هیولاهای دوست داشتنی
هیچ موجودی برای من، در تمام طول زندگی، ترسناک تر از خون آشام ها نبوده و نیست! همین حالا هم، بعد از گذشت بیست و چند سال از عمرم، باید صادقانه اعتراف کنم، که از خون آشام ها می ترسم با وجود اینکه به ضرس قاطع و یقین کامل می دانم که اصلا چنین موجوداتی وجود خارجی ندارند و فقط و فقط زاییده ی تخیلات نویسندگان و فیلمسازان هستند. اما از آنجایی که ما انسان هستیم و روی کره ی زمین زندگی می کنیم، هرچیزی امکان پذیر است و هرلحظه باید منتظر اتفاقی بود که فکرش را هم نمی کردیم.
حدود 6 ماه پیش سر و صدای اکران قسمت دوم فیلمی در مورد خون آشام ها در آمریکا بلند شد به نام ماه نو که در منزل ما هم طرفداران پیگیر خودش را پیدا کرد و پای این خون آشام ها به خانه ی ما باز شد. اما اینبار این فیلم خون آشامی یک تفاوت اصلی با هم ردیف های خودش داشت: شفق و ماه نو( Twilight و New moon ) فیلم هایی درام بودند نه ترسناک و حادثه ای! فیلم هایی با بن مایه ی عاشقانه و بازیگرانی جوان، زیبا و جذاب! هرچند تا وجود تمام این اوصاف باز هم حاضر به دیدن این فیلم ها نشدم اما خیلی اتفاقی فهمیدم که این فیلم های خون آشامی نسل جدید و محبوب، از روی کتابهایی به مراتب محبوب تر و مشهورتر ساخته شده اند! جستجوها بالاخره به نتیجه رسید و سرانجام در تابستان امسال، یکی از ره آوردهای سفر، چهارجلد کتاب(چهارگانه!!!) در مورد خون آشام ها بود!!! حتی خودم هم باورم نمی شد روزی مبلغ قابل ملاحظه ای از پولی را که برای خرید کتاب کنار گذاشته ام به خریدن کتاب هایی در مورد ترسناکترین موجودات زندگیم اختصاص دهم! اما از آنجایی که ما انسانیم و اینجا کره ی زمین...! خلاصه، بعد از اینکه کتاب ها توسط خواهران محترم خوانده شد و با تاکیدموکد به من اطمینان داده شد که هیچ چیز ترسناکی در آنها وجود ندارد، شروع به خواندن کردم. هرگز باور نمی کردم کتابی در مورد چنین موجودات نفرت انگیزی بتواند تا این اندازه زیبا و عاشقانه باشد. مدتها بود که فراموش کرده بودم لذت خواندن یک رمان چند جلدی و تعلیق و انتظار برای فهمیدن ادامه ی ماجرا یعنی چه! این اشتیاق تا جایی پیش رفت که دو شب را تا صبح به خواندن کتاب ها گذراندم! کم کم یادم آمد آخرین باری که چنین حسی را تجربه کرده بودم کی بود: 8 سال پیش ، وقتی که منتظر آخرین جلدهای کتاب هری پاتر بودم و...!
داستان این به اصطلاح چهارگانه(این کلمه اختراع نویسنده ی این سطور است و هیچ گونه مرجع و منبع علمی ندارد!) در مورد دختری به نام بلاست که به ایالت سیاتل می رود تا با پدرش زندگی کند و در مدرسه ی جدید درگیر عشق پسر بسیار زیبایی به نام ادوارد می شود که بعدها می فهمد این شاهزاده ی خوش سیما یک خون آشام است و این شروع ماجراهای دنباله داری است که در 4جلد، استفنی مه یر، نویسنده ی مشهور کتاب های علمی- تخیلی امروز آمریکا، خواننده را با آن سرگرم می کند.
شاید خلاصه کردن طرح این کتاب ها در چند خط بالا و به این سادگی، بی انصافی باشد اما قصد بیشتر توضیح دادن ندارم تا اگر شما هم به نیت خواندن آن اقدام کردید، به اندازه ی من لذت ببرید!
نکته ای که بعد از خواندن چهارگانه ذهنم را به خود مشغول کرد یک چیز بود: چرا هرچه که جلوتر می رویم، با پیشرفت تمدن و علم، هر روز موجودات باستانی تری از صندوقچه ی تاریخ خارج می شوند و وارد دنیای معاصر می شوند؟ چرا دهه ای دهه ی جادوگرها لقب می گیرد و سالی سال خون آشام ها؟
14سالگی من مصادف بود با 14 سالگی هری پاتر، جادوگر محبوب! بخشی از نوجوانی من با کتاب های رولینگ رقم خورده و اشتیاق عجیبم به جادوگر شدن و متفاوت بودن! هفت گانه ی هری پاتر، جدای از تمام حرف ها و حدیث های مثبت و منفی و درست و نادرست که خود جای دیگر و فرصت دیگری برای حرف زدن می طلبد، یک شاهکار ادبیات فانتزی بود! پیچیدگی های معماگونه ی کتاب، هنوز که هنوز است، بعد از گذشت چندین سال و چندین بارخواندن، خواننده را همچنان متعجب و هیجان زده می کند. چهارگانه ی خون آشام ها بیشتر یک عاشقانه و درام حادثه ای است و با تمام لطافت و هیجان خاص خودش، پیچیدگی و هنرمندی هری پاتر را ندارد.
اما چرا؟ انسان معاصر کمبود چه چیزی را احساس می کند که هر از چندی موجودی از موجودات باستانی را در دنیای امروزش احضار می کند و خودش را گاهی با ماجراهای مکتوب این هیولاهای دوست داشتنی و گاهی با نمایش روی پرده ی آنها سرگرم می کند؟
احساس می کنم دنیای ما آنقدر به دنیای واضحات و بدیهیات تبدیل شده، آنقدر با منطق عالمانه ی خود همه چیز را اثبات کرده که دیگر چیز مبهم و راز آمیزی برای بشر باقی نمانده تا آن را کشف کند، از ابهامش لذت ببرد، در موردش افسانه سرایی کند و گاهی از آن بترسد!
نیاکان ما با دانش اندکی که در مورد طبیعت و چه بسا واقعیت داشتند، اسطوره ها را خلق کردند: خدایان و رب النوع هایی که توجیهی برای اعمال و انگیزه ای برای زندگی آنها بودند. اما با پیشرفت بشر و وضوح نقاط ابهام، ما در محاصره ی واضحاتی قرار گرفته ایم که گاهی از شدت وضوح و منطقی بودن رنجمان می دهند و خسته امان می کنند. پس ما، مثل نیاکانمان، سراغ تخیلاتمان می رویم و خیالاتمان را با خیالات آنها شریک می شویم، ساخته های خیالی و ذهنیشان را به دنیای معاصر می آوریم و رنگ جدید به آنها می زنیم تا بتوانیم برای لحظه ای، هرچند کوتاه، از تمام واضحات منطقی ای که وقوع صددرصد همه چیز را برایمان پیش بینی می کنند، فرار کنیم و به دنیایی ورای دنیای کسل کننده و قابل پیش بینی خودمان قدم بگذاریم: دنیایی که در آن وقوع هرچیز به کمک جادو ممکن است، دنیایی که در آن موجوداتی غیر از انسان ها هم زندگی می کنند: فضایی ها، خون آشام ها، گرگینه ها و ... .
هرگز، هرگز، هرگز، در تمام طول این بیست و چند سال فکر نمی کردم روزی دلم بخواهد یک خون آشام باشم!!! ام از آنجایی که ما انسانیم و اینجا کره ی زمین... بگذریم!
شفق، ماه نو، خسوف و سپیده دم اسم چهارگانه ی استفنی مه یر هستند که ایرج مثال آذر و شهناز کمیل زاده آنها را ترجمه کرده اند و نشر درّ دانش بهمن آنها را چاپ.
هرچند امروز، با تصویر جدیدی که مه یر از خون آشام ها خلق کرده، مثل سابق از آنها نمی ترسم، اما هنوز حاضر نشده ام فیلم های سه جلد اول کتاب را ببینم! اما اگر مثل من از خون آشام ها وحشت ندارید حتما سه فیلم ساخته شده از کتاب را هم، البته بعد از خواندن کتابها، ببینید. مطمئنم از خواندن و دیدن این داستان لذت خواهید برد!
+++
از مهر امسال مشغول تدریس در یک مدرسه راهنمایی غیر انتفاعی شدم آن هم با یک درس هیجان انگیز: کارگاه ادبی! به شکلی جدی تصمیم گرفتم احساسات و اتفاقاتی را که در این یک سال،طی تدریس رخ می دهد، بنویسم و به همین علت شروع به نوشتن وبلاگ جدیدی کرده ام! خوشحال می شوم در این خانه ی جدید هم با من شریک باشید:معلم بودن
کتاب شی ای اسرارآمیز است و به محض این که به جهان راه می یابد،هر واقعه ای امکان پذیر می شود!