با تاخیر و شرمندگی: یک پست و دو کتاب!!!؟
می دونم که تنبلم! می دونم که بدقولم! می دونم که بی معرفتم! می دونم که...! می دونم! باور کنید که می دونم اما فکر کنم شما یه چیزی رو خوب نمی دونید: خیلی گرفتارم و در کنار این گرفتاری وحشتناک به شدت بی حوصله ام! این شد که به روز کردن یار مهربان باز هم با تاخیر رو به رو شد(که البته نمی تونم قول بدم بازم با تاخیر رو به رو نشه!!!). در این فاصله اتفاقات مهمی افتاد که یکی از مهمترین و مرتبط ترینشون به روز شدن سایت جایزه ی ادبی ایران با شکل و ساختار جدیده. این تغییر کلی و بنیادی سایت رو بیش از پیش خواندنی و روز آمد کرده٬ پس حتما به سایت سربزنید و با اهالی سایت٬ که همچنان در کمال افتخار بنده یکی از آنها هستم٬ در تماس باشید:
به اندک شرافت باقی مانده ی انسانیم سوگند یاد می کنم که نمی خواستم تقلب کنم و مطلبی رو که برای سایت نوشتم اینجا هم بذارم و حتی به معرفی یک کتاب دوست داشتنی دیگه فکر کرده بودم اما همان تنبلی و بی حوصلگی فوق الذکر٬ مانع از به واژه در آوردن ذهنیاتم شد و این شد که معرفی کتاب سایت رو اینجا هم آوردم. فعلا نقدا این معرفی را داشته باشید تا انشاالله در آینده ای دور(!!!) با معرفی ای غیر تکراری خدمت برسم:
من گرگ خیالبافی هستم(مجموعهی شعر)،
الیاس علوی، موسسهی انتشارات آهنگ دیگر،چاپ دوم 1387، 1950 تومان
الیاس علوی شاعر مهاجر افغان است. مجموعه ی شعر او، من گرگ خیالبافی هستم، تابلوی خاکستری رنگی از سرزمین اوست. بن مایه ی اصلی تمام شعرها، جنگ، سختی، درد، رنج و از همه مهمتر مرگ است. او از آوارگی خودش، مردمش و شعرش می نویسد و از مرگ که بسیار به او و عزیزانش نزدیک است. اما حتی در این دنیای پر از جنگ و خونریزی و مرگ هم٬ عشق روزنه ای پیدا می کند تا در کنار مرگ دست مایه ی سرودن شعر شود!
اشعار علوی ساده اند و به معنای واقعی کلمه شناسنامه ی مردم افغان. بعضی شعرها رنگ و بوی سنت ها و آداب و رسوم مردم را دارند و آنجا که پای امید و عشق به میان می آید از خشونت شعرها کاسته می شود و زیبایی اشعار دو چندان می شود. هرچند در این امید و دوست داشتن همچنان ردپایی از مرگ دیده می شود.
از بهار تقویم می ماند
از من
استخوان هایی که تو را دوست داشتند.

مارگریتا دلچه ویتا، استفانو بنّی، ترجمهی حانیه اینانلو، انتشارات کتاب خورشید، چاپ دوم 1388، 5400 تومان
رمان مارگریتا دلچه ویتا، یکی از مجموعه کتاب های داستان های ایتالیایی قرن 21 است که نشر کتاب خورشید اقدام به چاپ آن کرده است. این انتشارات مجموعه ی کاملی از آثار کالوینو ، به همراه شناخت نامه ی آثارش، و داستان های آلبرتو موریا را هم برای مخاطبان جدی ادبیات داستانی٬ روی پیش خوان کتاب فروشی ها دارد.
مارگریتا دلچه ویتا دختری نوجوان٬ سرشار از عشق و زندگی است. او خودش را این طور معرفی می کند:« مارگریتا دلچه ویتا. پونزده سالمه. بورم، با موهای فرفری کمی عجیب. راستش موهام شبیه یه زمین کشت ماکارونی پیچ پیچه. چشم های آبی و فریبنده ای دارم اما یه کم وزنم زیاده... بعضی وقتا فکر می کنم باید رژیم بگیرم اما بعدش فکر می کنم اگه لاغر بشم همیشه تو هول و هراس اینم که مبادا دوباره چاق بشم. عوضش الان خیالم راحته. درس های مدرسه ام خوبن و می خوام وقتی بزرگ شدم شاعر بشم. تخصص من تو شعرهای افتضاحه. خوب فکر کنین: دنیا پر از شاعرهای متوسطه اما یه شعر افتضاح نادره...»
مارگریتا و خانواده اش در حاشیه ی شهر زندگی می کنند و دنیای سالم، زنده، رنگارنگ و پرنشاط خود را دارند. دنیایی که در آن همه ی موجودات، حتی وسایل مخروبه ی خانه، جاندار و قابل احترام هستند. در این دنیای صمیمانه، مارگریتا با خیالبافی بی حد و اندازه ی خود ، سرزمین شخصی تری برای خودش اختراع کرده و بسیار خوشبخت است تا اینکه یک روز صبح سر و کله ی یک ساختمان مکعبی بزرگ در همسایگی آنها پیدا می شود و این آغاز ماجراهای تازه ایست که مارگریتا را با دنیای واقعی با تمام بدی ها و کثیفی هایش، آشنا می کند. رمان، داستان گذر یک دختر نوجوان از دوران سرخوشانه و خیالبافانه ی کودکانه، به دنیای بی رحم و جنگ طلبانه ی بزرگتر هاست. داستان به معنای واقعی کلمه در مذمت جنگ و جنگ طلبی انسان قرن بیست و یکم است که با خشونت و نژادپرستی «کودکی جهان» را برای همیشه نابود کرده است!
نثر کتاب بسیار ساده و روان و به همراه طنز بسیار شیرینی است که در شیوه ی حرف زدن مارگریتا خودش را نشان می دهد و از تلخی گزنده ی واقعیت برهنه ی دنیای واقعی می کاهد. دنیایی که بنّی آن را به شکلی استعاری در قالب یک شهر کوچک و یک خانواده ی مهربان در حال تغییر به خوانندگانش نشان می دهد.
***
اما اتفاقات مهم دیگه ای که در این مدت افتاده: یکیشون اهمیت جهانی داره و دیگری در جهان من داری اهمیته!
۱- ماریو بارگاس یوسای عزیز برنده ی جایزه ی نوبل ادبی ۲۰۱۰ شده! می دونم این خبر بیاته اما از اونجایی که سالهاست دوستداران ادبیات منتظر این اتفاق هستن٬ شنیدن چندباره این خبر سوخته هم می تونه مایه ی شادی مضاعف بشه! یادمه اولین کتابی که از یوسا خوندم «جنگ آخرالزمان» بود. اون موقعه اول یا دوم راهنمایی بودم(!!!)٬ باورتون میشه؟ خودمم باور نمی کنم! تا مدتها اسم نویسنده ی کتاب رو نمی دونستم اما٬ بی مبالغه تا امروز٬ کتابی نخوندم که چنین لذت جادویی و تصاویر زنده ای رو توی ذهنم به جا گذاشته باشه! برای یه دختربچه ی ۱۲-۱۳ ساله که تشنه ی خونده و هرچی دستش می یاد می خونه٬ جنگ آخرالزمان مثل سوراخی بود که آلیس رو وارد دنیای شگفت انگیز کرد. هنوز که هنوزه بعضی از ماجراها و صحنه های کتاب به وضوح یادمه! سالها طول کشید تا به خودم جرات دادم دوباره کتابی ازش بخونم اما حتی خوندن «سالهای سگی» هم نتونست اون لذت رو دوباره بهم برگردونه! یوسا همیشه بزرگ و دست نیافتنی و اسطوره ای بوده برام! خوشحالم که با پذیرفتن نوبل٬ این افتخار رو به جایزه ای که دو سه ساله لااقل در ادبیات بی معنی شده٬ داده! دادن این جایزه به یوسا٬ امیدوارم می کنه که شاید این جایزه روزه روزی به هاروکی موراکامی هم برسه! مطمئنم که اون روز بی نهایت خوشحال خواهم شد!
۲- دانشکده ی ادبیات و علوم دانشگاه شیراز که در چهارراه ادبیات واقع شده قدمتی نزدیک به نیم قرن داره! ساختمان این دانشکده همون دانشکده پهلوی سابق٬ با شهرت و قدمت جهانیشه! این ساختمون بزرگانی رو چون دکتر صورتگر٬ دکتر مژده٬ دکتر سادات ناصری٬ دکتر بحرالعلومی و... رو درک کرده و میزبان بزرگانی چون دکتر محمد یوسف نیری٬ دکتر محمدمهدی جعفری٬ دکتر کاووس حسن لی٬ دکتر محمدعلی کرمی٬ دکتر زرین واردی و... است! از همه این حرفهای کتابی و تاریخی گذشته٬ این دانشکده سالهاست با محیط آروم و سحرانگیزش٬ پناهگاه و منبع الهام دانشجویان زیادی بوده که امروز هرکدوم در جایی از این سرزمین پهناور مشغول تدریس ادبیات هستند.
از اول تابستان امسال سازمان میراث فرهنگی زمین دانشکده رو خریداری کرده و مشغول تخریب و بازسازی اون٬ اون هم درحالی که دانشجویان در حال تحصیل و تردد هستن٬ شده تا ساختمان کهنه و تاریخی ما رو به دفتر کار(!!!) کارکنان میراث فرهنگی ای تبدیل کنه که از تهران٬ در راستای اجرایی کردن طرح تمرکز زدایی از پایتخت٬ به شیراز اومدن!
هر کلنگی که به خشت خشت این ساختمون می خوره انگار مستقیم در مرکز قلب ما فرود میاد. حرف و صحبت و گفتمان که به جای خودش٬ دعوا و شکایت هم سودی نداشته! به زودی ما مجبور به تخلیه ی ساختمانی خواهیم شد که سالهاست خانه ی اول من و دوستانم بوده! وقتی فکر می کنم تمام سالهای دبیرستان٬ هروقت از چهارراه ادبیات رد می شدم٬ از صمیم قلب آرزو می کردم روزی دانشجوی این دانشکده بشم٬ و وقتی به این آرزوی بزرگ رسیدم فهمیدم که وقتی وارد این ساختمون میشم انگار یه حصار نامریی منو از همه چیز محافظت می کنه٬ تحمل رفتن و ترک کردن دانشکده برام تلخ تر از هر زهری میشه! من در این ساختمون کهنه و فرسوده بود که فهمیدم زندگی چیه٬ ادبیات چه مفهومی داره و انسان بودن یعنی چی! من سالهاست که تقویم بدنم رو با درختهای چنار دانشکده تنظیم کردم و فصل ها رو از روی اونها تشخیص می دم! من توی این ساختمون بود که فهمیدم امنیت یعنی در کنار کسانی زندگی کردن که تو رو می فهمن و دوستت دارن! فهمیدم که...! چه فایده ای داره؟ فهمیدن فهمیدن جز افزایش درد و حسرت کاری نمی کنه!
تمام روزنامه ها و رسانه ها برای انعکاس این خبر به روی ما بسته است! هیچ کاری نمی تونیم بکنیم اما من نتونستم ساکت بشینم! می دونم این حرفا راه به جایی نمی بره اما : حرف را باید زد/ درد را باید گفت...!
ببخشید! اگه بی ربط و ملال آور بود ببخشید! گاهی وقتا ناچاریم از گفتن!
***
هرچند با تاخیر به روز کردم اما کلی حرف واسه گفتن داشتم٬ نه!؟ تازه به جای دو تا کتاب ۴ تا کتاب معرفی کردم! پس علیرضای نق نقو٬ این قدر به جون من بابت تاخیر در به روز رسانی غر نزن!
کتاب شی ای اسرارآمیز است و به محض این که به جهان راه می یابد،هر واقعه ای امکان پذیر می شود!