یوسف آباد،خیابان سی و سوم، ‌نوشته ی سینا دادخواه، یک داستان بلند شهری است که به ماجراهای زندگی شهرنشینی و انسان معاصر می پردازد. داستانی که از یک کلان شهر، تهران، آدم هایش و علاقه ی این آدم ها به این هیولای دوست داشتنی می نویسد.

داستان 4 روایت از 4 شخصیت اصلی داستان، دو زوج، است: 2 مرد، سامان و حامد،‌و 2 زن، لیلا و ندا. هر کدام از شخصیت ها در یک تک گویی درونی خودشان را معرفی می کنند و به هسته ی اصلی داستان که عشق و دوست داشتن است پیوند می خورند. آنها در تصوراتشان با یکی از اجزای بی جان شهر که برایسان عزیز است، درد دل می کنند و او را مخاطب قرار می دهند. روایت هر کدام از آدم ها به گوشه ای از شهر وخاطراتش برای آنها وصل می شود و کلیتی را می سازد که بستر آن تهران و شبکه های به هم متصل آن دوست داشتن است. سامان و ندا دو جوان هستند که بعد از سال ها در مهمانی شب یلدای حامد و لیلا همدیگر را پیدا می کنند. تلاش درونی آنها برای رسیدن به یکدیگر و داشتن بی دغدغه ی هم به عشق دیرینه ی حامد و لیلا گره می خورد و ماجراهای داستان شروع می شود.

نویسنده با موفقیت کامل توانسته تک گویی درونی شخصیت ها را با توجه به سن، جنسیت و شرایط آنها هماهنگ کند. لحن هرکدام از شخصیت ها کاملا باورپذیر از کار در آمده است و قشنگی این موضوع وقتی دوچندان می شود که می بینیم دادخواه در نوشتن گفتگوی درونی 2 زن،‌یکی میانسال و دیگری جوانی کاملا امروزی، بسیار موفق بوده است. با اینکه هرکدام از روایت ها به تنهایی می توانند داستان کوتاه مستقلی باشند، اما نویسنده با هوشمندی نخ ارتباطی 4 روایت را گم نکرده و توانسته هماهنگی و ارتباط تحسین برانگیزی را ایجاد کند که خواند این کتاب را بی نهایت لذت بخش می کند.

یوسف آباد، خیابان سی و سوم را نشرچشمه تا کنون به چاپ چهارم(تابستان 89) رسانده و با قیمت 2500 تومان در اختیار علاقه مندان به کتاب قرار داده است.

***

من و دوستانم یک رسم قدیمی داریم که طی این 5 سال اختراعش کردیم. هر سال ماه رمضان یک شب به حافظیه می ریم و اونجا افطار می کنیم! نمی تونم حس و حال لحظه ی اذان رو توی حافظیه ، درحالی که روی چمن های همیشه نمناکش نشستیم، پشت به پشت دانشکده ای که عزیزترین ساختمون توی دنیای برای منه، توصیف کنم ، فقط می تونم بگم منحصر به فردترین احساس توی عالم می تونه باشه.

وقتی این رسم رو شروع کردیم یه گروه 12 نفری بودیم و امروز، بعد از 5سال، فقط 5 نفر از اون دخترای شلوغ تونسته بودن با زحمت دور هم جمع بشن! هر کس یه طرفی بود: یکی هزاران کیلومتر دورتر از ما در پاییز تورنتو، یکی در گرمای لار، یکی در غربت دزفول در کنار خانواده ی جدیدش و... . خیلیا جاشونن خالی بود و خیلیا حتی خیالشون هم دیگه با من نبود، حتی خیالشون! فکر کردن بهش دردناک بود اما باید قبول کرد که زندگی همینه. امروز، اون فرداییه که دیروز بی صبرانه منتظرش بودم و حالا احمقانه است که فردامو با دلخوری از خودم برونم! دارم کم کم به دوست داشتن و تحمل «امروز» عادت می کنم...!