این آخرین معرفی کتاب من در سال 88 خواهد بود! امسال خیلی سخت اما خیلی زود گذشت! مثل تمام این سالها هم شادی داشت و هم غم اما اینبار کفه ی غمهاش می چربید! به هر حال گذشت و الان که دارم این مطلب رو می نویسم حدودا 8 ساعت دیگه تا تحویل سال نو باقی مونده.

باد ملس دلچسبی از پنجره وارد اتاق میشه و با خودش عطر زندگی و نشاط رو به ارمغان میاره! وقتی آروم منو نوازش میکنه ، به نرمی در آغوش میگره و ازم میگذره احساس می کنم منم مثل درختا دوست دارم جونه بزنم و سبز بشم. راستش حالا که نگاه می کنم می بینم به قول فروغ عزیز انگشت های جوهری ای که توی باغچه ی سال پیش، زیر انبوهی از برف کاشته بودم جونه زدن و سبز شدن! دوستان من! انگار واقعا بهار دوباره برگشته!

دوستان وقت گل آن به که به عشرت  کوشیم

سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم

نیست در کس کرم و وقت طرب می گذرد

چاره آن است که سجاده به می بفروشیم

خوش هوایی است فرح بخش، خدایا بفرست

نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم

ارغنون، ساز فلک، رهزن اهل هنر است

چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم

گل بجوش آمد و از می نزدیمش آبی

لاجرم زآتش حرمان و هوس می جوشیم

می کشیم از قدح لاله شرابی موهوم

چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم

حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما

بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم!

 

سال نوی همگی مبارک! امیدوارم سالی پر از شادی و سلامتی داشته باشین!

اما پیشنهاد این کتابخور حقیر برای ایام نوروز شما اینه که اگر خدای ناکرده در بین دید و بازدید و مسافرت و خوردن تنقلات مخصوص عید، فراغتی جهت تامل و مطالعه دست داد، به سراغ کلاسیک های ادبیات جهان برید. جنگ و صلح و آناکارنینای تولستوی، جنایت و مکافات داستایوفسکی، مادام بواری فلوبر، سه تفنگدار، کنت مونت کریستو ، ملکه مارگو و... دوما و... خودتون از من واردترید که کلاسیک های ادبیات جهان چیا هستند! در ایام عادی سال به علت مشغله ها و گرفتاری ها زندگی سریع ماشینی فرصت مطالعه این کتاب های لذت بخش اما مفصل دست نمیده! به همین خاطر پیشنهادم اینه که این تعطیلات عید رو غنیمت بشمارید و به سراغ کتابهایی برید که همیشه آرزوی خوندنشون رو داشتید اما فرصت دست نمیداد. شروع کنید به خوندن این کتابها پیش از آنی که اجل به سراغتون بیاد دوستان!

اگر به پیشنهادم عمل کردید منو در جریان بذارید حتی اگر دوست داشتید می تونید یادداشتی راجع به کلاسیک های ادبیات بنویسید و برام بفرستید! به 7 کاکتوس زیبام که از پشت پنجره در آخرین ساعات سال 88 بهم لبخند می زنن قسم میخورم که نوشته هاتون رو توی وبلاگم بذارم.

منتظرم!

 ***

 

« - تو شیطون رو دوست داری؟

- نه ، ازش می ترسم...

- ولی من شیطون رو دوست دارم.

- چی داری می گی؟

پویان سرش را به گوش رویا نزدیک کرد. رویا لب های داغ او را روی نرمه ی گوشش حس کرد.

- در گوشت می گم که شیطون نشنوه...

- چی رو؟

- باید سر شیطون رو کلاه گذاشت. نباید لجش رو در آورد. اگر ادای مومن ها رو واسه ی شیطون در بیاری، زود مچت رو می گیره. باید بگی ما چاکریم، دست از سرما بردار، ما زورمون به تو نمی رسه... باید شیطون رو خر کرد...

- پس خدا چی؟

- خب ته دلت هم با خدا باش.

- یعنی شیطون نمی فهمه؟

 - چرا، می دونی مشکل شیطون چیه؟ اون می گه راست تو چشم های من نگاه نکنین، کفش های منو پاتون نکنین، براش مهم اینه که تو یه جوری بهش اهمیت بدی...»

 

گفتگوی بالا بخشی از اولین داستان از 3 داستان کوتاه مجموعه ی «کفش های شیطان را نپوش» نوشته ی احمد غلامی است. داستان اول که هم اسم کتاب است، از 4زوایه ی دید متفاوت روایت می شود، دو مرد و دو زدن که در واقع شخصیت اصلی که بقیه ی شخصیت ها همه به نحوی به او مرتبط می شوند،‌یکی از این دو مرد، یعنی مهندس پویان رهنماست. پویان مردی با سابقه ی درخشان مذهبی و جبهه رفته است  و اکنون با سرپوش یک شرکت سوری مشغول انجام کارهای غیرقانونی و سیاسی است. نیلوفر و آذر، هرکدام زن های زندگی پویان و بازیچه ی دست او هستند برای رسیدن به مقاصدش و امیر قربانی اصلی ماجرا و در واقع کلیدی است که قفل داستان را باز می کند و ماهیت پویان را برای دیگران آشکار!

داستان دوم، آرامش انگلیسی، سرگذشت خبرنگاری است که در زمان جنگ برای فرار از خودش و به نحوی فرار از مرگ و ترس از مرگ، به جبهه آمده است  اما گرفتار عشق دختری اهوازی می شود و وارد یک مثلث عشقی! نکته ی جالب در مورد این داستان شیوه ی روایت در روایت آن است. از نیمه ی داستان، خبرنگار شروع به خواندن کتابی می کند که سرگذشت قهرمان آن مثل خود اوست و از قضا قهرمان داستان با دختر مورد علاقه ی خبرنگار هم ملاقات می کند. هرچه داستان جلوتر می رود پیچیدگی آن هم بیشتر می شود تا جایی که در انتها معلوم نمی شود که آیا این خبرنگار است که داستان سرباز را می خواند یا اینکه سرباز در حین برگشتن به خطر با ماجرای خبرنگار و عشقش رو به رو می شود.

مهرنوش، معشوق خبرنگار که در داستان بارها در صحنه های مختلف ظاهر می شود،‌به نوعی حکم آرامش و شجاعت از دست رفته ی مردانی را دارد که به امید عشق او بارها خطر را در آغوش می گیرند و جان می سپارند.

اما داستان سوم، راستی آخر پدرت را کی دیدی؟،  ماجرای پسری است که پس از سال ها دوری و ترک پدر، به علت بیماری و مرگ قریب الوقوع او مجبور به بازگشت به شهر کودکی هایش می شود و طی یک سفر چند روزه، با درک زاویه های جدیدی از زندگی راه جدیدی را در پیش می گیرد.

طرح داستان سوم نسبت به دو داستان اول از پیچیدگی کمتری برخوردار است و تنها از یک زاویه ی دید برای روایت داستان استفاده شده است.

نقطه ی اشتراک هر سه داستان حضور جنگ و نگاه ساختارشکنانه به آن در داستان هاست. غیر از داستان دوم که فضای داستانی، جبهه و شهر اهواز است در دو داستان اول و سوم ته رنگی از جنگ و تاثیرات آن بر شخصیت ها و کنش های داستانی آن مشهود است.

زبان داستان ها بسیار ساد و حساب شده و به دور از تکلفات ملال آور نوشتاری است هرچند استفاده از زاویه دیدهای متعدد به ویژه در داستان اول، تا حدی رشته ی ارتباط معنایی را از دست خواننده خارج می کند و او را کمی سردرگم، اما نگاه جدید و متکثر نویسنده به اتفاقات و ماجراهای داستانی، صحنه های زیبا و دلچسبی را برای خواننده خلق می کند.

کفش های شیطان را نپوش(مجموعه داستان)، احمد غلامی، نشر چشمه، چاپ سوم، 1388، 2600 تومان