باد بوی کسان من را دارد...!

 هر وقت به چيز بسيار زيبايي برمي خورم، يادم مياد که چقدر به مرگ نزديکم! هر بار که بارش بارون رو مي بينم، پيش خودم ميگم يعني ممکنه اين آخرين دفعه باشه؟ نکنه ديگه اينقدر زنده نمون که اين معجزه‌ي بزرگ رو ببينم؟! هر بهار که بهارنارنجا در ميان و زير هر شاخه چراغي از شکوفه روشن ميشه، به خودم ميگم سال ديگه زنده‌ام؟ سال ديگه هنوز هستم تا باد بوي بهارنارنجا رو از زير پنجره‌ي اتاقم بياره تو و ديونه‌ام کنه؟ هنوز هستم تا با مادربزرگ شال و کلاه کنيم و بريم تا بهار بچينيم؟ مادرجون چادرشو سرش کنه، يه کيسه بگيره دستش و دم غروبي که هوا تاريک- روشنه بزن بيرونه و من هي پشت سرش راه بيفتم که: سادات خانم کجا؟ از کدوم درخت شروع کنيم؟ مي توني از روي جوب رد شي؟ مي خواي کولت کنم سادات خانم؟ عجب تنبلي هستيا، فقط دو تا درخت ديگه مونده، راه بيا... و اونم هي درختا رو ناز و نوازش کنه و قربون صدقه‌اشون بره که: خوشگلا، مامانيا، نانازيا، بهتون بر نخوره ما داريم شکوفه هاتونو مي چينيم؟ قهر نکنينا! سال ديگه از اينم پربار تر باشين... و عروس نارنج، غرق گل و رام، در سکوت، شکوفه هاشو طرفت دراز کنه و تو به مرگ فکر کني، باد بهار آروم بوزه، صداي اذان و عطر بهار داشته باشه و تو دلت مثه بهارنارنجا يه دفعه پرپربشه و بزني زير گريه و آروم، طوري که سادات خانم نشنوه، زير لب زمزمه کني: آن کس که بجز تو کس ندارد، در هر دو جهان، من فقيرم! و به کساني که دوست داري فکر کني، به اينکه هرکدومشون يه جايي از اين دنياي بزرگ، دور از تو و نزديک به قلبت، زندگي مي کنن و با هزار و يک مشکل مي جنگن! پيش خودت زمزمه کني که : خدايا! مواظب عزيزام باش! اونا تنها داريي منن! و خودتو هي پشت عروس نارنج قايم کني و مراقب باشي چراغ بهارنارنجا اشکاتو پيش سادات خانم لو نده و هي اشکاتو با گوشه‌ي روسريت پاک کني و بهانه بياري که مال حساسيت بهاره است!

باد مياد و عطر بهارنارنج غوغا مي کنه و صداي اذان داره اينقدر بي تابت مي کنه که مي خواي سوار باد بشي و بري، فقط بري، مهم نيست چطوري و باکي؟ حتي شده با مرگ، فقط به جايي که بتوني عزيزانتو در آرامش ببيني و ترساتو فراموش کني! يادت مياد که مي ترسي، از آينده، از سرنوشتي که اين روزا نمي توني و مي دوني که توان ايستادن در مقابلشو نداري، سرنوشتي که اين روزا برات بوي جداي و درد داره، دور شدن از آدما و آرزوهايي که عزيزترينن برات!

ميگي: سادات خانم امسال نارنجا دير بهار دادن، اما ببين چقدر پرن! سرشاخه ها رو ببين! ببين از بهار سفيدن...و تو دلت بگي اما من امسال شکوفه نداشتم، من امسال بهاري نشدم، من امسال... و هي بهارنارنج بچيني و صداي سادات خانم از دور بياد که : مادر! دستاتو ببند وقتي مي چينيشون تا پرپر نشن، و تو هي دقت کني، هي دستاتت خراش بردارن و هي مزه‌ي اشکو توي دهنت احساس کني و فکر کني: اين همه زيبايي مگه يه دفعه اي ممکنه؟ يعني سال ديگه هم زنده ام که دوباره بهار دادن رديف اين درختا رو ببينم؟ يعني سال ديگه...

کيسه‌ي مادربزرگ پر شده و حوصله اش از سماجت و سکوتت براي چيدن بهار سررفته، پاهاش درد مي کنه و مي خواد نمازشو بخونه اما تو مصري که : نه! هنوز چند تا درخت مونده، يه کم ديگه بريم جلو. اونوقت براش جک مي گي تا بخنده و گربه هايي که توي اين هواي بهاري دنبال هم مي کنن ميشن مايه‌ي خنده و تعريف خاطره هايي که مي دوني اگه هزار بارم بشنويشون بازم تازه ان، به تازگي هر بار باريدن بارون، به تازگي هر بار بهار دادن نارنج، به تازگي هر بار گريه کردن!

تمام تنم بوي بهارنارنج ميده! دستام خراشيده ان، باد بوي کسان من رو ميده و ... مرگ خيلي نزديکه، خيلي!

نوراني شدم

در جادوي بهار نارنج

نصيبم

اين همه شادي نبود.

شمس لنگرودي

عاشقانه های یک زنبور کارگر

عاشقانه های یک زنبور کارگر(مجموعه ی شعر آزاد)٬ جلیل صفربیگی٬ انتشارات نوح نبی٬ ۱۳۸۸ ٬ ۱۱۰۰ تومان

 

*

این عصای من است

به آن تکیه می دهم

و برگ درخت برای گوسفندانم می ریزم

معجزه هایم همین ها هستند

چوپان ساده ای هستم

که گوسفندانم هم به من ایمان ندارند.

 

**

ابری بالای سرت گرفتم

گفتم:

گنجشکی در قلبم لانه کرده

چتری روی سرت گرفت

گفت:

دوستت دارم

رفتید

ابرم روی سرم

خیس خیس خیس

نبضم گنجشک می زند.

 

***

رویاهایم بلوطی شده اند

هر شب

سنجابی از خوابم بالا می رود.

 

****

لنگه های چوبی در حیاطمان

گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند

محکم اند

خوش به حالشان

که لنگه ی هم اند.

 

*****

پرواز

چه لذتی دارد

وقتی

زنبور کارگری باشی

که نتوانی

عاشق ملکه بشوی؟