که برگذشت که بوی عبیر می آید؟
که می رود که چنین دلپذیر می آید؟
نشان یوسف گم کرده می دهد یعقوب
مگر ز مصر به کنعان بشیر می آید؟
ز دست رفتم و بی دیدگان نمی دانند
که زخم های نظر بر بصیر می آید
همی خرامد و عقلم به طبع می گوید
نظر بدوز، که آن بی نظیر می آید
جمال کعبه چنان می دواندم به نشاط
که خارهای مغیان حریر می آید
نه آنچنان به تو مشغولم ای بهشتی روی
که یاد خویشتنم در ضمیر می آید
ز دیدنت نتوانم که دیده بردوزم
وگر معاینه بینم که تیر می آید
هزار جامه ی معنی که من براندازم
به قامتی که تو داری قصیر می آید
به کشتن آمده بود آنکه مدعی پنداشت
که رحمتی مگرش بر اسیر می آید
رسید ناله ی سعدی به هر که در آفاق
هم آتشی زده ای تا نفیر می آید.
امروز، اول اردیبهشت ماه،روز سعدی بود. همیشه ی خدا توی این روز یه حس عجیبی دارم،یه حسی که از شب قبلش انگار آروم زیر پوستم رخنه می کنه و صبح با یه لطافت و اضطراب خاص بیدارم می کنه. حسی که بهم میگه این روز قراره یه روز متفاوت از تمام 365 روز سال باشه، روزی که من به دیدار و بزرگداشت مردی می رم که از روزی که باهاش آشنا شدم زندگیم برای همیشه تغییر کرده!
سعدی مردیه که به من یک اصل اساسی زندگی انسانی رو یادداد اون هم درست در سنی که بیشتر از هرچیزی به دنبال یک راهنما می گشتم و تشنه ی متفاوت بودن و انسان بودن بودم. سعدی اصل اساسی «دوست داشتن و عشق ورزیدن» رو به من یادداد. بهم یادداد که عاشق هیچ چیزی از خودش نداره و همه چیزش متعلق به کسی که دوستش داره. بهم یاد داد که باید عاشق باشم و تمام عالم رو دوست داشت باشم و بی دریغ و بی هیچ چشم داشتی همیشه عشق بورزم حتی اگه در مقابل محبتی که می کنم هیچ چیزی دریافت نکنم. اون بهم یاد داد که : «عشق آدمیت است، گر این ذوق در تو نیست/هم شرکتی به خوردن و خفتن دواب را» و من شروع کردم به عاشق دنیا شدن و عاشق آدمای دور برم شدن و دوست داشتن خالصانه ی تمام عالم بدون هیچ چشم داشتی! من بچه بودم، فقط 16 سالم بود، و با تمام خلوصم محبتم رو نثار آدمهای دور و برم کردم، دوستانی که فکر می کردم تمام دنیای من هستند،و بودند، اما یک روز چشمامو بازکردم و دیدم یک هزارم اندازه ای که من بهشون احترام میذارم و دوستشون دارم اونا همچین حسی رو ندارن و برای جمع دوستانه ای که من تلاش کردم، با تمام وجودم،اونو حفظ کنم هیچ ارزشی قائل نیستن و... 7سال از اون روزای طلایی می گذره! من شکستم چون اصل دوست داشتن جهانی زیادی برای من بزرگ بود. یه اصل بزرگ و جاودانه که در من نگنجید و از من سر رفت! مثل وقتی که کسی بخواد به زور یه اقیانوس بی کران رو توی به فنجون کوچولو بریزه. نتیجه از همون اول معلومه! من به این زمین خوردن احتیاج داشتم تا بزرگ شم و واقعیت ها رو ببینم و بفهمم که هرکسی لایق دوست داشتن و عشق ورزیدن نیست هرچند بقدری خسته و فرسوده بودم و چشم هام ترسیده بود که اینبار داشتم از اون ور بام می افتادم اما... نیفتادم!
همیشه پیش خودم، اونم دقیقا توی روز سعدی، فکر می کنم اگر روزی روزگاری توی اون دنیا فرصتی پیش بیاد تا سعدی رو ببینم نمی ذارم به این راحتی ها از پل صراط رد بشه! همیشه به خودم می گم: مگه نبینمت جناب آقای سعدی! باید جواب تک تک غم ها و سرخوردگی هام رو بدی! باید تقاص اینکه دیگه نمی تونم هیچ کس رو به حد کمال دوست داشته باشم چون همه ی آدمای عالم رو با خط کش لعنتی دوست داشتن جهانی تو می سنجم، بدی!باید جواب این همه تنهایی افزاینده رو که روز به روز ، و جدیدا لحظه به لحظه، رو به افزایشه رو بدی! آآآآآآآآآآآآآآی اگه ببینمت،آآآآآآآآآآآآآآآآی...!
امروز بیش از تمام این روزهایی که بهم گذشت غمگین بودم. امروز بیشتر از تمام این روزهایی که به سرعت برق می گذرنن بی دلیل اشک برای ریختن داشتم و با تمام غزل هایی که خونده شد گریه کردم! از خودم پرسیدم چرا؟ چی شد که اینطوری شد؟ چی شد که من اینجا وایسادم که اینقدر احساس تنهایی می کنم اونم بدون دلیل؟ اگه این اشکا رو کسانی که صادقانه در تمام این سالها کنارم بودن و دوستم داشتن می دیدن پیش خودشون راجع من چی فکر می کردن؟ فکر نمی کردن من یه ناسپاس احمقم که قدر بودنشون رو نمی دونم؟... و به این نتیجه رسیدم که خسته ام، خسته و دل شکسته! نه! کسی دلمو نشکسته، خودم دل خودمو شکوندم: با کله شقی ایده آلیستیم، با اصول بیش از اندازه منطقیم و دلی که از بس به بکن و نکن های من گوش داده زده به سرشو بی تابی می کنه، خسته شده از تنها بودن و منطقی بودن و عاشق چیزهایی بودن که فقط توی خیال درستن!خسته شده از بس که بقیه رو دوست داشته، صادقانه و خالصانه و مطابق اصلی جهانی دوست داشتن،اما اونقدر که انتظار داشته جوابی ندیده!خسته شده از بس کسانی رو دوست داشته که دوستش ندارن! دل من شکسته چون در تمام این سالها خودم بودم و میخوام همیشه خودم باشم اما باید بین خودم بودن و تنها بودن یکی رو انتخاب کنم اما من نمی تونم،نمی تونم،نمی تونم...!
تمام این اراجیف طولانی رو بهم بافتم که عذر بدتر از گناه بیارم برای مدتی نبودن و ننوشتن و تعطیل کردن یار مهربان!نه اینکه دیگه کتاب نمی خونم،نه، من از خوندن ناگزیرم اما دل و دماغی برای نوشتن ندارم. خیلی خسته ام و دل زده و دلم نمی خواد یار مهربانم رنگ ملال و کسالت بگیره پس یه مدت نیستم! نه اینکه نباشم، سر می زنم اما فعلا قصد به روز کردن ندارم! شاید همین فردا از این ناامیدیی دیوانه کننده دربیام و به روز کنم ، شاید هم یک هفته دیگه ، یک ماه دیگه و... نمی دونم! از رحمتش ناامید نیستم اما بیش از اندازه از خودم ناامیدم که بتونم برای آینده فکری بکنم و برنامه ای بریزم!
چرت و پرت زیاد گفتم، فکر کنم چیزایی که گفتم هیچ ربطی به هم نداشته باشن اما بعضی وقتا آدم از اصولی و منطقی حرف زدن خسته میشه! اصلا فکر کنید یه متن که به روش جریان سیال ذهن بوده رو خوندین، هرچند که امیدوارم اونقدر عاقل بوده باشین که اصلا شروع به خوندنش نکرده باشین!
مدتی نیستم،همین!
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می کنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه ی تطهیرند...