باجه ي عوارض شهر خيالي

دوستان عزيز سلام!

عذرخواهي من رو بخاطر دير به روز شدن يار مهربان بپذيريد. من به شدت درگير سرو سامان دادن به پايان نامه هستم و متاسفانه فرصت مطالعه ي خارج از حوزه ي پايان نامه و معرفي کتاب جديد رو ندارم. بنابراين اين پست، آخرين معرفي من تا بعد از دفاع خواهد بود.

مي تونيد معرفي کتاب باجه ي عوارض شهر خيالي، نوشته ي نرتن جاستر رو در اينجا(سايت گل آقا) ببينيد. اما لطفا اگر نظری داريد توي وبلاگ خودم بذاريد تا ببينم. علت اينکه اصل مطلب رو توي وبلاگ نذاشتم و به سايت گل آقا لينک دادم اين بود که هم با اين سايت آشنا بشيد و هم اگر علاقه مند بوديد دو تا معرفي ديگه ي کتاب من رو هم در اين سايت ببينيد.

برام آرزوي موفقيت کنيد. به اميد ديدار!

مثلا، برادرم

مثلا، برادرم، اووه تيم، ترجمه‌ي محمود حسيني‌زاد، نشر افق، 1387، 2300 تومان

مدت‌ها بود که درباره‌ي کتاب «مثلا، برادرم» نوشته‌ي اووه تيم خوانده بودم و يک سال بود که کتاب را خريده بودم اما به هزار و يک دليل وقت و حوصله‌ي خواندنش نبود تا بالاخره اين فرصت دست داد و سراغ کتاب رفتم.

برخلاف آن‌چه فکر مي‌کردم با يک داستان سراسر تخيلي و احساسي روبرو نشدم. مثلا، برادرم يک داستان واقعي است. داستاني که نويسنده از زندگي خودش و خانواده‌اش روايت مي‌کند. برادر تيم از ماموران اس اس در زمان جنگ جهاني دوم بوده‌ و در گير و دار جنگ کشته شده‌است. تيم سراغ دفترچه‌ي خاطرات برادرش مي‌رود و يادداشت‌هاي او را مرور مي‌کند. او در تمام يادداشت‌ها به دنبال رد پايي از انگيزه‌ي برادرش براي ملحق شدن به اس اس‌ها و احساسش نسبت به جنگ و مرگ مي‌گردد. مرور خاطرات يک سرباز مرده، بهانه‌اي ست تا نويسنده تاريخ يک نسل را مرور کند. نسلي از آلماني‌ها که هيتلر را قهرمان مي‌دانستند و جنگ را لازم و منصفانه و پاکسازي نژادي را کاري بجا. تيم بدون جهت‌گيري و مثل يک دوربين بي‌طرف، سرنوشت خودش، خانواده‌اش و ملتش را پيش روي خوانندگان مي‌گذارد، با حسرت و تاسفي که از تک تک کلمات کتاب مي‌بارد. درد واقعي يک انسان از کشتار انسان‌هاي ديگر و عذاب اين‌که يکي از نزديکترين کسانت، بي‌هيچ عذاب و ناراحتي، در خط مقدم اين کشتار و پاکسازي قرار داشته‌است.

مثلا، برادرم در کنار يک کتاب داستاني، تاريخ و جامعه‌شناسي يک ملت است، از نگاه يک مورخ که فراتر از نژاد و مليت به انسان و انسانيت نظر مي‌افکند و همين موضوع است که اين اثر را به ياد ماندني و بي‌نهايت تکان‌دهنده کرده است.

 

یک پست و دو کتاب


تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی(مجموعه شعرهاي سپيد)،انتشارات فصل پنجم، 1390، 3000 تومان
هرچند بهمني با غزل‌هايش شهرت دارد و همه او را به عنوان شاعري غزلسرا مي‌شناسند، اما او در قالب‌هاي شعري ديگر هم طبع آزمايي کرده است از جمله شعر سپيد که جديدترين دفتر شعري او مجموعه‌اي از اين دست است. شعرهاي سپيد بهمني در در تنفس آزاد يا همان حال و هواي عاشقانه‌ي هميشگي غزل‌هايش را دارند يا پر از دلتنگي و شکايت از روزهاي نبودن و غيبتش هستند. هرچند سپيدسروده‌هاي او به قوت غزل‌هايش نيستند اما خواندنشان خالي از لطف نيست

اين پنجره بي مورد مي شود

اگر تو

از آن سويش عبور نکني

اين اتاق

بي مورد مي شود

اگر اين پنجره را نداشت.

 

اين خانه

اين کوچه

اين محله...

فکرش را که مي کنم

من هم

شاعر بي موردي مي شدم


منظره‌ي پريده رنگ تپه‌ها، کازوئو ايشي گورو، ترجمه‌ي امير امجد،انتشارات نيلا، چاپ دوم 1389، 4500 تومان

Image

ايشي گورو نويسنده‌ي ژاپني الاصل ساکن انگلستان است که طي سال‌هاي اخير در ايران به شهرت رسيده است و کارهايش با ترجمه هاي مختلف راهي بازار کتاب شده‌اند.منظره‌ي پريده رنگ تپه‌ها اولين رمان ايشي گورو است که باعث شهرت او شد و توجه منتقدان را نسبت به او جلب کرد.

داستان کتاب از اين قرار است که زني ژاپني که سال‌ها پيش به همراه دخترش، همسر و کشورش را ترک کرده و به انگلستان مهاجرت کرده و زندگي جديدي تشکيل داده است، اکنون در سالروز مرگ همان دختر، خاطراتش را مرور مي کند.

اين کتاب برخلاف آثار بعدي ايشي گورو، رنگ بيشتري از مردم و فرهنگ ژاپني دارد. نکته‌ي جالب در مورد داستان منظره‌ي پريده رنگ تپه‌ها، هنرمندي نويسنده در شکل روايت خاطره‌ها است تاجايي که در آخر کتاب خواننده مشکوک مي شود که به راستي راوي واقعي خاطرات کيست و اتفاقات نقل شده چقدر مي توانند واقعي باشند. کتاب با زباني ادبي به بهترين نحو ممکن به مسئله‌ي مهاجرت و تاثير آن بر فرزندان مهاجران پرداخته است.

پيش از اين از ايشي گورو کتاب هاي بازمانده‌ي روز(ترجمه‌ي نجف دريابندري، انتشارات کارنامه)، وقتي يتيم بوديم(ترجمه‌ي مژده دقيقي، انتشارات هرمس)، هرگز رهايم مکن و تسلي ناپذير(ترجمه‌ي سهيل سمي، انتشارات ققنوس) به فارسي منتشر شده است.

 

یک پست و چند کتاب

 
Image

آراویندآدیگا،ترجمه مژده دقیقی، انتشارات نیلوفر1389، 5800 تومان                                                                
آراويند آديگا يکي از نويسندگان جوان هندي است که با کتاب ببر سفيد موفق به کسب جايزه‌ي بوکر 2008 شد و به شهرت جهاني رسيد. ببرسفيد ماجراي يک راننده‌ي هندي از طبقات فرودست است که در نامه‌اي به نخست وزير چين که به هند سفر کرده، ماجراي زندگي خودش را شرح مي‌دهد. داستان به شيوه‌ي طنز نگاشته شده که نويسنده با هنر نويسندگي خود در کمال ظرافت و دقت، زندگي فلاکت بار مردم هند، دستگاه فاسد اداري، آداب و رسوم غلط و... مردم سرزمينش را به تندي مورد انتقاد قرار داده است. تصويري که آديگا از هند امروز به خوانندگانش ارائه مي‌دهد بسيار کامل و دردناک است اما او با هوشمندي، قهرمان(ضد قهرمان) داستانش را در پايان ماجرا به سمت رهايي و نجات راهنمايي مي‌کند تا هم از بار تلخي داستان بکاهد و هم نويد بخش دنياي بهتري براي کساني که مي‌خواهند باشد. هرچند که اين روشني مستلزم عبور از سياهي‌هاي بي حد و غير انساني باشد.

Image

من زنده‌ام هنوز و غزل فکر مي‌کنم، محمد علي بهمني،انتشارات فصل پنجم، چاپ سوم 1389، 2700 تومان

بعد از مدتها سکوت، محمدعلي بهمني با غزل‌هاي هميشه‌اش سال 89 را براي خوانندگان شعر به يادماندني‌تر مي‌کند.

خود بهمني در مقدمه‌ي اين کتاب در جواب تمام کساني که از غيبت طولاني‌اش مي‌پرسند مي‌گويد:

باور کنيد حال و هوايم مساعد است

اين شايعات، شيوه‌ي بعضي جرايد است

يک صبح، تيتر مي‌شوم: اين شخص...[بگذريم]

يک عصر: خوانده‌ايد... و تکرار زايد است

من زنده‌ام هنوز و غزل فکر مي‌کنم

باور نمي‌کنيد، همين شعر شاهد است.

تفاوت اين دفتر با ديگر دفترهاي شعري بهمني در شيوه‌ي جديد نگارش غزل‌هاست که به گفته‌ي خود او سعي کرده آن‌ها را، حتي در نوشتار، به زبان محاوره نزديک‌تر کند. به همين علت، شاعر هرجا لازم ديده شکل ظاهري مصراع ها را براي رساندن بهتر مفهوش به خواننده شکسته است.

Image

شب ممکن، محمد حسين شهسواري، نشر چشمه، چاپ دوم 1389، 3400 تومان

خوانندگان پيگير ادبيات داستاني شهسواري را با مجموعه داستان «تقديم به چند داستان کوتاه» مي‌شناسند. اين‌بار اين نويسنده در شب ممکن به تجربه‌اي نسبتا جديد در اين حوزه دست زده‌است. شب ممکن روايتگر آشنايي قهرمان داستان و دختري است که دوستش دارد که در هر فصل کتاب از زبان يک نفر روايت مي‌شود. نکته ي جالب در مورد اين کتاب اين است که راويان متعددي از زواياي مختلف در ماجراي اصلي دخل و تصرف مي‌کنند و نويسنده‌ي اين کتاب حتي داستانش را براي قهرمان اصلي مي‌فرستد تا نظرش را در مورد وقايع بداند.

هرچند نثر کتاب در بعضي موارد بسيار اغراق شده و فخر فروشانه است اما اين شيوه‌ي جديد روايت ماجرا را خواندني‌تر مي‌کند و به خواننده فرصت کشف و لذت بيشتري مي‌دهد.

Image

يک استکان رويا(کوتاه سروده‌ها)، احسان پارسا، انتشارات هنر رسانه اردي‌بهشت، 1389، 1600 تومان

در آخرين روزهاي سال 89، دوستي کتاب لاغري از شاعري گمنام را به من هديه داد که با اين شاعر از طريق وبلاگش آشنا شده بود و معتقد بود طرح‌هاي او بسيار زيبا و ابتکاري هستند. حق با دوست من بود. کوتاه سروده‌هاي احسان پارسا در عين زيبايي بسيار مبتکرانه هستند و مثل عکسي که ناگهاني از منظره‌اي زيبا گرفته شده باشند خواننده را با خود در لذتي به يادماندني شريک مي‌کنند:

1- فقط به چيزهاي خوب

فکر کن

مثل من

که فقط به تو...

 

2- هميشه براي دوربين ها

لبخند مي‌زني

          دريغا من

که نزديک بين‌ام!

 

3- پيامبر گِله ها را گوش مي کند؛

حسين بر مي شمارد:

                      اول: نامه ها.

                     دوم: خيمه ها...

                     سوم:...

بغض پيامبر مي شکند

                        انگشتت کو؟

 

چهل سالگي

چهل سالگي، ناهيد طباطبايي،نشرچشمه،چاپ‌ششم1389، 2200تومان
 
چهل سالگي بزنگاهي است که همه مي گويند وقت بيدار شدن و کمال است. سني که هرچه که بايد بشوي شنیده اي و هر کاري که بايد مي کرده اي کرده اي و از اين به بعد با خودت که تصوير کامل شده ي توست مواجهي. سن جادويي کمال و کامل شدن. چه مي شود که صبحي، در حوالي چهل سالگي، از خواب بيدار شوي و خودت را در آينه چهل سال پيرتر ببيني؟! موهايت، صورتت و از همه مهمتر، چشم هايت، ديگر شبيه تو نيستند، شبيه زني هستند که انگار تازه از خوابي طولاني بلند شده و بايد در واقعيت زندگي کند، در واقعيتي چهل ساله!     

 داستان «چهل سالگي» اينگونه آغاز مي شود: آلاله صبحي مثل هرروز خدا از خواب بيدار مي شود آن هم خوابي که در آن روياي 20 سالگي و عشق جواني اش را مي ديده و بعد در آينه با خود واقعي اش روبرو مي شود و به ياد مي آورد که سالها از آن روزهاي شاد و طلايي گذشته و او امروز يک دختر به سن و سال دختر خواب هايش دارد و منتظر برگشتن عشق سال هاي جوانيش از خارج است.

چهل سالگي داستان زني است که بعد از سالها دوباره خودش را پيدا مي کند و تصميم مي گيرد دوباره زندگي کند و به بازبيني زندگي اش بپردازد.

کتاب لحظات شاعرانه و زيبايي دارد و به خوبي خواننده را با خودش همراه و در او حس همذات پنداري را بيدار مي‌کند.

«آلاله به طرف شقايق چرخيد و از پشت پنجره به چند ستاره‌اي که در آسمان مي درخشيد اشاره کرد و گفت:«آن ستاره ها را توي آسمان مي بيني؟»

شقايق با دلخوري گفت:«خوب آره، چطورمگه؟»

-به نظر تو وقتي بهشان خيره مي‌شوي، چطوري مي‌شوند؟

-چشمک مي زنند.

-نه، آن ها چشمک نمي زنند، مي خندند.

شقايق با تعجب پرسيد:

-مي خندند؟

-آره، اين ستاره‌ها به تمام مردها و زن‌هايي که يک وقت عاشق بوده‌اند مي خندند و تمام زن‌ها و مردها هر شب به آسمان نگاه مي کنند، ستاره‌هاي خودشان را پيدا مي‌کنند و يواشکي بهش لبخند مي زنند.

- من چي، من هم ستاره دارم؟

آلاله دستي به سر او کشيد و گفت:

-تو هم خواهي داشت، عزيزم. تو هم خواهي داشت. البته اگر تا به حال نداشته‌اي. عشق‌هاي دوران جواني، همين ستاره‌ها هستند. و تو هر وقت به ستاره‌ها نگاه کني، مي فهمي که يک جايي، يک جايي از دنيا يک کسي هست که وقتي به تو فکر مي کند ته قلبش گرم مي شود...

با تاخیر و شرمندگی: یک پست و دو کتاب!!!؟

می دونم که تنبلم! می دونم که بدقولم! می دونم که بی معرفتم! می دونم که...! می دونم! باور کنید که می دونم اما فکر کنم شما یه چیزی رو خوب نمی دونید: خیلی گرفتارم و در کنار این گرفتاری وحشتناک به شدت بی حوصله ام! این شد که به روز کردن یار مهربان باز هم با تاخیر رو به رو شد(که البته نمی تونم قول بدم بازم با تاخیر رو به رو نشه!!!). در این فاصله اتفاقات مهمی افتاد که یکی از مهمترین و مرتبط ترینشون به روز شدن سایت جایزه ی ادبی ایران با شکل و ساختار جدیده. این تغییر کلی و بنیادی سایت رو بیش از پیش خواندنی و روز آمد کرده٬ پس حتما به سایت سربزنید و با اهالی سایت٬ که همچنان در کمال افتخار بنده یکی از آنها هستم٬ در تماس باشید:

جایزه ی ادبی ایران

به اندک شرافت باقی مانده ی انسانیم سوگند یاد می کنم که نمی خواستم تقلب کنم و مطلبی رو که برای سایت نوشتم اینجا هم بذارم و حتی به معرفی یک کتاب دوست داشتنی دیگه فکر کرده بودم اما همان تنبلی و بی حوصلگی فوق الذکر٬ مانع از به واژه در آوردن ذهنیاتم شد و این شد که معرفی کتاب سایت رو اینجا هم آوردم. فعلا نقدا این معرفی را داشته باشید تا انشاالله در آینده ای دور(!!!) با معرفی ای غیر تکراری خدمت برسم:

 

من گرگ خیالبافی هستم(مجموعه‌ی شعر)،
الیاس علوی، موسسه‌ی انتشارات آهنگ دیگر،چاپ دوم 1387، 1950 تومان

الیاس علوی شاعر مهاجر افغان است. مجموعه ی شعر او، من گرگ خیالبافی هستم، تابلوی خاکستری رنگی از سرزمین اوست. بن مایه ی اصلی تمام شعرها، جنگ، سختی، درد، رنج و از همه مهمتر  مرگ است. او از آوارگی خودش، مردمش و شعرش می نویسد و از مرگ که بسیار به او و عزیزانش نزدیک است. اما حتی در این دنیای پر از جنگ و خونریزی و مرگ هم٬ عشق روزنه ای پیدا می کند تا در کنار مرگ دست مایه ی سرودن شعر شود!

اشعار علوی ساده اند و به معنای واقعی کلمه شناسنامه ی مردم افغان. بعضی شعرها رنگ و بوی سنت ها و آداب و رسوم مردم را دارند و آنجا که پای امید و عشق به میان می آید از خشونت شعرها کاسته می شود و زیبایی اشعار دو چندان می شود. هرچند در این امید و دوست داشتن همچنان ردپایی از مرگ دیده می شود.

از بهار تقویم می ماند

از من

استخوان هایی که تو را دوست داشتند.

Image


مارگریتا دلچه ویتا، استفانو بنّی، ترجمه‌ی حانیه اینانلو، انتشارات کتاب خورشید، چاپ دوم 1388، 5400 تومان

رمان مارگریتا دلچه ویتا، یکی از مجموعه کتاب های داستان های ایتالیایی قرن 21 است که نشر کتاب خورشید اقدام به چاپ آن کرده است. این انتشارات مجموعه ی کاملی از آثار کالوینو ، به همراه شناخت نامه ی آثارش، و داستان های آلبرتو موریا را هم برای مخاطبان جدی ادبیات داستانی٬ روی پیش خوان کتاب فروشی ها دارد.

مارگریتا دلچه ویتا دختری نوجوان٬ سرشار از عشق و زندگی است. او خودش را این طور معرفی می کند:« مارگریتا دلچه ویتا. پونزده سالمه. بورم، با موهای فرفری کمی عجیب. راستش موهام شبیه یه زمین کشت ماکارونی پیچ پیچه. چشم های آبی و فریبنده ای دارم اما یه کم وزنم زیاده... بعضی وقتا فکر می کنم باید رژیم بگیرم اما بعدش فکر می کنم اگه لاغر بشم همیشه تو هول و هراس اینم که مبادا دوباره چاق بشم. عوضش الان خیالم راحته. درس های مدرسه ام خوبن و می خوام وقتی بزرگ شدم شاعر بشم. تخصص من تو شعرهای افتضاحه. خوب فکر کنین: دنیا پر از شاعرهای متوسطه اما یه شعر افتضاح نادره...»

مارگریتا و خانواده اش در حاشیه ی شهر زندگی می کنند و دنیای سالم، زنده، رنگارنگ و پرنشاط خود را دارند. دنیایی که در آن همه ی موجودات، حتی وسایل مخروبه ی خانه، جاندار و قابل احترام هستند. در این دنیای صمیمانه، مارگریتا با خیالبافی بی حد و اندازه ی خود ، سرزمین شخصی تری برای خودش اختراع کرده و بسیار خوشبخت است تا اینکه یک روز صبح سر و کله ی یک ساختمان مکعبی بزرگ در همسایگی آنها پیدا می شود و این آغاز ماجراهای تازه ایست که مارگریتا را با دنیای واقعی با تمام بدی ها و کثیفی هایش، آشنا می کند. رمان، داستان گذر یک دختر نوجوان از دوران سرخوشانه و خیالبافانه ی کودکانه، به دنیای بی رحم و جنگ طلبانه ی بزرگتر هاست. داستان به معنای واقعی کلمه در مذمت جنگ و جنگ طلبی انسان قرن بیست و یکم است که با خشونت و نژادپرستی «کودکی جهان» را برای همیشه نابود کرده است!

نثر کتاب بسیار ساده و روان و به همراه طنز بسیار شیرینی است که در شیوه ی حرف زدن مارگریتا خودش را نشان می دهد و از تلخی گزنده ی واقعیت برهنه ی دنیای واقعی می کاهد. دنیایی که بنّی آن را به شکلی استعاری در قالب یک شهر کوچک و یک خانواده ی مهربان در حال تغییر به خوانندگانش نشان می دهد.

 

***

اما اتفاقات مهم دیگه ای که در این مدت افتاده: یکیشون اهمیت جهانی داره و دیگری در جهان من داری اهمیته!

۱- ماریو بارگاس یوسای عزیز برنده ی جایزه ی نوبل ادبی ۲۰۱۰ شده! می دونم این خبر بیاته اما از اونجایی که سالهاست دوستداران ادبیات منتظر این اتفاق هستن٬ شنیدن چندباره این خبر سوخته هم می تونه مایه ی شادی مضاعف بشه! یادمه اولین کتابی که از یوسا خوندم «جنگ آخرالزمان» بود. اون موقعه اول یا دوم راهنمایی بودم(!!!)٬ باورتون میشه؟ خودمم باور نمی کنم! تا مدتها اسم نویسنده ی کتاب رو نمی دونستم اما٬ بی مبالغه تا امروز٬ کتابی نخوندم که چنین لذت جادویی و تصاویر زنده ای رو توی ذهنم به جا گذاشته باشه! برای یه دختربچه ی ۱۲-۱۳ ساله که تشنه ی خونده و هرچی دستش می یاد می خونه٬ جنگ آخرالزمان مثل سوراخی بود که آلیس رو وارد دنیای شگفت انگیز کرد. هنوز که هنوزه بعضی از ماجراها و صحنه های کتاب به وضوح یادمه! سالها طول کشید تا به خودم جرات دادم دوباره کتابی ازش بخونم اما حتی خوندن «سالهای سگی» هم نتونست اون لذت رو دوباره بهم برگردونه! یوسا همیشه بزرگ و دست نیافتنی و اسطوره ای بوده برام! خوشحالم که با پذیرفتن نوبل٬ این افتخار رو به جایزه ای که دو سه ساله لااقل در ادبیات بی معنی شده٬ داده! دادن این جایزه به یوسا٬ امیدوارم می کنه که شاید این جایزه روزه روزی به هاروکی موراکامی هم برسه! مطمئنم که اون روز بی نهایت خوشحال خواهم شد!

۲- دانشکده ی ادبیات و علوم دانشگاه شیراز که در چهارراه ادبیات واقع شده قدمتی نزدیک به نیم قرن داره! ساختمان این دانشکده همون دانشکده پهلوی سابق٬ با شهرت و قدمت جهانیشه! این ساختمون بزرگانی رو چون دکتر صورتگر٬ دکتر مژده٬ دکتر سادات ناصری٬ دکتر بحرالعلومی و... رو درک کرده و میزبان بزرگانی چون دکتر محمد یوسف نیری٬ دکتر محمدمهدی جعفری٬ دکتر کاووس حسن لی٬ دکتر محمدعلی کرمی٬ دکتر زرین واردی و... است! از همه این حرفهای کتابی و تاریخی گذشته٬ این دانشکده سالهاست با محیط آروم و سحرانگیزش٬ پناهگاه و منبع الهام دانشجویان زیادی بوده که امروز هرکدوم در جایی از این سرزمین پهناور مشغول تدریس ادبیات هستند.

از اول تابستان امسال سازمان میراث فرهنگی زمین دانشکده رو خریداری کرده و مشغول تخریب و بازسازی اون٬ اون هم درحالی که دانشجویان در حال تحصیل و تردد هستن٬ شده تا ساختمان کهنه و تاریخی ما رو به دفتر کار(!!!) کارکنان میراث فرهنگی ای تبدیل کنه که از تهران٬ در راستای اجرایی کردن طرح تمرکز زدایی از پایتخت٬ به شیراز اومدن!

هر کلنگی که به خشت خشت این ساختمون می خوره انگار مستقیم در مرکز قلب ما فرود میاد. حرف و صحبت و گفتمان که به جای خودش٬ دعوا و شکایت هم سودی نداشته! به زودی ما مجبور به تخلیه ی ساختمانی خواهیم شد که سالهاست خانه ی اول من و دوستانم بوده! وقتی فکر می کنم تمام سالهای دبیرستان٬ هروقت از چهارراه ادبیات رد می شدم٬ از صمیم قلب آرزو می کردم روزی دانشجوی این دانشکده بشم٬ و وقتی به این آرزوی بزرگ رسیدم فهمیدم که وقتی وارد این ساختمون میشم انگار یه حصار نامریی منو از همه چیز محافظت می کنه٬ تحمل رفتن و ترک کردن دانشکده برام تلخ تر از هر زهری میشه! من در این ساختمون کهنه و فرسوده بود که فهمیدم زندگی چیه٬ ادبیات چه مفهومی داره و انسان بودن یعنی چی! من سالهاست که تقویم بدنم رو با درختهای چنار دانشکده تنظیم کردم و فصل ها رو از روی اونها تشخیص می دم! من توی این ساختمون بود که  فهمیدم  امنیت یعنی در کنار کسانی زندگی کردن که تو رو می فهمن و دوستت دارن! فهمیدم که...! چه فایده ای داره؟ فهمیدن فهمیدن جز افزایش درد و حسرت کاری نمی کنه!

تمام روزنامه ها و رسانه ها برای انعکاس این خبر به روی ما بسته است! هیچ کاری نمی تونیم بکنیم اما من نتونستم ساکت بشینم! می دونم این حرفا راه به جایی نمی بره اما : حرف را باید زد/ درد را باید گفت...!

ببخشید! اگه بی ربط و ملال آور بود ببخشید! گاهی وقتا ناچاریم از گفتن!

***

هرچند با تاخیر به روز کردم اما کلی حرف واسه گفتن داشتم٬ نه!؟ تازه به جای دو تا کتاب ۴ تا کتاب معرفی کردم! پس علیرضای نق نقو٬ این قدر به جون من بابت تاخیر در به روز رسانی غر نزن!

معلم بودن همچنان به روزه! سر بزنید!

هیولاهای دوست داشتنی

هیچ موجودی برای من، در تمام طول زندگی، ترسناک تر از خون آشام ها نبوده و نیست! همین حالا هم، بعد از گذشت بیست و چند سال از عمرم، باید صادقانه اعتراف کنم، که از خون آشام ها می ترسم با وجود اینکه به ضرس قاطع و یقین کامل می دانم که اصلا چنین موجوداتی وجود خارجی ندارند و فقط و فقط زاییده ی تخیلات نویسندگان و فیلمسازان هستند. اما از آنجایی که ما انسان هستیم و روی کره ی زمین زندگی می کنیم، هرچیزی امکان پذیر است و هرلحظه باید منتظر اتفاقی بود که فکرش را هم نمی کردیم.

حدود 6 ماه پیش سر و صدای اکران قسمت دوم فیلمی در مورد خون آشام ها در آمریکا بلند شد به نام ماه نو که در منزل ما هم طرفداران پیگیر خودش را پیدا کرد و پای این خون آشام ها به خانه ی ما باز شد. اما اینبار این فیلم خون آشامی یک تفاوت اصلی با هم ردیف های خودش داشت: شفق و ماه نو( Twilight  و New moon ) فیلم هایی درام بودند نه ترسناک و حادثه ای! فیلم هایی با بن مایه ی عاشقانه و بازیگرانی جوان، زیبا و جذاب! هرچند تا وجود تمام این اوصاف باز هم حاضر به دیدن این فیلم ها نشدم اما خیلی اتفاقی فهمیدم که این فیلم های خون آشامی نسل جدید و محبوب، از روی کتابهایی به مراتب محبوب تر و مشهورتر ساخته شده اند! جستجوها بالاخره به نتیجه رسید و سرانجام در تابستان امسال، یکی از ره آوردهای سفر، چهارجلد کتاب(چهارگانه!!!) در مورد خون آشام ها بود!!! حتی خودم هم باورم نمی شد روزی مبلغ قابل ملاحظه ای از پولی را که برای خرید کتاب کنار گذاشته ام به خریدن کتاب هایی در مورد ترسناکترین موجودات زندگیم اختصاص دهم! اما از آنجایی که ما انسانیم و اینجا کره ی زمین...! خلاصه، بعد از اینکه کتاب ها توسط خواهران محترم خوانده شد و با تاکیدموکد به من اطمینان داده شد که هیچ چیز ترسناکی در آنها وجود ندارد، شروع به خواندن کردم. هرگز باور نمی کردم کتابی در مورد چنین موجودات نفرت انگیزی بتواند تا این اندازه زیبا و عاشقانه باشد. مدتها بود که فراموش کرده بودم لذت خواندن یک رمان چند جلدی و تعلیق و انتظار برای فهمیدن ادامه ی ماجرا یعنی چه! این اشتیاق تا جایی پیش رفت که دو شب را تا صبح به خواندن کتاب ها گذراندم! کم کم یادم آمد آخرین باری که چنین حسی را تجربه کرده بودم کی بود: 8 سال پیش ، وقتی که منتظر آخرین جلدهای کتاب هری پاتر بودم و...!

داستان این به اصطلاح چهارگانه(این کلمه اختراع نویسنده ی این سطور است و هیچ گونه مرجع و منبع علمی ندارد!) در مورد دختری به نام بلاست که به ایالت سیاتل می رود تا با پدرش زندگی کند و در مدرسه ی جدید درگیر عشق پسر بسیار زیبایی به نام ادوارد می شود که بعدها می فهمد این شاهزاده ی خوش سیما یک خون آشام است و این شروع ماجراهای دنباله داری است که در 4جلد، استفنی مه یر، نویسنده ی مشهور کتاب های علمی- تخیلی امروز آمریکا، خواننده را با آن سرگرم می کند.

شاید خلاصه کردن طرح این کتاب ها در چند خط بالا و به این سادگی، بی انصافی باشد اما قصد بیشتر توضیح دادن ندارم تا اگر شما هم به نیت خواندن آن اقدام کردید، به اندازه ی من لذت ببرید!

نکته ای که بعد از خواندن چهارگانه ذهنم را به خود مشغول کرد یک چیز بود: چرا هرچه که جلوتر می رویم، با پیشرفت تمدن و علم، هر روز موجودات باستانی تری از صندوقچه ی تاریخ خارج می شوند و وارد دنیای معاصر می شوند؟ چرا دهه ای دهه ی جادوگرها لقب می گیرد و سالی سال خون آشام ها؟

14سالگی من مصادف بود با 14 سالگی هری پاتر، جادوگر محبوب! بخشی از نوجوانی من با کتاب های رولینگ رقم خورده و اشتیاق عجیبم به جادوگر شدن و متفاوت بودن! هفت گانه ی هری پاتر، جدای از تمام حرف ها و حدیث های مثبت و منفی و درست و نادرست که خود جای دیگر و فرصت دیگری برای حرف زدن می طلبد، یک شاهکار ادبیات فانتزی بود! پیچیدگی های معماگونه ی کتاب، هنوز که هنوز است، بعد از گذشت چندین سال و چندین بارخواندن، خواننده را همچنان متعجب و هیجان زده می کند. چهارگانه ی خون آشام ها بیشتر یک عاشقانه و درام حادثه ای است و با تمام لطافت و هیجان خاص خودش، پیچیدگی و هنرمندی هری پاتر را ندارد.

اما چرا؟ انسان معاصر کمبود چه چیزی را احساس می کند که هر از چندی موجودی از موجودات باستانی را در دنیای امروزش احضار می کند و خودش را گاهی با ماجراهای مکتوب این هیولاهای دوست داشتنی و گاهی با نمایش روی پرده ی آنها سرگرم می کند؟

احساس می کنم دنیای ما آنقدر به دنیای واضحات و بدیهیات تبدیل شده، آنقدر با منطق عالمانه ی خود همه چیز را اثبات کرده که دیگر چیز مبهم و راز آمیزی برای بشر باقی نمانده تا آن را کشف کند، از ابهامش لذت ببرد، در موردش افسانه سرایی کند و گاهی از آن بترسد!

نیاکان ما با دانش اندکی که در مورد طبیعت و چه بسا واقعیت داشتند، اسطوره ها را خلق کردند: خدایان و رب النوع هایی که توجیهی برای اعمال و انگیزه ای برای زندگی آنها بودند. اما با پیشرفت بشر و وضوح نقاط ابهام، ما در محاصره ی واضحاتی قرار گرفته ایم که گاهی از شدت وضوح و منطقی بودن رنجمان می دهند و خسته امان می کنند. پس ما، مثل نیاکانمان، سراغ تخیلاتمان می رویم و خیالاتمان را با خیالات آنها شریک می شویم، ساخته های خیالی و ذهنیشان را به دنیای معاصر می آوریم و رنگ جدید به آنها می زنیم تا بتوانیم برای لحظه ای، هرچند کوتاه، از تمام واضحات منطقی ای که وقوع صددرصد همه چیز را برایمان پیش بینی می کنند، فرار کنیم و به دنیایی ورای دنیای کسل کننده و قابل پیش بینی خودمان قدم بگذاریم: دنیایی که در آن وقوع هرچیز به کمک جادو ممکن است، دنیایی که در آن موجوداتی غیر از انسان ها هم زندگی می کنند: فضایی ها، خون آشام ها، گرگینه ها و ... .

هرگز، هرگز، هرگز، در تمام طول این بیست و چند سال فکر نمی کردم روزی دلم بخواهد یک خون آشام باشم!!! ام از آنجایی که ما انسانیم و اینجا کره ی زمین... بگذریم!

شفق، ماه نو، خسوف و سپیده دم اسم چهارگانه ی استفنی مه یر هستند که ایرج مثال آذر و شهناز کمیل زاده آنها را ترجمه کرده اند و نشر درّ دانش بهمن آنها را چاپ.

هرچند امروز، با تصویر جدیدی که مه یر از خون آشام ها خلق کرده، مثل سابق از آنها نمی ترسم، اما هنوز حاضر نشده ام فیلم های سه جلد اول کتاب را ببینم! اما اگر مثل من از خون آشام ها وحشت ندارید حتما سه فیلم ساخته شده از کتاب را هم، البته بعد از خواندن کتابها، ببینید. مطمئنم از خواندن و دیدن این داستان لذت خواهید برد!

 +++

از مهر امسال مشغول تدریس در یک مدرسه راهنمایی غیر انتفاعی شدم ‌آن هم با یک درس هیجان انگیز: کارگاه ادبی! به شکلی جدی تصمیم گرفتم احساسات و اتفاقاتی را که در این یک سال،طی تدریس رخ می دهد، بنویسم و به همین علت شروع به نوشتن وبلاگ جدیدی کرده ام! خوشحال می شوم در این خانه ی جدید هم با من شریک باشید:معلم بودن

 

یوسف آباد ، خیابان سی و سوم

یوسف آباد،خیابان سی و سوم، ‌نوشته ی سینا دادخواه، یک داستان بلند شهری است که به ماجراهای زندگی شهرنشینی و انسان معاصر می پردازد. داستانی که از یک کلان شهر، تهران، آدم هایش و علاقه ی این آدم ها به این هیولای دوست داشتنی می نویسد.

داستان 4 روایت از 4 شخصیت اصلی داستان، دو زوج، است: 2 مرد، سامان و حامد،‌و 2 زن، لیلا و ندا. هر کدام از شخصیت ها در یک تک گویی درونی خودشان را معرفی می کنند و به هسته ی اصلی داستان که عشق و دوست داشتن است پیوند می خورند. آنها در تصوراتشان با یکی از اجزای بی جان شهر که برایسان عزیز است، درد دل می کنند و او را مخاطب قرار می دهند. روایت هر کدام از آدم ها به گوشه ای از شهر وخاطراتش برای آنها وصل می شود و کلیتی را می سازد که بستر آن تهران و شبکه های به هم متصل آن دوست داشتن است. سامان و ندا دو جوان هستند که بعد از سال ها در مهمانی شب یلدای حامد و لیلا همدیگر را پیدا می کنند. تلاش درونی آنها برای رسیدن به یکدیگر و داشتن بی دغدغه ی هم به عشق دیرینه ی حامد و لیلا گره می خورد و ماجراهای داستان شروع می شود.

نویسنده با موفقیت کامل توانسته تک گویی درونی شخصیت ها را با توجه به سن، جنسیت و شرایط آنها هماهنگ کند. لحن هرکدام از شخصیت ها کاملا باورپذیر از کار در آمده است و قشنگی این موضوع وقتی دوچندان می شود که می بینیم دادخواه در نوشتن گفتگوی درونی 2 زن،‌یکی میانسال و دیگری جوانی کاملا امروزی، بسیار موفق بوده است. با اینکه هرکدام از روایت ها به تنهایی می توانند داستان کوتاه مستقلی باشند، اما نویسنده با هوشمندی نخ ارتباطی 4 روایت را گم نکرده و توانسته هماهنگی و ارتباط تحسین برانگیزی را ایجاد کند که خواند این کتاب را بی نهایت لذت بخش می کند.

یوسف آباد، خیابان سی و سوم را نشرچشمه تا کنون به چاپ چهارم(تابستان 89) رسانده و با قیمت 2500 تومان در اختیار علاقه مندان به کتاب قرار داده است.

***

من و دوستانم یک رسم قدیمی داریم که طی این 5 سال اختراعش کردیم. هر سال ماه رمضان یک شب به حافظیه می ریم و اونجا افطار می کنیم! نمی تونم حس و حال لحظه ی اذان رو توی حافظیه ، درحالی که روی چمن های همیشه نمناکش نشستیم، پشت به پشت دانشکده ای که عزیزترین ساختمون توی دنیای برای منه، توصیف کنم ، فقط می تونم بگم منحصر به فردترین احساس توی عالم می تونه باشه.

وقتی این رسم رو شروع کردیم یه گروه 12 نفری بودیم و امروز، بعد از 5سال، فقط 5 نفر از اون دخترای شلوغ تونسته بودن با زحمت دور هم جمع بشن! هر کس یه طرفی بود: یکی هزاران کیلومتر دورتر از ما در پاییز تورنتو، یکی در گرمای لار، یکی در غربت دزفول در کنار خانواده ی جدیدش و... . خیلیا جاشونن خالی بود و خیلیا حتی خیالشون هم دیگه با من نبود، حتی خیالشون! فکر کردن بهش دردناک بود اما باید قبول کرد که زندگی همینه. امروز، اون فرداییه که دیروز بی صبرانه منتظرش بودم و حالا احمقانه است که فردامو با دلخوری از خودم برونم! دارم کم کم به دوست داشتن و تحمل «امروز» عادت می کنم...!

بالزاک و خیاط کوچولوی چینی

وقتی که همیشه کار و وظیفه ات این باشد که بخوانی و نقد کنی و تکنیک ها و اسلوب ها را پیدا کنی، ذهنت عادت می کند تا از هر چیز ساده ای دریایی از معنی بتراشد! البته این موضوع فی نفسه بد نیست اما گاهی خسته کننده می شود. گاهی دلم می خواهد فقط و فقط یک داستان را برای لذت خواندن و نه هیچ چیز دیگری بخوانم و این سخت است چرا که وقتی حتی ذهن بیمار من از اکتشافات دست بر می دارد این نویسنده ها هستند که دست از سر تکنیک و اصول برنمی دارند و تو را در هزارتوهای داستانیشان سردرگم می کنند.

اما برخلاف همیشه اینبار در اوج امتحانات و گرفتاری ها به کتابی برخوردم که بعد از مدت ها لذت خواندن را به من چشاند و در روزهای ملال انگیز و پرفشار امتحانات ، پر از شور و شوقم کرد. از قضا این کتاب هم در مورد کتاب و کتابخوانی و کتابخورهاست!!!

بالزاک و خیاط کوچولوی چینی

بالزاک و خیاط کوچولوی چینی نوشته ی دای سیجی داستان دو جوان است که بعد از انقلاب کمونیستی چین برای بازپروری به یکی از دور افتاده ترین روستاهای چین فرستاده می شوند. این دوجوان از خانواده های تحصیل کرده و روشن فکر هستند و زندگی بدوی کوهستان به شدت آزارشان می دهد آن هم در جو اختناق بعد از انقلاب که خواندن هر کتابی ممنوع است و هرچیزی که مظهر غرب و تمدن باشد محکوم. اما آنها به طور اتفاقی به گنجینه ی ارزشمندی از کتاب های نویسندگان غربی دست پیدا می کنند و این می شود که افق های بی کران دیگری را کشف می کنند. آنها در کوهستان دورافتاده عشق را در هیئت دخترک زیبای خیاط روستا پیدا می کنند و تصمیم می گیرند تا با کتاب خوان کردن خیاط کوچولو او را به دختری با فرهنگ تبدیل کنند.

بالزاک و خیاط کوچولوی چینی در عین حالی که یک رمان بسیار لطیف و زیباست اطلاعات جالبی در مورد چین بعد از انقلاب و سرگذشت مردم آن به خواننده می دهد. چیزی که بیشتر از همه در موقع خواندن کتاب برایم لذت بخش بود این بود که می دیدم شخصیت های اصلی داستان هم مثل من به معجزه ی کتاب ایمان دارند و برای به دست آوردن تنها یک جلد از آن حاضرند سخت ترین و وحشتناک ترین خطرها را به جان بخرند. لطافت عشق چینی کتاب مرا به یاد نقاشی های ظریف و طرح های چینی انداخت و بی نهایت مسرورم کرد.

بالزاک و خیاط کوچولوی چینی را الهه هاشمی ترجمه کرده و نشرچشمه با قیمت 4000 تومان آن را در اختیار کتابخورهای عزیزی که هیچ چیز آن ها را از لذت خواندن محروم نمی کند، قرار داده است.

 

*نمازخانه ی کوچک من

پس از تاریکی

*این یک یادداشت سراسر شرمندگی از یک آدم گرفتار به دوستان و همراهان باوفای همیشگیشه! عذر می خوام!!! بخاطر این مدت غیبت بدون توضیح واقعا شرمند ه ام! مختصر ماجرا این میشه که ما گرفتار یک اسباب کشی بسیار سخت و طاقت فرسا شدیم و من تا مدتها به اینترنت دسترسی نداشتم و وقتی هم که دسترسی پیدا کردم متاسفانه شرایط برای به روز کردن وبلاگ مهیا نبود! می دونم که دارم عذر بدتر از گناه می آرم اما همچنان به بخشندگی و همراهی شما امیدوارم: گر درم ما مس است لطف شما کیمیاست!

اما بریم به سروقت یار مهربان:

نام هاروكي موراكامي براي اهالي پيگير كتاب خوان، نامي آشناست. پيش از اين يك مجموعه داستان كوتاه از او به نام «كجا ممكن است پيدايش كنم» با ترجمه ي بزرگمهر شرف الدين و يك رمان به نام «كافكا در ساحل» با ترجمه ي گيتا گركاني و مهدي غبرايي به فارسي منتشر شده بود.

پس از تاريكي، هاروكي موراكامي، ترجمه مهدي غبرايي، انتشارات كتاب سراي نيك، چاپ دوم، 1388، 4000 تومان

Image
دنياي داستاني موراكامي جهاني است بسيار پيچيده كه تلفيقي ايست از بن مايه هاي اسطوره اي ژاپني و شرق دور و نمادهاي سرمايه داري و زندگي پرسرعت دنياي معاصر!در آثار موراكامي كه در قرن 21 شكل مي گيرند، ارواح به راحتي رفت و آمد مي كنند، جادو امري رايج و امكان پذير است و درهايي به عالم وراي دنياي شناخته شده ي ما باز مي شود تا اسرارناشناخته زندگي زميني در ماورا كشف شود.
پس از تاريكي سومين اثر موراكامي است كه به فارسي ترجمه شده است. داستان از ساعت 11:55 دقيقه ي شبي پاييزي در ژاپن شروع مي شود و نويسنده ماجراهاي اين شب طولاني را تا ساعت 6:50 دقيقه ي صبح،براي خوانندگان بازگو مي كند. اري و ماري دو خواهرند كه هر كدام دنيايي متفاوت دارند با مشكلات و ترس هاي خاص خودشان. ماري،خواهر كوچكتر،شبي را به تنهايي و با تصميمي قاطع براي بيداري تا صبح در رستوران سر مي كند و شاهد اتفاقات و ماجراهاي عجيبي است كه در زندگي شبانه ي شهر در جريان است. شب زنده داري اي كه مثل سفري طولاني او را به بلوغي تازه از خود و زندگيش مي رساند. موراكامي به طور موازي در اين شب به سراغ اري هم مي رود و سرگذشت و سفرشبانه ي او را هم در كنار ماري براي خوانندگانش روايت مي كند. نزديك صبح هر دو خواهر مرز دنياي شخصي خود را مي شكنند و وارد قلمرو تازه اي از زندگي مي شوند.
پس از تاريكي هم مثل ديگر آثار موراكامي به ويژه كافكا در ساحل،بافتي رمزآلود و ابهام برانگيز دارد. ابهامي كه نويسنده هوشمندانه به اثرش منتقل كرده تا خواننده را هم در خوانش داستان سهيم كند و سهم بيشتري از لذت خواندن يك داستان خوب را به او ببخشد.

Image

لالایی برای دختر مرده

* فوق لیسانس قبول شدم و در شهر رویاهام ماندگار! قشنگه که آدم بعد از کلی زحمت دقیقا به اون چیزی که می خواد برسه! هرچند می دونم راهی که پیش رومه  هر روز سختر و سختر میشه! خانواده ام  در یک حرکت غافلگیر کننده بهم گفتن که من تا حالا هیچ زحمتی نکشیدم و هر چی جلو رفتم فقط به خاطر همراهی شانس بوده!!! هر چند مادرم کمی انصاف به خرج داد و گفت این شانس نبوده  که با من راه اومده بلکه دعای خیر دیگرانی که پشت سرمه منو بی خطر به جلو هدایت کرده! راستش این حرفش بی نهایت منو تکون داد. حالا که فکرشو می کنم می بینم حرف مادرم درسته. اگر تنها یک چیز من رو از گردنه های سخت زندگیم تا به امروز به راحتی عبور داده و خیالم رو برای آینده راحت و آسوده کرده، دعای خیر کسانیه که منو بی جهت و از روی حسن طینت و ذات دوست داشتن، هر چند هیچ وقت نفهمیدم چطور ممکنه موجودی به وحشتناکی من دوست داشتنی باشه؟؟؟!!! به هر حال:

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

برمنتهای همت خود( و دیگران) کامران شدم.

*« وقتی زهره،یکی از دخترهای کلاس دوم دبیرستان آن چه را که می دید برای دیگران شرح داد، هیچ کس حرفش را باور نکرد. زهره این حرف را اولین بار به نزدیک ترین دوستش مینام گفت و بالاخره خبر در تمام شهر پیچید.زهره می گفت دختری را می شناسد که موهای خاکستری دارد،دست هایش از آرنج به پایین سوخته و از همه مهمتر صد سال پیش مرده است!»

چند سطری که خواندید جایی است که داستان «لالایی برای دختر مرده» نوشته ی حمیدرضا شاه آبادی کم کم شروع می شود! داستان در شهرکی به نام ارغوان در حواشی تهران اتفاق می افتد. شهرکی که به زحمت می توان آن را روی نقشه پیدا کرد. زهره،یکی از دختران ساکن شهرک، روزی روح دختر مرده ای به نام حکیمه را در اتاقش می بیند و این تازه شروع ماجراست. دخترک سالها پیش توسط پدر و مادرش به خاطر فقر به ترکمن های پاکستان فروخته شده و بعد از تحمل درد و رنج بسیار و یک مرگ دلخراش در زمان راه افتاده تا خانواده اش را پیدا کند.دخترک عاشق شنیدن قصه است و دوست دارد کسی موهایش را شانه بزند. زهره که نوجوانی تنها و تحت فشار یک خانواده ی مردسالار است با حکیمه طرح دوستی می ریزد و در دنیای او غرق می شود و...!

داستان از زبان 3 نفر روایت می شود: زهره،دوستش مینا که ناخواسته درگیر ماجرا می شود و من، راوی داستان، که استاد دانشگاه، محقق و نویسنده ی این داستان است. راوی به شکل اتفاقی با اسنادی در مورد فروخته شدن دختران قوچان در زمان مشروطه به ترکمن های پاکستان برخورد می کند و پیگیری این موضوع او را به شهرک ارغوان و ماجرای زهره و دختر مرده مرتبط می کند.

نکته ی جالب در مورد «لالایی برای دختر مرده» این است که داستان پایه ای از واقعیت تاریخی دارد. در یکی از فصل ها نویسنده به استناد اسنادی که یافته ، اسم 110 دختر فروخته شده را برای اطلاع خواننده اش می آورد.هنرمندی نویسنده در پیوند ماجرای تاریخی فروخته شدن دختران قوچان با مسائل اجتماعی دختران نوجوان روزگار ماست.در این کتاب زهره ی خسته و آسیب دیده در تنهایی خودش ،حکیمه را می یابد و با او برای نجات خیالش فرار می کند و وقتی توسط ماموران نیروی انتظامی در راه مشهد دستگیر و به اقامتگاه دختران فراری منتقل می شود و دردها و رنج های دختران دیگر را که هر کدام قصه ی جداگانه ای دارند می بیند ، با نگاهی جدید به زندگی و مشکلش به خانه برمی گردد و حکیمه ی رنج دیده را که انگار تصویر زهره در آینه ی صد سال پیش است در اقامتگاه سراسر رنج،باقصه های شنیدنی دردناک بسیار جا می گذارد! مینا نقطه ی مقابل زهره است. هر چند در خانواده ای روشنفکر و کتابخوان بزرگ شده اما او هم به نوعی درد و رنج دنیای اطرافش را به دوش می کشد و رنج می برد و البته ماجرای خرید فروش زنان و دختران که هنوز یکی از معضلات اجتماعی دوران ماست!

«لالایی برای دختر مرده» رمانی است که برای نوجوانان نوشته شده و هدف آن تصویردنیای نوجوانان نسل امروز ماست. اما هنر نویسنده در پرداخت ساده اما استادانه ی ماجرا،آن را برای هر خواننده ای متعلق به هر گروه سنی خواندنی و جذاب کرده است.

«لالایی برای دختر مرده» سال گذشته به عنوان رمان سال نوجوان برگزیده شده است. این کتاب را نشر افق با قیمت 2000 تومان در سال 1386 چاپ و به بازار کتاب هدیه کرده است.

مثل آب برای شکلات

 

مثل آب برای شکلات

این روزها کم پیدا می شوند کتابهایی که وقتی آنها را دست می گیری دیگر توان زمین گذاشتنشان را نداشته باشی. این روزها نویسنده ها یا درگیر و اسیر ابداع فرم های جدید داستان پردازی با همان مضامین تکراری همیشگی هستند یا طرح های بدیع و تازهه را به سادگی خراب می کنند. کم پیدا می شوند کتاب هایی که تو را با خودشان به عوالمی به یادماندنی و تازه ببرند و دهانت را پر از شیرینی طولانی مدتی کنند مثل وقتی که شکلات خوشمزه ای در دهانت آهسته آب می شود و تو فکر می کنی این لذت تا ابدیت ادامه خواهد داشت.

«مثل آب برای شکلات» نوشته ی لورا اسکوئیول یکی از این کتاب هاست. کتابی که مثل اسمش شیرین و به یادماندنی است. این کتاب داستان یک خانواده را روایت می کند که شخصیت اصلی آن دختر کوچک خانواده است. این دختر متفاوت در آشپزخانه متولد و بزرگ می شود و به یک آشپز بالفطره تبدیل. اما تمام سرنوشت این دختر آشپز شدن نیست. او به دنیا آمده تا عاشق شود و با نیروی عشق سنت های غیرعقلانی و انسانی جامعه ی خود را از بین ببرد.

سبک کتاب رئالیسم جادویی است هرچند این رئالیسم جادویی خیلی ملایم تر، شیرین تر و باورپذیرتر از آثار مارکز است. یکی از قشنگی های «مثل آب برای شکلات» این است که این کتاب در عین داستان بودن یک کتاب آشپزی ست!!! هرفصل از کتاب با نام و دستور پخت یک غذا شروع می شود.غذایی که قرار است به مناسبت خاصی در داستان به وسیله ی قهرمان پخته شود و ماجراهای تازه ای را برای او رقم بزند و احساساتش را به تصویر بکشد.

«مثل آب برای شکلات» یک داستان جذاب به تمام معناست که برای من زنده کننده ی داستان های بی نظیر و بی نقص قدیمی با تمام شیرینی هایش بود. این کتاب تاکنون7 بار با ترجمه ی خانم مریم بیات تجدید چاپ شده و توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان با قیمت 3500 تومان در بازار کتاب موجود است.

***

فردا صبح زود به یک مسافرت طولانی خواهم رفت! آنقدر ظرف یک هفته ی گذشته اتفاقات جورواجور افتاده است و تحت فشار شدید عصبی قرار گرفته ام که واقعا نمی دانم دلم چه می خواهد! این سفر یک سفر معمولی نیست: در ضمن آن باید در امتحانان المپیاد دانشجویی شرکت کنم و اگر همه چیز به خوبی و طبق برنامه پیش برود در آخر آن به عروسی یکی از بهترین دوستان زندگیم دعوت شده ام! نمی دانم دفعه ی بعد که یارمهربان را به روز می کنم کی خواهد بود اما امیدوارم خیلی طول نکشد!

خاک غریب

 خاک غریب

جومپا لاهیری از نویسندگان موفق مهاجر ساکن آمریکاست. نویسنده ای هندی که پیش از آنکه هند را بشناسد و هندی باشد آمریکاییست! زنی با زیبایی و ملاحت شرقی و افکاری آمریکایی! لاهیری بدون شک نویسنده ای خوش شانس و موفق است. موفقیت و خوش شانسی وقتی با هم همراه می شوند یک نویسنده ی تازه کار و خارجی با اولین اثرش،مترجم دردها، برنده ی معتبرترین جایزه ی ادبی آمریکا، پولیتزر، می شود و دومین کتابش،همنام، رمان پرخواننده ای از آب در می آید.

کارهای لاهیری با حق انحصاری چاپ و ترجمه به نشر ماهی و امیرمهدی حقیقت سپرده شده اند که این موضوع خودش نشان دهنده ی یکی دیگر از خوش شانسی های این زن هندی ست!

جومپا لاهیری

«خاک غریب» جدیدترین اثر لاهیری ست. کتاب دو بخش دارد:بخش اول شامل 5 داستان کوتاه است و بخش دوم یک داستان بلند. اگر از علاقه مندان به این نویسنده باشید و پیگیر کارهای او،بدون شک متوجه ی پیشرفت قابل توجه لاهیری در تکنیک نویسندگی خواهید شد. مضامین داستانی او همچنان مهاجران هندی و دغدغه های آنهاست. در واقع خاک غریب به نسل دوم مهاجرانی می پردازد که یا در آمریکا و اروپا متولد شده اند و یا وقتی به سرزمین موعود قدم گذاشته اند که نوزاد و بدون قدرت تمیز بوده اند. این نسل جدید، امروز بزرگ  شده و موفقیت های بسیاری در این سرزمین جدید کسب کرده است اما هنوز وجود گمشده ای را در درون خود احساس می کند و میلی درونی و ناشناخته او را به سمت ریشه های قدیمی بومی خود می کشد.

داستان خاک غریب،که اسم کتاب هم از آن گرفته شده، بدون تردید موفق ترین داستان این مجموعه و کی شاهکار به تمام معناست. روما زنی میان سال است که با مردی آمریکایی ازدواج کرده و پسری 3 ساله دارد. او به تازگی مادرش را از دست داده و منتظر رسیدن پدرش است تا یک هفته مهمان روما باشد. داستان هم زمان از دو دیدگاه پدر و روما روایت می شود. روما از دلتنگی برای مادر می گوید، از کسالت و بی میلی به زندگی بعد از مادر و خلا و تنهایی بدون مادر اما پدر از آزادی بعد از مادر و خلاصی از تعهداتش می گوید و از زندگی جدیدی که برای خود ساخته و حتی ازدواج مجدد و عشقی که هرگز تجربه نکرده بوده! مادر حلقه ی ارتباط پدر(نسل گذشته) و روما(نسل جدید) است. مادری که امروز نیست تا فاصله ی این دو را از بین ببرد. مادری که می تواند وطن و خواسته ها و تمایلات پشت سرگذاشته ی مهاجران باشد.

داستان بلند هما و کاشیک که در بخش دوم کتاب آمده، شامل 3 فصل است. در ابتدا این داستان فقط شامل فصل اول بود یعنی یک داستان کوتاه، اما بعدا به یک داستان بلند تبدیل شد. ماجرای هما و کاشیک که از بچگی همدیگر را می شناسند اما سرنوشت آنها را از هم برای مدت زمان طولانی دور می کند تا دوباره همدیگر را پیدا کنند،خیلی خوب و منسجم شروع می شود اما هر چه که جلوتر می رود سست تر و سطحی تر می شود تا به پایان می رسد. انگار نویسنده مجبور به بلند کردن و دنباله دار کردن یک داستان کوتاه باشد و همین امر به ساختار داستان به ویژه پایان بندی آن ضربه زده است.

به نظرم هوشمندی ناشر در انتخاب طرح جلد در اینکه کتاب بیشتر به دلم بنشینه بسیار موثر بود! لاهیری برای من با نشر ماهی و ترکیب رنگ نارنجی و سفید جلد کتاب معنا پیدا کرده! رنگ نارنجی ای که به نظرم بدون شک رنگ هندوستان،سرزمین افسانه ها و جادوهاست!

خاک غریب با قیمت 6000 تومان در بهار 88 وارد بازار کتاب شده است.

هیولا

*سلام. با اینکه تقریبا 3 روز از همایش گذشته اما هنوز خستگی و کسالت از تنم بیرون نرفته! هرچند امسال هم آشنایی با دوستان جدید و تجدید دیدار با دوستان قدیمی،خاطره هایی رو رقم زد که باعث میشه همچنان از پذیرفتن این مسئولیت خوشحال باشم و آرزو کنم این آشنایی ها تداوم پیدا کنه! روزهای سختی در پیشه: درس خای نخونده ای که روی هم تلنبار شدن،برنامه ریزی برای تابستانی که زودتر ازهمیشه مثل همیشه داره از راه میرسه و... نتایج کنکور! تا آخر این هفته و حداکثر اوایل هفته ی آینده نتایج کنکور کارشناسی ارشد میاد و...!گمان مبر که به پایان رسیده کار جهان/هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است،نه!!؟

هیولا

*قبلا راجع به پل استر و سه گانه ی نیویورک مفصل نوشته ام(می توانید آن مطلب رااز اینجا بخوانید). اگر بخواهم یک کتاب تاثیرگذار و به معنای واقعی کلمه تکنیکی را در سال 87 معرفی کنم بدون شک آن کتاب «سه گانه ی نیویورک» خواهد بود. استر نویسنده ایست که به خوبی به ارزش کلمات واقف است و استاد روابط دون متنی ست! اینبار سراغ «هیولا» رفتم. کتاب باز هم از زبان نویسنده ای روایت می شود که با مرگ غیر طبیعی دوستش،بن، مواجه شده است. او تمام خاطرات و لحظات آشنایی با بن را به عقب برمی گردد تا علت مرگ او را کالبدشکافی کند. هیولا هم تا حد زیادی مثل سه گانه شکلی نمادین دارد از اسم کتاب گرفته تا شخصیت اصلی آن،بن، و مرگ فاجعه آمیزش! همه ی این نمادها آگاهانه از متن جامعه ی معاصر آمریکا گرفته شده اند و هوشمندانه در کنار هم داستان جالبی را رقم می زنند. مقدمه ی بسیار کوتاه خانم کیهان،مترجم کتاب، در شرح کلمه ی «هیولا» بسیار در درک روابط معنایی معماوار کتاب به خواننده کمک می کند. مترجم بعضی قسمت های کتاب را که به علت شرح بعضی مسائل غیر اخلاقی ناچار به سانسور شده است با سه نقطه مشخص کرده که به نظرم کاری بسیار اخلاقی و متعهدانه ست. هیولا می تواند برای علاقه مندانی که کارهای استر را دنبال می کنند مورد جالبی باشد هر چند کتاب به قدرت سه گانه نیست و برای کسانی که سه گانه را عمیقا خوانده و فهمیده باشند شگردهای نویسنده تازه نیست.

پیشنهادم این است که برای مطالعه ی کارها یک نویسنده ترجیحا اگر امکان دارد سراغ یک مترجم بروید چرا که در این صورت دنیای کاملتری از آن نویسنده کشف خواهید کرد و کمتر درگیر بازی ها و تنگناهای ناآشنای مترجمان مختلف خواهید شد. توصیه ی من برای مطالعه ی کارهای استر ترجمه های خانم خجسته ی کیهان و همکارشان شهرزاد لولا چی ست.

هیولا را نشر افق در سال 85(چاپ دوم) با ترجمه ی خجسته ی کیهان و قیمت 3400 تومان به بازار کتاب عرضه کرده است.

گنجشک ها بهشت را می فهمند

1-شخصی به شمس تبریزی عید نوروز را تبریک گفت.شمس جواب داد:«مبارک شمایید،ایام می آیند و می روند»(مقالات شمس)

2-نگرش متفاوت ما به مسائل پیرامونمان یا به اصطلاح داستانی،زاویه ی دید، عامل متمایز کننده ی موضوعات تکراری اطراف ماست. در واقع چیزی که یک داستان را به معنای واقعی کلمه به داستان تبدیل می کند ،درگام اول، شیوه ی روایت است و شخصیت پردازی، درون مایه و... در مراتب بعدی قرار می گیرند. «گنجشک ها بهشت را می فهمند» نوشته ی حسن بنی عامری،داستانی تکراری با شیوه ی روایتی جدید است. رمان روایت دانیال گلفام، همان دانیال عزیز فرشته ها بوی پرتقال می دهند در سنین کودکی،است که خبرنگار و فیلمساز مستند جنگ است. او داستان زندگی دوست شهیدش ،آعلیجان، را روایت می کند. داستان زندگی علیجان در طول یک شب از ذهن مشوش دانیال می گذرد و در این کندوکاو ذهنی علیجان مستقیما معرفی نمی شود بلکه راوی با معرفی شخصیت های به ظاهر فرعی داستان تلویحا آعلیجان را معرفی می کند. شیوه ی روایت داستان در بعضی فصل ها شکل جریان سیال ذهن به خود می گیرد. با اینکه موضوع داستان تکراری ست اما صحنه هایی که بنی عامری به زیبایی و گاهی بسیار شاعرانه از روابط آدم ها آفریده ، به آن جذابیت خاصی می بخشد. نقطه ضعف کتاب تارعنکبوتی از روایت ها و شخصیت های تو در توست که نویسنده خود را در آن به دام انداخته و برای پایان داستان و حل معمایی که طرح کرده چاره ای جز وارد کردن شخص سوم غریبه ای به داستان ندارد تا این غریبه مثل داستان های پلیسی از این کلاف سر درگم گره گشایی کند.

 

گنجشک ها بهشت را می فهمند،چاپ اول

گنجشک ها بهشت را می فهمند توسط انتشارات نیلوفر با قیمت 4500 تومان در سال 1385(چاپ دوم) منتشر شده است.

او را که دیدم زیبا شدم

مدت ها بود که دنبال این کتاب با اسم جادوییش می گشتم اما تلاشم بی ثمر بود! تاوقتی که اصلا به آن فکر نمی کردم اتفاقی پیدایش کردم: «او را که دیدم زیبا شدم» نوشته ی شیوا ارسطویی. سابقا مصاحبه ای از ارسطویی خوانده بودم  و می دانستم این کتاب در مورد جنگ و حوادث آن است تا اینکه بالاخره خواندمش! او را که دیدم زیبا شدم برشی از زندگی دختر امدادگر جوانی است به نام شهرزاد که با مرور خاطراتش زندگیش را مرور می کند. شهرزاد زنی است عاشق! عاشق زندگی و عاشق مادر شدن! او در خیالش با کودک نداشته اش حرف می زند و درد دل می کند و سعی می کند به همه بفهماند که عاشق است، عاشق مادر بودن!

این کتاب کم حجم خیلی قوی تر از آنی بود که فکر می کردم. ارسطویی به خوبی توانسته احساسات قهرمانش را به مخاطب منتقل کند و بین خاطره هایی که به ذهن شهرزاد هجوم می آورند و زندگی تنها و خالی امروزش ارتباط برقرار کند بدون اینکه  به تکلف بیفتد یا خوانندگانش را سردرگم کند. او به جنبه ی جدیدی از جنگ، که زندگی امدادگرانی ست که با انگیزه ها و احساسات متفاوت به پرستاری از بیماران می پردازند، پرداخته است.

موقع خواندن او را که دیدم زیبا شدم یاد کتاب «نامه به کودکی که هرگز متولد نشد» نوشته ی اوریانا فالاچی افتادم و حرف زدن او با بچه ای که مرده به دنیا آمد. هر چند که داستان ارسطویی خیلی عاطفی تر و شاعرانه تر از نوشته ی نسبتا مستند و گزارشگونه ی فالاچی ست.

نقطه ی قوت کتاب انتقال موفقیت آمیز احساسات نهفته  و سرکوب شده ی مادرانه ی شهرزاد است. احساساتی که از هر فرصتی برای بروز استفاده می کنند: از عروسک بازی شهرزاد و نگرانیش برای عروسک بد خواب تا عشق به نگهداری از مجروح موجی شده ی رو به مرگ! او نیاز به مادر شدن و بارور شدن را با تمام وجودش احساس می کند اما قدرت و شرایط بروز آن را ندارد و پیدا نمی کند و همیشه و در همه حال انگشت اتهام اطرافیان او را نشانه می گیرد!

«اورا که دیدم زیبا شدم» را نشر قطره  سال 86(چاپ دوم) با قیمت 1000 تومان منتشر کرده است.

*لطفا اگر کسی سایتی به غیر از تاینی پیک می شناسه که میشه توش عکس آپلود کرد به من معرفی کنه!

نگاهی دوباره به رمان کافه پیانو

 

کافه پیانو

کافه پیانو، فرهاد جعفری، نشر چشمه، چاپ نهم تابستان 1387 ، 3800 تومان

این بار می خواهم در مورد کتابی بنویسم که احتمالا تا کنون همه ی شما اگر حداقل یکبار آن را نخوانده باشید، بیش از یک بار نام آن را شنیده اید. کتابی که طی مدت زمانی کوتاه توانست جای خود را در میان اهالی کتابخوان باز کند و در بازار کساد کتاب خیلی زود به چاپهای چندم برسد. تا امروز نوشتن راجع به کافه پیانو را به تعویق انداختم چرا که منتظر بودم سروصداهای پیرامون آن بخوابد تا بتوان بی طرفانه تر و جامع تر درباره اش صحبت کرد.

کافه پیانو داستان بلندی است که از زبان مردی روایت می شود که در شهری کوچک برای امرار معاش کافه ای دایر کرده است. کتاب شرح زندگی، کار و عقاید مردی است که امروز جایی ایستاده که معتقد است جایگاه او نیست و این نارضایتی توام با نوعی تسلیم او در برابر شرایط موجود، زندگیش را رقم می زند.

کتاب از قسمت ها (اپیزودهای) متعددی تشکیل شده و نویسنده در هر اپیزود به معرفی افکارش یا شخصیت های موثر در زندگیش پرداخته است. کافه محلی برای رفت و آمد شخصیت های داستان است که تقریبا هیچکدام در داستان محوریت اصلی پیدا نمی کنند ودر واقع شخصیت اصلی و محوری کافه پیانو، اصلی که نویسنده کتاب را برای آن نوشته است، افکار و ذهنیات خود راوی و دیدگاه او نسبت به جهان واطرافیانش است، نه دیگر شخصیت ها و حوادث! راوی از زندگیش می گوید، از دخترش، همسرش، پدرو مادر  و دوستان که هر کدام از این شخصیتها، هر جا که لازم باشد، وارد داستان می شوند تا عکس العمل راوی در مقابل عشق، خانواده، کار ، آرمان و تعهد پر رنگ تر شود وبعد آرام آرام کم رنگ و گاهی محو می شوند. در واقع باید گفت کافه پیانو پازلی است که از قطعه های کوچک و بزرگ بسیاری تشکیل شده و هر بخش کتاب حکم قطعه ای را دارد  که تصور راوی از خودش را کامل می کند و نبود آن قطعه مسلما خللی در کلیت ماجرا ایجاد خواهد کرد.

شخصیت های این کتاب افرادی کاملا واقعی و ملموس هستند با ابعادی متفاوت و نویسنده به خوبی توانسته است از پس شخصیت پردازی بربیاید. نثر کتاب بسیار شیرین و نزدیک به زبان محاوره است و شگرد جعفری در استفاده ی به ظاهر افراطی از علائم نگارشی ، آهنگ و طنین خاصی برای آن ایجاد کرده است. علائم نگارشی خواننده را مجبور می کند تا متن را عینا آن طور که  نویسنده می خواهد، با همان لحن و آهنگ، بخواند تا دقیقا متوجه ی منظور او شود.

نویسنده در اواسط داستان برای ایجاد گره داستانی شخص ثالثی را ، صفورا، وارد زندگی خانوادگی خود می کند . ورود صفورا به داستان حساب شده است و قرار گرفتن راوی بر سر دو راهی انتخاب، به نرمی و زیبایی تصویر شده اما ناگهان بی هیچ دلیلی صفورا از داستان حذف می شود!بعد از اینکه نویسنده در یکی از فصل های پایانی داستان از دنیای داستانی خارج می شود و نه در مقام  راوی، بلکه در مقام نویسنده ی کافه پیانو وارد کتاب می شود و بر سر «صفورای داستانی» با همسرش مشاجره می کند ، از خانه بیرون می آید و بی مقدمه تصمیم به اخراج صفورا از داستان می گیرد بدون اینکه این آمدن و رفتن تغییر و تحولی در راوی یا حتی زندگی او داشته باشد و به قول خود جعفری در پایان همان فصل : «این ها را گفتم و از خانه بیرون زدم چون هر چه فکر کردم، هیچ جور دیگری نمی شد سروته داستانی را که داشت بالا می گرفت ، به هم آورد»  و بلافاصله در فصل های آینده به خانه ی صفورا می رود و رابطه ی خود را با او قطع می کند. انگار نویسنده واقعا برای به پایان رساندن و جمع کردن داستان چاره ای جز این نداشته است و داستان ناگهان تمام می شود.

متاسفانه این اشکال، بزرگترین عیب کافه پیانو است چرا که داستان بدون ایجاد چنین گرهی به خوبی شکل گرفته و پیش می رفت و می شد نویسنده صفورا را اصلا وارد داستان نکند یا بالعکس با ورود صفورا و حضورش در کنار راوی و دودلی مداوم او مثل سایر اتفاقات داستان برخورد کند و راوی را با این شک، در کنار تمام معضلات زندگیش به حال خود بگذارد نه اینکه صرفا برای «هم آوردن سرو ته داستان» شتابزده عمل کند!

فرهاد جعفری

یکی دیگر از موارد قابل بحث در مورد این کتاب صفحه ی پایانی آن است که جعفری علت نوشتن کافه پیانو را خیلی کوتاه شرح می دهد و با توضیح واضحات هرگونه تشابه بین شخصیت ها و اتفاقات داستانی و زندگی واقعیش را انکار می کند! به نظر می رسد بد نبود جعفری به خواننده و قضاوتش اعتماد می کرد و ذهن خواننده را برای خیالپردازی باز می گذاشت تا اینکه اینقدر صریح به داستان بودن داستانش اعتراف می کرد و بخشی از زیبایی داستان را – که تعلیق خواننده بین واقعیت و خیال است- از بین می برد.

در کل باید گفت کافه پیانو داستانی خواندنی و موفق است و با تمام ایرادها و اشکالات ریز و درشتی که این روزها بر آن می گیرند جای خود را در میان اهالی کتابخوان باز کرده است و چه دلیلی غیر ازاین می تواند بر موفقیت کتاب گواهی دهد؟!

 

*سایت رسمی فرهاد جعفری:گفتمگفت

سه گانه ی نیویورک

 

سه گانه ی نیویورک

برای خواندن هر کتابی، به نظرمن، سختی و عقبه ی خاصی وجود دارد. بعضی کتاب ها کمی پیچیدگی در فرم دارند( مثل سال بلوا یا سمفونی مردگان معروفی) بعضی کتاب های پیچیدگی معنایی دارند(مثل دنیای سوفی) بعضی هم هستند که هر دوی این خصوصیات را دارند( مثل کتاب من ببر نیستم، تاکم پیچیده به بالای خویش که نویسنده اش را به یاد نمی آورم و تنها کتابی است که بیشتر از 20 صفحه از آن را نخوانده ام و جز یک نفر کسی را نمی شناسم که توانسته باشد کتاب را بخواند!).

به عقیده ی من کتاب های پل آستر جز دسته ی دوم هستند با پیچیدگی معنایی که گاهی این پیچیدگی حاصل به کاربردن فرم خاصی است که نویسنده از آن استفاده می کند.

نشر افق ابتکار جالبی به خرج داده و یکی از سه گانه های پل آستر را با عنوان «سه گانه ی نیویورک» در یک مجلد چاپ کرده است. سه کتاب شهر شیشه ای، ارواح و اتاق دربسته  با دو مترجم متفاوت: شهرزاد لولاچی و خجسته ی کیهان، در یک جلد جمع شده اند تا خواننده با خرید یک کتاب توالی داستان ها را در خواندن و درک مقصود نویسنده حفظ کند.

کتاب اول، شهر شیشه ای، داستان نویسنده ای به اسم کوئین است که داستان های پلیسی می نویسد و در اثر یک به ظاهر اشتباه تلفنی با کارآگاه خصوصی ای به نام  پل آستر(!) اشتباه گرفته می شود و تصمیم می گیرد برای یکبار هم که شده از این نام استفاده کند و به جای اینکه فقط نویسنده ی داستان های پلیسی باشد اینبار خودش در هیات یک کارآگاه ظاهر شود و گره از حل معمایی بردارد اما ناخودآگاه درگیر ماجرای عجیبی می شود و کم کم خواسته یا ناخواسته به یک استحاله ی درونی می رسد.

ارواح باز هم داستان یک کارآگاه است اما اینبار با اسمی عام: آبی! که از طرف شخصی به اسم سفید مامور شده تا سیاه را تحت نظر بگیرد و حتی لحظه ای از او غافل نشود. آبی زندگی مخفیانه ی خود را شروع می کند  و طی روزمرگی ای که به آن دچار می شود حقایقی را در مورد سیاه و خودش می فهمد  که زندگیش را دگرگون می کند

اما اتاق دربسته از زبان نویسنده ای روایت می شود که در جریان حادثه ای درگیر خاطرات خودش و دوست قدیمیش می شود و برای رهایی از دایره ای که اسیر آن شده قبول می کند تا بیوگرافی دوست سابقش را بنویسد اما مثل دو داستان قبلی هر چه جلوتر می رود ناهمواری های این راه بیشتر می شود تا اینکه او هم  مثل کوئین و آبی دچار استحاله می شود اما با این تفاوت که او اینبار برخلاف شخصیت های کتاب های گذشته این تحولات را پشت سر می گذارد و سالم از ماجرا بیرون می آید  و این اوست که راوی واقعی داستان هاست.

اتاق دربسته کلید حل معمای شهر شیشه ای و ارواح است. شخصیت های این دو کتاب دوباره در اتاق دربسته  حضور پیدا می کنند و در این کتاب است که معلوم می شود در واقع هر کدام از این سه کتاب سه اپیزود از یک اتفاق هستند و راوی آنها یک نفر است: همان آقای نویسنده ی اتاق دربسته!

زاویه ی دید کتاب اول سوم شخص یا دانای کل نامحدود است برعکس کتاب سوم که از زاویه ی اول شخص روایت می شود. هیچکدام از کتاب ها ماجرا محور نیستند فقط اتفاقات اول داستان مثل زنگ تلفن شخصیت ها را هوشیار و در جریان تازه ای ورای زندگی عادیشان می اندازند. در واقع این حوادث حکم استارت و محرک برای شروع حرکت و کندوکاو شخصیتها هستند.

تمام داستانها  حول شخصیت اصلی ماجرا می گردد. هر سه شخصیت هر کدام به بهانه ای مجبور به جست و جو و کاوش می شوند و طی این تکاپو به تعریف تازه ای از خود و هویتشان می رسند. در واقع هر کدام از این سه داستان دایره ی بسته ای( اتاق دربسته ای) است که از شخصیت اصلی شروع می شود و در آخرین نقطه به خود او می رسد اما اینبار با یک استحاله ی درونی و دیدی جدید نسبت به خود! هر سه شخصیت گرفتار روزمرگی و توالی خسته کننده ی اتفاقات ساده ی روزانه هستند و همین زندگی ماشینی آن ها را از آنچه که هستند یا باید باشند بیگانه کرده. در واقع این سه گانه خودش یک دایره ی بزرگ است که شروع کننده ی این سیر شخصیت نویسنده ی کتاب اتاق دربسته است. او مجبور به جست و جو می شود، طی کنکاش با اتفاقات بسیاری رو به رو می شود و آدم های مشابه خودش  که داستان آنها را به عنوان مقدمه در دو کتاب شهر شیشه ای و ارواح می آورد ودر آخرین نقطه های دایره به خودش می رسد و ماجرای واقعی را حکایت می کند و دایره را می بندد. مرد نویسنده تنها کسی است که فرجامی نسبتا مشخص دارد چرا که اوست که توانسته مراحل تغییر و تحول را پشت سر بگذارد ، به پشت در اتاق دربسته که هویت واقعی اوست برسد ، از آنجا به سلامت به زندگی واقعیش برگردد و بالاخره این دایره را ببندد.

آستر نویسنده ای بسیار تیزهوش و حتی نابغه است. نوشته های او هنرمندانه زندگی و هویت بشر امروز را به چالش می کشند. این روزها با اینکه اکثر نویسنده ها به جهش های نسبتا بزرگی در زمینه ی فرم رسیده اند اما کمتر نویسنده ای را می شناسم ، چه ایرانی و چه خارجی، که در محتوا هم توانسته باشد خواننده اش را به فکر وادارد.

پل آستر

سه گانه ی نیویورک هر چند داستان هایی به ظاهر پلیسی و کارآگاهی هستند اما اینبار معما اتفاقات و پدیده های بیرونی خارج از کنترل ما نیست بلکه معما و کلاف سر در گم خود کارآگاه است.

چاپ دوم سه گانه ی نیویورک سال 86 است و این کتاب با قیمت 6000 تومان(سه کتاب در یک کتاب) روانه ی بازار شده است.

سلاخ خانه ی شماره 5

 

کورت ونه گات

آدم ها خودشان جنگ را به راه می اندازند، در جنگ شیطانی ترین جنایات را مرتکب می شوند، عزیزترین کسانشان را در جنگ از دست می دهند و هزاران آسیب می بینند، باهزاران زحمت جنگی را که خود شروع کرده اند پایان می دهند واز همه جالبتر ایکه بیشترین تاثیر را هم از جنگ و آسیبهایش می گیرند و تا سالهای سال  درباره اش می نویسند، صحبت می کنند و شاهکار خلق می کنند.

یکی از این شاهکارهای قرن ما که تاثیرگذارترین کتاب در مورد جنگ جهانی دوم ویکی از 5 کتاب پرخواننده ی قرن شناخته شده است رمان «سلاخ خانه ی شماره ی 5» نوشته ی کورت ونه گات آلمانی است! ونه گات خودش یکی از کسانی است که در زمان جنگ دوم در جبهه ی متفقین جنگید، اسیر نازی ها شد و در سلاخ خانه ی شماره ی 5 شهر درسدن زندانی شد. او در آنجا بود که شاهد بزرگترین کشتار تاریخ بشر توسط بمباران آلمانی ها بود و صد البته این کابوسِ در بیداری او را وادار به نوشتن سلاخ خانه ی شماره ی 5 کرد تا حقایق بسیاری را برای جهانیان فاش کند.

این کتاب داستان مردی است که در جوانی به زور به جنگ فرستاده ،اسیر می شود و بمباران درسدن را می بیند اما امروز بعد از سالها جنون دوباره به او روی می آورد و احساس می کند زمانی از طرف آدم فضایی ها دزدیده شده بوده است.

لحن داستان بسیار صمیمی است و طنز زیبا، دلنشین و تلخ ونه گات هم از ضربه ی حقایق برملا شده می کاهد و هم مفاهیم مورد نظر نویسنده را عمیق تر می کند. قبل از خواندن خود کتاب با مطالعه ی اطلاعاتی پیرامون آن فکر می کردم باید یک کتاب پر از خشونت و تلخی و صحنه های دردناک شکنجه و مرگ باشد اما وقتی با متن کتاب مواجه شدم دیدم سادگی و طنز ونه گات و خونسردی او در روایت داستانگونه ی فجایع جنگ بیشتر از توصیف مستقیم و دقیق وقایع رویم تاثیر گذاشته است. مثل دیدن یک فیلم نسبتا مستند در مقایسه با یک فیلم حادثه ای آمریکایی!

کمتر کتابخوانی را می شناسم که یکبار سراغ آثار ونه گات برود و عاشق نثر و سبک او  و از همه  مهمتر عاشق این نویسنده ی انسان دوست نشده باشد! یک سال و اندی از مرگش می گذرد. مرگ حتما برای روحی که بزرگترین فجایع قرن و مرگ صدها بی گناه را دیده است باید بسیار آرامش بخش باشد، نه؟

 امضای ونه گات در کنار طرح چهره اش

 

سلاخ خانه ی شماره 5، ترجمه ع.ا. بهرامی، چاپ چهارم، 1386 ، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، 3500 تومان.

طوفان دیگری در راه است

 

 

سید مهدی شجاعی

 

اسم سید مهدی شجاعی برای کسانی که اهل مطالعه هستند وکتاب را برای کتاب بودنش می خوانند آشناست. شجاعی نویسنده ای موفق به ویژه در نوشتن رمان های مذهبی است.کشتی پهلو گرفته- پدر عشق پسر- آفتاب در حجاب- غیرقابل چاپ و... همه رمان های مشهوری هستند که به چاپ های بی شماری رسیده اند. پارسال زمزمه هایی مبنی بر چاپ کتاب جدید شجاعی شنیده شد  و رمان « طوفان دیگری در راه است» به زودی وارد بازار و با استقبال چشمگیری مواجه شد. فارغ ازتمام این سروصداهابه تازگی موفق به خواندن کتاب شدم. اول قصد معرفی کردن آن را نداشتم چرا که «معرفی کردن» تعریف خاص خود را دارد اصول خاصی را می طلبد که درمورد این کتاب نمی توانستم رعایت کنم. اما هرچه با خودم کلنجار رفتم نشد. اسم این نوشته را معرفی نمی گذارم. می نویسم «معرفی» شما «نقد» یا «یادداشتی برکتاب» بخوانید!

طوفان دیگری در راه است مثل سایرکارهای شجاعی درونمایه ای مذهبی دارد امااین بار با موضوعی متفاوت و کمی جسورانه! داستان از گذشته ی زن خودفروشی حکایت می کند که امروز به لطف خدا هدایت شده و به اذن پروردگار پرده های خاک گرفته ی حقیقت را از جلوی چشم دیگران بر می دارد!

طرح داستان بدون شک طرحی قوی است به خصوص موضوعی که نویسنده انتخاب کرده و شیوه ی روایت داستان. داستان از زاویه ی دید دانای کل نمایشی روایت می شود یعنی نویسنده با اینکه به شخصیت ها اشراف دارد اما به تشریح کامل درونیات مخفی آنها نمی پردازد و فقط آنچه را که می بیند گزارش می دهد. گاهی شخصیت ها راسا وارد ماجرا می شوند و داستان را به دست می گیرند گاهی اتفاقات گذشته با نامه و خاطره خوانی روایت می شود و گاهی هم دانای کل ماجرا را به دست می گیرد. بنابراین خواننده از شیوه ی روایت خسته نمی شود. اما شیوه ی پرداخت داستان بسیار بد است و چیزی که این «بدی» را به «افتضاح» تبدیل می کند این است که از نویسنده ای مثل مهدی شجاعی انتظار نمی رفت!!! داستان شعارزده است! کتاب از فرط شعارهای صریح و بی غلاف که بی پروا به سمت خواننده رها می شوند در حال انفجار است! شجاعی از معدود نویسندگان مذهبی ماست که سابقا ثابت کرده که می تواند اندیشه ها و باورهای مذهبی را با زیباترین ملکوتی ترین و تاثیرگذارترین شکل ممکن به خواننده منتقل کند اما در این کتاب احکام و اصول وفروع دین مستقیما به خورد خواننده داده می شود. جالب اینجاست که اصلا این کتاب برای رد چنین مسائلی و مبارزه با ریا نوشته شده ! زینت(شخصیت اصلی داستان) خودش نماد اولیاالله پنهانی است که در مقابل ریا و شعارزدگی دیگر شخصیت ها ظهور می کند و بارها در گفته هایش اینگونه رفتار را تقبیح می کند اما نویسنده نتوانسته آن طور که باید حرفها و کارهای شخصیت های داستانش رادر کنار هم صیقل دهد. این بزرگترین ضعف کتاب است که متاسفانه سایر محاسن آن راتحت الشعاع قرار می دهد  و خواننده ها را به خستگی ودلزدگی می کشاند. البته نمی توان منکر تاثیرگذاری این کتاب شد اما شخصیت پردازی ضعیف شجاعی که باعث باورناپذیرشدن قهرمانان وی می شود بدون شک ازتاثیر هدف والای او می کاهد.

توصیه ی من خواندن این کتاب است!بله! با تمام این عیوب خواندن این کتاب در کنار دیگر آثار شجاعی خالی از لطف نیست!

طوفان دیگری در راه است - سید مهدی شجاعی - نشر کتاب نیستان - ۱۳۸۶ - ۴۹۰۰ تومان

خوشحال می شوم نظر شما را در مورد این کتاب بدانم!

بازگشت

*سلام. بعد از یک غیبت طولانی امروز دوباره فرصت پیش آمد تا برگردم. برای این تاخیر متاسفم. اما بسیار گفتار بودم: از درس ها و متحانات که فاکتور بگیریم در این مدت گرفتار برگزاری اولین همایش آسیب شناسی نقد و نظریه ی ادبیات کودک در ایران بودیم و من علاوه بر این کار بزرگ باید چکیده مقاله ام را برای همایش مکتب شیراز آماده می کردم. خوشبختانه همایش به بهترین نحو ممکن انجام شد و مهمانان بسیار بسیار عزیزما با خشنودی شیراز را ترک کردند و به لطف خداوند بالاخره چکیده ی مقاله نوشته شد. اما فعلا شرح این هجران و این خون جگر را برای وقت دیگر می گذارم و می روم به سروقت یار مهربان!!!

* در مدت این دودهه و اندی زندگی به من ثابت شده است که وقتی کسی یا گروهی پیشرفت در کاری را آغاز می کند این حرکت موفق رو به جلو بر دیگر ابعاد زندگی آنها ، خواسته یا ناخواسته، تاثیرات مثبت خود را می گذارد. نمونه ی بارز این امر ژاپنی ها هستند. ژاپنی ها در دنیای امروز حرف اول را در تکنولوژی می زنند و به اعتقاد جامعه شناسان قرن حاضر دوران سلطه و قدرت مردم خاور دور خواهد بود. این پیشرفت صنعتی در کمال تعجب در جنبه ی ادبی و داستان نویسی این مردم هم تاثیر گذاشته است.

دنیا کم کم شاهد ظهور نویسندگانی ژاپنی است که علاوه بر اینکه به زبان و فرهنگ و آیین بومی خود معتقد و مسلط هستند می توانند به انگلیسی هم داستان خلق کنند و مورد اقبال جهانی قرار بگیرند. در اولین پست رسمی این وبلاگ به یکی از این نویسندگان بزرگ ژاپنی – هاروکی موراکامی- پرداختم و امروز می خواهم یکی دیگر از هم وطنان او را که از موراکامی هم پا فراتر گذاشته و موفق به کسب جایزه ی معتبر بوکر شده است را معرفی کنم: کازوئو ایشی گورو.

داستان های این مرد به 28 زبان زنده ی دنیا – از جمله فارسی- ترجمه شده و بسیار مورد توجه قرار گرفته اند. ایشی گورو در 1954 در ناکازاکی ژاپن به دنیا آمده و در 5 سالگی با خانواده اش به انگلستان مهاجرت کرده و اکنون مقیم انگلستان است.  اکنون ایشی گورو با جدیدترین رمانش – تسلی ناپذیر- در جوامع ادبی دنیا واکنش های متفاوتی را برانگیخته و دوباره در مرکز توجه ها قرار گرفته است. ایشی گورو با رمان بازمانده ی روز موفق به کسب جایزه ی بوکر شد.

امروز قصد معرفی دو اثر دیگر از این نویسنده را دارم: « هرگز رهایم مکن» و « وقتی یتیم بودیم».

هرگز رهایم مکن رمانی است که در عین سادگی و روانی پیچیدگی خاصی دارد. داستان از زبان دختری نقل می شود که خاطراتش را مرور می کند. این مران برپایه ی یک اصل و شاید بهتر است بگویم یک حقیقت مبهم آشکار بنیان گذاشته شده است. حقیقتی هولناک که در کمال شگفتی با خونسردی تمام از زبان دختری که در بطن این حادثه قرار دارد نقل می شود. نویسنده آن قدر ساده و خونسرد با این قضیه برخورد می کند که انگار با بدیهی ترین اصل عالم وجود سروکار دارد. شخصیت های داستان از کودکی دانسته و ندانسته با این حقیقت و در واقع آینده ی عجیب خود روبه رو هستند هرچند هرگز کسی با صراحت در مورد آن با آنها صبحت نکرده  و هنر نویسنده این است که وقتی شمای خواننده هم خوب دقت می کنید متوجه می شوید با اینکه چیزی به شما هم گفته نشده اما انگار تمام مدت مثل شخصیت های اصلی داستان حقیقت را می دانستید و بی صبرانه پایان هولناک سرنوشت آنها را – که نویسند بسیار خونسردانه و طبیعی آن را شرح می دهد- انتظار می کشیدید. هرگز رهایم مکن یک داستان نیمه علمی- تخیلی است اما پرداخت زیبای ایشی گورو آن را باور پذیر و واقعی جلوه می دهد و از همه مهمتر برخورد طبیعی و همراه با تسلیم محض شخصیت های داستان در پذیرش آینده ایی که در انتظارشان است بیش از هر چیز مایه ی تعجب و شگفت زدگی خواننده است.

اما رمان « وقتی یتیم بودیم» یک اثر معمولی است. داستان کارآگاه مشهور انگلیسی که در بچگی پدر و مادرش را به طرز مشکوکی در شانگهای زمان جنگ جهانی اول از دست داده و امروز در آستانه ی جنگ عالم گیر دوم به جست و جوی آنها به چین بازمی گردد. هر چه ایشی گورو در پرداخت شخصیت های  هرگز رهایم مکن موفق بوده در وقتی یتیم بودیم سهل انگاری کرده است. البته نیرویی درونی به من می گوید شاید هم تصویر کارآگاهی به ظاهر باهوش و مشهور اما در باطن ابله – خیال پرداز- ایده آلیست و سطحی عمدی و از روی هوشیاری بوده است. اما حتی اگر از نوع شخصیت پردازی هم چشم پوشی کنیم داستان آن طور که باید قوام نیافته است و حوادث خوب پرداخته نشده اند. درست است که ناپدید شدن پدر و مادر کارآگاه بنکس در ابتدای داستان آغاز گره افکنی است و تمام داستان حول این ماجرا و تلاش برای حل آن می چرخد اما ارتباط حوادثی که به موازات هم پیش می روند به خوبی مشخص و حفظ نشده و در آخر فقط معمای ناپدید شدن والدین کارآگاه حل می شود و بقیه ی وقایع به نوعی ناتمام و پا در هوا باقی می مانند. البته می توان از این زاویه به داستان نگاه کرد که نویسنده در تمام این مدت قصد دارد به ما بفهماند که کارآگاه بنکس فقط و فقط توهمی از خود و دنیای پیرامونیش دارد و هرگز وقایع مطابق خیالات او پیش نمی روند.

هر دو رمان در انگلستان اتفاق می افتند و از زاویه ی دید اول شخص روایت می شوند. شیوه ی جالبی که ایشی گورو در روایت انتخاب کرده نقل داستان از زبان شخصیت اصلی است اما بسیار طبیعی مثل وقتی که ما داریم ماجرایی را برای کسی تعریف می کنیم اما در وسط داستان به یاد می آوریم که فلان نکته را که پیش ازاتفاقی که اکنون داریم تعریف می کنیم اتفاق افتاده نگفته ایم آن وقت از همان جای داستان به عقب می رویم و ماجرا را تعریف می کنیم.

از آنجایی که آثار اصلی و مشهور ایشی گورو را نخوانده ام نمی توانم در مورد او و این که واقعا نویسنده ی در خور توجهی هست یا نه قضاوت کنم. فعلا این بحث را همین جا نیمه کاره می گذارم و دنباله ی آن را وقتی خواهم نوشت که بازمانده ی روز و تسلی ناپذیر را بخوانم. اما همین جا باید به دو نکته اشاره کنم:

1-    لطفا با دقت و حوصله به مطالعه ی آثار نویسندگان مطرح دنیای معاصر به ویژه هم قاره ای های عزیزمان بپردازید! ممکن است بعداز صرف هزینه و وقت برای مطالعه ی این آثار احساس پشیمانی کنید یا به کسانی که به عنوان داور به این کتاب ها جایزه های جهانی داده اند بخندید اما بدانید حتما علتی وجود دارد که اثری – در هر شاخه و رشته ای-  به مقبولیت جهانی می رسد و به راحتی نمی توان اقبال عام را نادیده یا به تمسخر گرفت. و از همه مهمتر اینکه ما – فارسی زبانان امروز- به دانستن علت موفقیت آثار ادبی معاصر بیش از هر ملتی نیازمندیم

2-    نمایشگاه کتاب در پیش است. حتی اگر مثل من پولی برای خرید کتاب در بساط ندارید فقط برای تماشا هم که شده به نمایشگاه کتاب سری بزنید. باور کنید لازم است!

اما مشخصات کتاب ها:

هرگز رهایم مکن، ترجمه سهیل سمی، انتشارات ققنوس،1385، 3500 تومان

وقتی یتیم بودیم، ترجمه مژده ی دقیقی، انتشارات هرمس، 1385، 2500 تومان

  

*در پست معرفی کتاب «اتاقی از آن خود» سوالی را مطرح کرده بودم: جریان سیال ذهن با کدام رمان ویرجینیا ولف در تاریخ ادبیات جهان شروع شد؟

جواب: رمان خانم دالوی اولین اثری است که به این سبک نوشته  شد و جریان سیال ذهن را به عنوان سبکی تازه به عالم داستان نویسی معرفی کرد.

 

*شما می توانید از اینجا دیگر به خواندن این مطلب ادامه ندهید چون این قسمت در راستای اهداف تعریف شده ی این وبلاگ نیست. این نوشته در راستای وفای به عهد یک دوست تنظیم شده است! نگار رهبر عزیزم در یکی از پست های وبلاگش من را به یک بازی بی پایان دعوت کرده بود. هر چند از آن روز زمان بسیاری می گذرد اما از آنجایی که به نگار نازنین قول داده بودم در اولین فرصت خواسته اش را اجابت کنم در این پست این کار را خواهم کرد. نگار از من خواسته بود تا 7 آرزوی محالم را بنویسم. از آنجایی که تقریبا تمام آرزوهای من محال به نظر می رسند دست به گزینش زده ام و این 7 غیرممکن را برای شما می نویسم:

1-    روز به جای 24 ساعت 36 ساعت بود تا من می توانستم به همه ی کارهایم برسم

2-    هرگز خسته و خواب آلود نمی شدم

3-    توانایی توجه و رسیدگی به تمام جنبه های زندگی ام را در کمال تعادل داشتم

4-    تمام پلیدی ها و بدی ها از دنیا رخت بر می بست و جهان بالاخره جای امنی برای زندگی می شد

5-    روزی بتوانم قدمی برای بهبود وضعیت بچه های دنیا بردارم و غم هایشان را اندکی کم کنم

6-    دکتر کاووس حسن لی برای همیشه رئیس بخش فارسی دانشگاه شیراز باقی می ماند

7-    رنجوری را گفتند: دلت چه می خواهد؟ گفت: آن که دلم چیزی نخواهد ( گلستان سعدی، باب در فضیلت قناعت!)

 

خوب نگار جان! می بینم که از اینکه من را به این بازی دعوت کرده ای پشیمان شده ای!! شرمنده! عزیزجان خود کرده را تدبیر نیست!

خدا وکیلی عجب آرزوهای عجیب و غریبی دارم. انگار حکمتی داشته که به آرزوهای محال تبدیل شده اند.

با چشمان شرمگین

 

یک بار در مجله ی چلچراغ فهرستی از نویسندگانی را دیدم که با اینکه شهرت جهانی داشتند اما هیچ کتابی از آنها به فارسی ترجمه نشده بود. یکی از این نویسندگان «طاهر بن جلٌون » مراکشی بود. تا اینکه خیلی اتفاقی در یک کتابفروشی با کتابی از این نویسنده به نام « با چشمان شرمگین » ترجمه ی اسدالله امرایی روبه رو شدم!

طاهربن جلون در مراکش به دنیا آمده و ساکن فرانسه است. او لیسانس فلسفه - فوق لیسانس جامعه شناسی و دکترای روان شناسی دارد و از فعالان مسائل حقوق بشر است.

کتاب « باچشمان شرمگین» داستان یک دختر مهاجر مراکشی است که ساکن فرانسه می شود. تمام کتاب شرح خاطرات- درگیری ها- دلهره ها و آرزوهای این دختر است. طبق افسانه های قبیله در کف دست راست دختر نقشه ی گنجی است که جدش در سالیان گذشته در پای کوه پنهان کرده است و دختر رازدار و میراث دار قبیله است. داستان ماجرای تلاش انسانی برای دل کندن از ریشه های خود و بازگشتن به اصل خویش است. دخترک به فرانسه می رود درس می خواند و با یک مرد فرانسوی ازدواج می کند اما خاطرات و رویاهای سرزمینش و مردمی که منتظرند تا او به ده متروکشان برگردد و با پیدا کردن گنج دوباره آنجا را آباد کند لحظه ایی رهایش نمی کنند. در آخر کتاب دختر به نتیجه ی زیبایی می رسد: « کشف ریشه ها گذر از رنج هاست »!!

فکر می کنم این کتاب ارزش یک بار خواندن را داشته باشد. در ضمن با چشمان شرمگین برنده ی جایزه ی کنگور هم هست.

کتاب را انتشارات مروارید با قیمت ۲۶۰۰ تومان در سال ۸۵ روانه ی بازار کرده است.

فرشته ها بوی پرتقال می دهند

تا به حال مزه ی کتابی را در دهانتان احساس کرده اید!؟ نپرسید مگر کتاب ها هم مزه می دهند!!؟ بله بعضی کتابها عجیب ترین مزه های دنیا را دارند. بعضی کتابها دلپذیرترین بوهای عالم را با خود دارند.

خیلی وقت بود که مزه ی هیچ کتابی به دهانم نیامده بود!! کتاب خوب زیاد می خوانم اما کتاب خوشمزه نادر است. تا رسیدم به کتاب « فرشته ها بوی پرتقال می دهند » نوشته ی حسن بنی عامری!

حسن بنی عامری

تا به حال نه از این نویسنده چیزی خوانده بودم و نه حتی اسمش را شنیده بودم. اما فقط می دانم بنی عامری یک نویسنده ی واقعی است. نویسنده ای که کلمات را می فهمد مزه ی کلمات را می شناسد و بوی آنها را با تمام وجود احساس می کند.

اسم کامل کتاب « بازی نامه ی فرشته ها بوی پرتقال می دهند- صورت خوانی در سه معرکه » است. این کتاب سه داستان دارد: معرکه ی دلاویز: فرشته با بوی پرتقال - معرکه ی دلربا: بابای آهوی من باش و معرکه ی دلارام: خانه ی شبگردها دور است.

داستان اول و سوم درشهر شیراز اتفاق می افتد و قهرمان هر دو داستان پسر نوجوان سرو زبان داری به نام دانیال است. اما داستان دوم روایت پسرنوجوان دیگری در خوزستان زمان جنگ است. یکی از زیبایی های این کتاب استفاده از لهجه و اصطلاحات مردم ناحیه ی شیراز و خوزستان در گفتگوهاست اما نه آن طور که خواننده احساس ناراحتی یا غریبی کند! در هر سه داستان یک پسرنوجوان راوی بخشی از زندگی خود و به نحوی طی طریق خود در مسیر بزرگ شدن است. هرچند هر سه داستان ماجراهای دردناک و درگیری ها و دلهره های روزانه ی آدم ها را بیان می کنند وحتی گاهی آدم دلش می خواهد از شدت اضطراب هر چه زودتر بداند آخر داستان چه می شود تا نجات پیدا کند اما طنزی که هنرمندانه در لابه لای گفتگوهای نوجوانان گرداننده ی حوادث تعبیه شده است زیبایی اثررا دو چندان می کند.

در هر سه معرکه داستان از وسط ماجرا شروع می شود و نویسنده آرام آرام و به بهانه های مختلف به عقب برمی گردد و ماجرا را تعریف می کند. اما همه ی اتفاقات را از ابتدا تا انتها دقیق وکامل نمی گوید . بخش های مهمی از داستان ها فقط از طریق سرنخ های نویسنده و بدون توضیحات و گاهی حتی بدون همین سرنخ ها به عهده ی خواننده گذاشته می شود و این شیرینی ماجرا را بیشتر می کند.

هر سه داستان شخصیت پردازی قوی و ملموسی دارند و باز هم می گویم که از ویژگی های مهم این کتاب دیالوگ ها و منولوگ های بی نظیر شخصیت های اصلی آن است.

هنر بنی عامری همان طور که قبلا گفتم استفاده از پتانسیل کلمات برای فضاسازی ماجراست. بوها و مزه ها به کمک کلمات می آیند تا یک کتاب مزه دار را بسازند! کتابی با طعم و بوی لیمو و پرتقال!!!

 

*پیوست: جلد کتاب نارنجی پرتقالی است و یک عالمه فرشته روی آن نشسته اند

رود راوی

 

ابوتراب خسروی

 

« ... چون خداوند حی «نار سموم» را که از آتش بدون دود و حرارت بود به وجود آورد و از آن جان را بیافریدکه « مارج» نام او بود و جفتی برای او خلق فرمود به نام «مارجه» و از ایشان ابودجانه به دنیا آمد که با زنی به نام «لهیا» تزویج نمود تا همچنان که آدم ابوالبشر ارض را از نسل خود می پراکند او هم ارض را با ذریات خود به عدد ذریات آدم ابوالبشر پرجمعیت سازد و همان طور که « ام البشر» هابیل و قابیل را به دنیا آورد لهیا جفت ابودجانه هم در یک شکم «بلقیس» و «طونه» و در شکم دیگر «فقطس» و «فقطسه» را به دنیا آورد و از آنها به عدد نسل آدم ابوالبشر ذریات ابودجانه ازدیاد گشت تا که بر ارض با آدمیان محشور باشند. بنابر همین واقعه بود که به عدد هر بنی آدم یک بنی دجانه به دنیا درآمد تا همزاد وی باشد با وی بخوابد و بیدار شود تا چون شرری به شکل صدایی در گلوگاه یا که نگاهی در چشمان بنی آدم لانه کند. یا که به عین کلمات شعر یا وجیزه ای ساکن صفحات رسالات گردند تا که همچنان که روح در ذریات متکثر می گردد کلمات نیز متکثر گردند و همان طور که سیالیت اندام آنها ساکن اندام ابوالبشر می شوند در گفتگوی آنها جاری باشند تا همچنان که لشکریان ابودجانه اسیران را بندی ریسمانهای خود می گردانند کلمات رسالات نیز بر  پی های اسیران خود بپیچند و تا ابدالاباد به هر هنگام این ذریات ابودجانه می باشند که در جمع یا که خلوت - حضر یا سفر - رکوع یا که سجود همزاد آدم ابوالبشر باشد»

مطلبی را که خواندید بخش هایی از کتاب« رود راوی» نوشته ی ابوتراب خسروی بود.

رود راوی

 رود راوی و شاید در کل رمان های ابوتراب خسروی و نثر ویژه ی آنها خواننده ی خاص پرحوصله و علاقه مند خود را می طلبد. ابوتراب از مسائل فارس می نویسد و گرایش عجیبی به اقلیتهای مذهبی و تاریخی دارد. رود راوی درباره ی فرقه ی « مفتاحیه» در شهر رونیز فارس است . داستان از زبان مرد جوانی که به زودی یکی از مفتاحان ( بزرگان) دارالمفتاح رونیز می شود روایت می گردد. کیا در ضمن اقامت در دارالشفا مفتاحیه به عنوان قائم مقام به مطالعه ی تاریخ فرق و نحوه ی شکل گیری آن می پردازد و هم زمان درگیر ماجرای عاشقانه ای با زن- مادری به اسم گایتری می شود.

نثر داستان در کمال شگفتی متکلف است! علت آن هم این است که کیا همیشه در حال مرور تاریخ مفتاحیه و خواندن کتاب های دارالکتاب است و بین گذشته و حال سیر می کند. همین تاریخ گونه بودن کتاب و نثر سنگینش خواندن آن را تا حد زیادی مشکل و خسته کننده می کند اما اگر بر کسالت و شتابزدگی خود غلبه کنید و کتاب را بخوانید با دنیایی از فسلفه- فقه الغةو صد البته افسانه روبرو می شوید که شگفتی شما را برمی انگیزد .

پیشنهاد می کنم برای راحت تر ارتباط برقرار کردن با رود راوی ابتدا کتاب « اسفار کاتبان»  خسروی را بخوانید. رمانی سرراست و بی نهایت زیبا اما با همان درون مایه هایی افسانه ای- مذهبی و تاریخی خاص ابوتراب. اسفار کاتبان کلید رمزگشایی رود راوی را تا حدزیادی به دست شما می دهد.

اسفار کاتبان

« رود راوی» برگزیده ی بنیاد گلشیری به عنوان بهترین رمان مطلق سال ۱۳۸۲  هم هست و انتشارات قصه چاپ سوم این کتاب ۲۵۶ صفحه ای را در سال ۸۵ با قیمت ۲۵۰۰ تومان به بازار فرستاده است.

لازم است در اینجا یادآوری کنم که روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۶ معرفی و نقد وبررسی این کتاب با حضور ابوتراب خسروی در دانشکده ی ادبیات دانشگاه شیراز برگزارمی شود. دوستانی که علاقه مند به شرکت در این جلسه هستند می توانند با گذاشتن کامنت به من اطلاع بدهند تا آنها را از زمان و مکان دقیق برنامه مطلع کنم.

منتظر نظرات شما هستم.

خالد حسینی و دو کتابش

 

خالد حسینی

 

حتما در چند ماه اخیر راجع به نویسنده ی افغانی « خالد حسینی » و رمان بزرگش « بادبادک باز » بسیار شنیده اید و خوانده اید و بدون شک می دانید که فیلمی هم با همین نام بر اساس این رمان در آمریکا ساخته شده و کمتر از چند ماه است که کتاب دوم خالد حسینی به نام « هزاران خورشید درخشان »  با هزار نوع ترجمه ی مختلف به بازار آمده است.

فکر می کنم اگر واقعا اهل کتاب و کتابخوانی باشید به اندازه ی کافی راجع به این نویسنده و دو کتابش شنیده اید و اگر یک کتابخور و کرم کتاب واقعی باشید تا حالا حتما این دو کتاب را خوانده اید. اینکه این پست از وبلاگ را به این نویسنده و دو کتابش اختصاص داده ام صرفا برای معرفی او و کتاب هایش و تکرار حرف های دیگران نیست بلکه می خواهم با کمک شما راجع به این کتاب و ساختارش حرف بزنم.

 

بادبادک باز

 

بادبادک باز یک رمان بی نظیر است!!! طرحی بسیار قوی دارد با داستانی بسیار ساده: داستان زندگی دو دوست که دست روزگار و حوادث ناخوشایند آن آنها را از هم جدا می کند. اما این داستان ساده بسیار خوب پرداخته شده است. نویسنده با مصالحی ساده و ابتدایی بنایی در خور ستایش و توجه ساخته است و زینت این ساختمان رفیع استفاده ی عمیق و هوشمندانه ی حسینی از احساسات مخاطب است. او خوب می داند که چه طور و کجا به خواننده ی خود ضربه بزند: گاهی با تکرار و گزینش کلمات و جملات کلیدی و گاهی با توصیف و تصویر صحنه! داستان این رمان هر چند در بعضی قسمت ها به ویژه  قسمت های پایانی بسیار حادثه ای می شود و به شکل یک فیلم آمریکایی پرحادثه در می آید اما هنر نویسنده در باورپذیر کردن این حوادث تا حد امکان است. شخصیت ها به دقت انتخاب و طراحی شده اند و حسینی در شخصیت پردازی که نقطه ی ثقل این داستان و به نظر من عامل محبوبیت آن است بسیار موفق بوده است.

خالد حسینی یک نویسنده ی معمولی است! نویسنده ای با تخیل و عاطفه ای قوی و صد البته متعهد و عاشق سرزمینش. نویسنده ای که به مدد تحریک حس همدردی مردم دنیا و استفاده از بی اطلاعی جهانیان از افغانستان و کنجکاوی آنها برای دانستن از این سرزمین ( به قول مترجم محترم آقای مهدی غبرایی ) و ازهمه مهمتر نوشتن به زبانی که زبان اول و مسلط دنیاست یعنی انگلیسی توانسته به مقبولیت و محبوبیت جهانی دست پیدا کند!

اما حسینی یک نویسنده ی با تکنیک و صاحب سبک نیست! در مقام مقایسه او حتی انگشت کوچک نویسندگان معاصر ما در سبک داستان نویسی نمی شود! دو رمان مشهور خالد حسینی از نظر تکنیک داستان نویسی با یکی از داستانهای کوتاه گلشیری هم قابل مقایسه نیست اما متاسفانه گلشیری و سایر نویسندگان بزرگ ما صرفا به علت اینکه به زبان فارسی می نویسند و نه انگلیسی مهجور و ناشناخته باقی مانده اند!!!

رمان هزاران خورشید درخشان درون مایه ای نسبتا مشابه بادبادک باز دارد البته با این تفاوت که این بار داستان از زبان دانای کل نامحدود روایت می شود و درباره ی زندگی دو زن افغانی است.

 

هزاران خورشید درخشان

 

عنصر مشترک هر دو رمان خالد حسینی و درون مایه ی مشترک آنها تاریخ افغانستان- حوادثی که در سالهای اخیر برای این کشور رخ داده و زندگی مردم افغان است! هر دو کتاب به نحوی رمان تاریخی هستند که روایتگر آنها مردم عادی و معمولی افغانی است با تمام دردها و رنج هایشان.

به نظر من هزاران خورشید درخشان نه از نظر طرح داستان و نه از نظر پرداخت داستانی به موفقیت بادبادک باز نیست. شاید به علت اینکه در بادبادک باز راوی از زبان یک مرد با زاویه ی دید اول شخص مفرد به حوادث نگاه می کند و خودش بخشی از داستان است. داستانی که حتی می تواند واقعی باشد و همین امر  آن را ملموس و دلپذیر می کند اما شخصیت های داستان هزاران خورشید درخشان دو زن هستند و آن طور که باید نویسنده در شخصیت پردازی موفق نبوده است و به همین  علت خواننده با « مریم » و « لیلا » ( شخصیتهای اصلی داستان) احساس هم ذات پنداری نمی کند. البته شاید بتوان گفت این از هوشمندی نویسنده بوده است که زاویه ی دید سوم شخص را برای روایت از زندگی دو زن انتخاب کرده است!!!

با تمام این تفاصیل خالد حسینی یک نویسنده ی موفق و بادبادک باز یک رمان بی نظیر و تاثیرگذار است. ترجیح می دهم ترجمه ی خاصی را پیشنهاد نکنم چون در این مورد ترجمه ها تفاوت اساسی ای با هم نمی کنند و فقط خواندن کتاب مهم است . هر چند اگر بتوانید هر دو رمان را با ترجمه ی مهدی غبرایی بخوایند مسلما لذت بیشتری خواهید برد

بی صبرانه منتظر نظرات شما هستم!

برگام خرچنگ

گونتر گراس

 

 

اولین داستانی که از « گونتر گراس » خواندم داستان کوتاه « چپ دست ها» بود. داستان دو دوست چپ دست که در انجمنی با همین نام همدیگر را پیدا  می کنند و توصیف زندگی چپ دستها و تلاش آنها برای استفاده ی معمولی از دست راستشان. اما چیزی که برایم جالب بود استفاده ی سیاسی نویسنده از « چپ دست بودن » بود!

تااینکه به کتاب «برگام خرچنگ » از گونترگراس برخوردم. اولین نکته ی جالب در مورد اسم کتاب است. چرا « برگام خرچنگ» !!؟ اگر حرکت خرچنگ را دیده باشید متوجه می شوید که از پهلو حرکت می کند یعنی هرگز به کسی یا چیزی پشت نمی کند و بسیار آرام و محافظه کارانه راه می رود. راوی داستان هم سعی در روایت ماجرای زندگی خود به شکلی خرچنگ وار دارد. گونترگراس در این داستان ۳ نسل از فرزندان آلمان را روبروی هم قرار می دهد: مادربرزگ- پدر و نوه! نقطه ی اشتراک این سه نسل و مرکز ثقل داستان حادثه ی هولناک غرق شدن کشتی « گوست لف » در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم و مرگ هزاران زن و کودک بی گناه آلمانی است. مادربزرگ یکی از معدود بازماندگان کشتی است که پسرش را که راوی داستان است و اکنون خودش هم  پدر شده درست لحظه ای که کشتی کاملا به زیر آب می رود به دنیا می آورد و امروز نوه ی پسری او آن حادثه ی تاریخی را دوباره از طریق راه اندازی یک سایت زنده می کند و قصد انتقامی نژادی از عوامل حادثه را دارد که ماجرا به اتفاقات خونباری منجر می شود.

این کتاب بیشتر از هر چیزیک روایت تاریخ گونه است. تمام حوادث با جزئیات شرح داده شده اند : اسم تمام افراد و شهرهای اشغال شده ی آلمان در جنگ جهانی یکی یکی نام برده می شود درست مثل یک کتاب تاریخ! به همین علت ممکن است در ابتدا کتاب کمی خسته کننده به نظر برسد اما با کمی حوصله می توان از آن لذت برد. «برگام خرچنگ» گزارشی از امتداد موروثی نژادپرستی در آلمان است.

در داستان این کتاب هم مثل « چپ دستها » می توان گرایشات سیاسی و حزبی گونترگراس را به خوبی دید.

«برگام خرچنگ » را انتشارات نیلوفر با ترجمه ی حسن نقره چی در سال ۸۶ با قیمت ۱۷۰۰ تومان به چاپ رسانده است.

 

* متن داستان چپ دست ها به نقل از سایت دیباچه:

چپ دست ها

هاروکی موراکامی و کافکا در ساحل

هاروکی موراکامی

 

کتاب خورهای عزیز سلام!

با معرفی یک رمان فوق العاده  و یک نویسنده ی بی نظیر شروع می کنیم: هاروکی موراکامی یک نویسنده ی ژاپنی الاصل ساکن آمریکاست که خیلی اتفاقی یک روز به ندای درونش گوش می دهد و نویسنده بودن را شروع می کند و در کمال شگفتی به شهرتی جهانی می رسد.

متاسفانه مثل اکثر مواقع تا چند سال پیش از موراکامی هیچ اثری به فارسی ترجمه نشده بود. تقریبا ۶-۵ ماه پیش خیلی اتفاقی داستان « شیرینی عسلی» موراکامی را در مجموعه ی داستانی « خوبی خدا» ترجمه ی امیرمهدی حقیقت خواندم و این آغاز آشنایی مابود. بخت با من یار بود! بزرگمهر شرف الدین گوی سبقت را از دیگر مترجمان ربود و اولین مجموعه ی داستان موراکامی را با نام« کجا ممکن است پیدایش کنم» منتشر کرد.

کجا ممکن است پیدایش کنم، ترجمه بزرگمهر شرف الدین

 

خوب!!! با خواندن این کتاب فهمیدم که اشتباه نکرده ام وموراکامی یک نویسنده ی بزرگ و قابل تامل است. اما همه ی این حرف ها را زدم تا برسم به اصل مطلب یعنی: کافکا در ساحل

کافکا در ساحل- ترجمه گیتا گرکانی- انتشارات کاروان

 

این رمان داستان دو شخصیت متفاوت است که در موازات هم حرکت می کنند: کافکا که پسری ۱۵ ساله است و به علت یک پیشگویی عجیب از خانه فرار می کند و آقای ناکاتا پیرمرد آرام و مهربان و عجیبی که به علت اتفاقی شگفت انگیز در بچگی دچار نوعی عقب ماندگی ذهنی شده است اما حاصل این حادثه به دست آوردن توانایی صحبت با گربه هاست!

بخشی از داستان به کافکا و زندگی او می پردازد و بخش دیگر به آقای ناکاتا. رمان در عین دو پارگی دارای وحدت مضمون است و تمام حوادث حتی کوچکترین و جزیی ترین آنها به هم مرتبط هستند.

شاید چیزی که آثار موراکامی و به ویژه این رمان را جذاب می کند استفاده ی نویسنده از عناصر فرهنگ بومی ژاپنی است. با خواندن این رمان در عین لذت بردن از پیشرفت داستان با عقاید و رسومی آشنا می شوید که مختص مردم ژاپن است و در درون آنها نهادینه شده: اعتقاد به پیشگویی و غیب بینی ِ وجود دنیاهایی ورای دنیای ماِ حرکت بین گذشته و آینده وخاطراتی که هرگز کهنه نمی شوند و در موازات زندگی روزمره ی ما جریان دارند و... هزاران تابوی فرهنگی دیگر که به خوبی و در کمال هنرمندی در لا به لای داستان گنجانده شده اند.

 هاروکی موراکامی در جمع هواداران بی شمارش

 

علاوه بر همه ی اینها موراکامی فرهنگ جامعه ی معاصر را در کنار فرهنگ غنی مردم خودش به سخره می گیرد و الحق که در این کار بسیار هم موفق بوده اشت.

هر چه از این کتاب بگویم کم گفته ام اما کشف بقیه ی جذابیت های این کتاب با خود شما!

در ضمن در مدت همین چند ماه ۳ ترجمه از این کتاب به بازار عرضه شده که من ترجمه ی خانم گیتا گرکانی را به هزار ویک دلیل به شما پیشنهاد می کنم. این هزار و یک دلیل باشد برای وقتی دیگر و جایی دیگر.

امیدوارم از خواندن ِ نه ببخشید ِ خوردن این کتاب لذت ببرید

اگر این کتاب را خوانده اید یا در آینده می خوانید خوشحال می شوم نظرتان را راجع به آن بشنوم

شاد باشید