اداي احترام به يک عاشقانه‌ي آرام

اجداد ما، منظورم پدربزرگ‌ها يا پدر پدربزرگ‌هامون نيست،بلکه منظورم مردان و زنانيه که هزاران سال پيش، مثل زمان قصه‌ها، دور دور زندگي مي‌کردن. بله، اجداد ما در زمان‌هاي دور به چيزهايي اعتقاد داشتن که ما امروز اسمشون رو اسطوره گذاشتيم. اونا به يک جهان نظام مند که بر مدار انصاف مي‌گشت اعتقاد داشتن. معتقد بودن که تمام عالم زنده است و زندگي تمام تلاشش رو مي‌کنه تا با ما همراهي کنه. باور داشتن که مي‌شه حتي بر سخت‌ترين پديده‌هاي طبيعي به کمک ساده‌ترين اوراد غلبه کرد. اونا براي هرچيز ساده‌اي در ذهنشون يه الهه داشتن: خداي باد، خداي خورشيد، ابر، بارون... پدران ما در دنيايي رويايي و سراسر شگفتي زندگي مي‌کردن. دنيايي که نااميدي بي معني بود چرا که حتي در بدترين لحظات هم، فقط اگه ايمان داشتي، يکي از اين هزاران خدا و ابرقهرمان‌ها، سر به زنگاه، به سراغت مي اومد تا تو رو نجات بده. دنياي اونا به اندازه‌ي زماني که درش زندگي مي‌کردن، از ما دوره دوره دوره.

اما ما در عصر احتمال زندگي مي‌کنيم. همه چيز زندگي ما در هاله‌ي خاکستري رنگي از شک و نا اميدي پيچيده شده. با اينکه هزار برابر پدرانمون علم و قدرت مقابله با نيروهاي وحشي و غيرقابل پيش بيني عالم رو داريم اما بيشتر از اون‌ها آسيب پذير و نااميديم. دنياي ما يه دنياي خاليه جديه که هر لحظه بايد منتظر يه اتفاق تازه باشيم، با اينکه از قبل سريع‌ترين و باهوش‌ترين ماشين‌ها احتمال وقوعش رو پيش بيني کرده بودن. اسطوره‌ها و ابرقهرمان‌هاي عصر ما هم مثل اين دنيا، خاکستري و شکست خوردن. اونا خسته و دلزده‌ان، قهرمان شدن چون قهرمان بودن تنها راه غلبه بر ترسه و از همه مهم‌تر اينکه اسطوره‌هاي ما عاشق پايان‌هاي تلخ و تاريکن چون فکر مي‌کنن اين طوري هر داستاني باورپذيرتره و به دنياي ما آدماي خاکستري نزديکتر. ما هم باور کرديم که فقط وقتي داستاني واقعيه که يه پايان تلخ و دردناک داشته باشه. حداکثر قانع مي‌شيم به يه پايان باز که بهمون اجازه مي‌ده در شک رخوتناک خودمون براي هميشه معلق بمونيم. ما اميد و پايان‌هاي خوش داستاني پدرانمون رو فراموش کرديم چون از اين مي‌ترسيم که اگه منتظر پايان خوشي براي اتفاقات باشيم ما رو به خيال پرداز بودن متهم کنن و بگن که فرسنگ‌ها از دنياي واقعي دوريم. حتي توي اين دنياي محتمل يقيني براي معجزه هم دليل و توجيه علمي وجود داره. ما با خودم تنها رها شديم، بي هيچ اميد و معجزه‌اي و بدون حتي باور خوش خيالانه‌ي سر رسيدن يه قهرمان براي نجاتمون، اونم درست سر به زنگاه.

من يه آدم خاکستريم که دارم توي اين دنياي خاکستري بي اميد زندگي مي‌کنم. من هر روز صبح که چشم‌هام رو باز مي‌کنم از اينکه هنوز زنده‌ام اول کمي تعجب مي‌کنم، بعد خوشحال مي‌شم و تصميم مي‌گيرم از اين فرصتي که دوباره بهم داده شده به بهترين شکل ممکن استفاده کنم اما هرچي به پايان روز نزديک مي‌شم کم کم فراموش مي‌کنم که اصلا دارم زندگي مي‌کنم و فقط مثه يه ساعت کوکي که به تموم شدن کوکش نزديک مي‌شه لاک‌پشت‌وار جلو مي‌رم، بي هيچ هدفي. فقط براي اينکه روز تموم بشه. اون وقت شب توي رختخواب دوباره به ياد مي‌آرم که زنده بودم، بهم فرصت داده شده بود و من اون فرصت رو به راحتي از دست دادم. وقتي چشم‌هام رو مي‌بندم به خودم قول مي‌دم که اگه فردا دوباره بازشون کردم از اين فرصت استفاده کنم و... . من مدتهاست که به پايان‌هاي خوش اعتقاد ندارم. هميشه وقتي بخاطر اين موضوع سرزنش و به بدبيني متهم مي‌شم، به همه مي‌گم بدبين نيستم بلکه واقع بينم اما خودمم مي‌دونم که دروغ مي گم. خودمم مي‌دونم که مدتهاست آرزو دارم تمام اين منطق چارچوب دار ذهنم رو در مورد واقعيت دور بريزم و اميدوار باشم. اميدوار باشم که هنوز مي‌شه به چيزي تمام و کمال باور داشت، اميدوار باشم که هنوزم وقتي که ما انتظار نداريم ممکنه اتفاقات خوب يا قهرماناي ناشناخته به کمک ما بيان و درست سر به زنگاه همه چيزو تغيير بدن. اميدوار باشم که هنوز مي‌شه دوست داشت بي چشم داشت و دوست داشته شد بي توقع. اميدوار باشم به ... پايان‌هاي خوب و خوش مثله قصه‌ها.

در اين روزهاي صرفه جويي لبخند، اتفاقاتي در حوالي من افتاد که دوباره به ماجراهاي خوب اميدوارم کرد. اين مقدمه‌ي کسل کننده و طولاني براي رسيدن و گفتن از اين اتفاق خوب بود. من 6 ساله که شاهد يه عشق و علاقه‌ي اسطوره‌ايم، يه عشق مثله عشقايي که توي قصه‌هاي جن و پري وجود داره. عشقي که انگار از لاي صفحات کاهي و حروف سربي کتاباي قديمي، مثه توي فيلما، يه دفعه سر از قرن بيست و يکم درآورده. شاهد دو دوست که سالهاست همديگه رو دوست دارن و بخاطر اين دوست داشتن، و فقط بخاطر دوست داشتن، صبر و فداکاري کردن چون در يه جايي از اعماق قلبشون ايمان داشتن که هنوز مي‌شه به زندگي باور داشت. من 6 سال از نزديک شاهد فراز و نشيب هاشون بودم. من بدون اينکه حتي گاهي خودشون بفهمن که چه ناظر دقيقي هستم، مواظب تک تک اعمال و رفتارشون بودم. روزهاي شادشون رو ديدم و بي نهايت شاد شدم و از غم‌ها و غصه‌هاشون بي اندازه رنجيدم و ترسيدم. اما درتمام اين مدت فقط به يک چيز فکر مي‌کردم: اگه اين عشق اسطوره‌اي، اگه اين عشقي که از لا به لاي قصه‌هاي قديمي جن و پري مادربزرگا بيرون اومده بالاخره به سرانجام برسه، هنوز مي‌‌شه اميدوار بود. هنوز مي‌شه زندگي کرد و از همه مهم‌تر هنوز مي‌شه عاشق شد و عاشقي کرد. اون دو تا هيچ وقت نفهميدن که هر حرکتشون، هر شادي و غمشون چقدر در من تاثير مي‌ذاره، مني که فقط منتظر يه نشونه‌ام تا اميدوار بشم يا نااميد.

فردا شب من به مراسم نامزدي اين دو دوست دعوتم. چيزي حدود 16 ساعت ديگه تمام تلاش‌هاي اونا بالاخره به نتيجه مي‌رسه. اما من هنوز مي‌ترسم و نگرانم. با اينکه بي‌اندازه خوشحالم و بي قرار، اما هنوز نگرانم و همون بدبيني ذاتي لعنتيم، همون منطقي که به خاکستري بودن و پايان‌هاي بد اين دنيا معتقده، بهم ميگه نکنه... اما نه! مي‌خوام اين بار اميدوارم باشم. چون اين اميدواري هديه‌ي دوستانيه که حتي خودشون هم نمي‌دونن با اين عشق بزرگشون به همديگه چه عطيه‌ي بي نظيري رو به من بخشيدن.

دوستان من! ممنونم! ممنونم که عاشق بوديم و عاشق موندين. ممنونم که ثابت کردين حتي توي اين دنياي بي‌رحم هم مي‌شه دوست داشت و سر اين دوست داشتن موند. ممنونم که تلاش کردين به اين قصه‌ي قديمي يه رنگ روشن براق بزنين و بهش يه پايان خوش بدين تا دوباره خوندني بشه. ممنونم!

مي‌دونم از فردا يه فصل جديد توي زندگي و عشق اين دو نفر شروع مي‌شه. مي‌دونم که هنوز خيلي زوده که بگم پايان خوشي در انتظارشونه، اما دلم مي‌خواد، به رسم تمام قصه‌هاي قديمي، وقتي شاهزاده و شاهدخت، بعد از پشت سر گذاشتن هزاران مانع وحشتناک و عجيب و غريب، بالاخره ازدواج مي‌کنن، به قصرشون مي‌رن و درهاي قصر رو پشت سرشون مي‌بندن، قصه رو تموم کنم و فقط بگم: و اون‌ها براي هميشه با خوبي و خوشي با هم زندگي کردن!

ملاقات

توت ها دارند می رسند

با من قرار بگذار!

 

نرگس برهمند

باد بوی کسان من را دارد...!

 هر وقت به چيز بسيار زيبايي برمي خورم، يادم مياد که چقدر به مرگ نزديکم! هر بار که بارش بارون رو مي بينم، پيش خودم ميگم يعني ممکنه اين آخرين دفعه باشه؟ نکنه ديگه اينقدر زنده نمون که اين معجزه‌ي بزرگ رو ببينم؟! هر بهار که بهارنارنجا در ميان و زير هر شاخه چراغي از شکوفه روشن ميشه، به خودم ميگم سال ديگه زنده‌ام؟ سال ديگه هنوز هستم تا باد بوي بهارنارنجا رو از زير پنجره‌ي اتاقم بياره تو و ديونه‌ام کنه؟ هنوز هستم تا با مادربزرگ شال و کلاه کنيم و بريم تا بهار بچينيم؟ مادرجون چادرشو سرش کنه، يه کيسه بگيره دستش و دم غروبي که هوا تاريک- روشنه بزن بيرونه و من هي پشت سرش راه بيفتم که: سادات خانم کجا؟ از کدوم درخت شروع کنيم؟ مي توني از روي جوب رد شي؟ مي خواي کولت کنم سادات خانم؟ عجب تنبلي هستيا، فقط دو تا درخت ديگه مونده، راه بيا... و اونم هي درختا رو ناز و نوازش کنه و قربون صدقه‌اشون بره که: خوشگلا، مامانيا، نانازيا، بهتون بر نخوره ما داريم شکوفه هاتونو مي چينيم؟ قهر نکنينا! سال ديگه از اينم پربار تر باشين... و عروس نارنج، غرق گل و رام، در سکوت، شکوفه هاشو طرفت دراز کنه و تو به مرگ فکر کني، باد بهار آروم بوزه، صداي اذان و عطر بهار داشته باشه و تو دلت مثه بهارنارنجا يه دفعه پرپربشه و بزني زير گريه و آروم، طوري که سادات خانم نشنوه، زير لب زمزمه کني: آن کس که بجز تو کس ندارد، در هر دو جهان، من فقيرم! و به کساني که دوست داري فکر کني، به اينکه هرکدومشون يه جايي از اين دنياي بزرگ، دور از تو و نزديک به قلبت، زندگي مي کنن و با هزار و يک مشکل مي جنگن! پيش خودت زمزمه کني که : خدايا! مواظب عزيزام باش! اونا تنها داريي منن! و خودتو هي پشت عروس نارنج قايم کني و مراقب باشي چراغ بهارنارنجا اشکاتو پيش سادات خانم لو نده و هي اشکاتو با گوشه‌ي روسريت پاک کني و بهانه بياري که مال حساسيت بهاره است!

باد مياد و عطر بهارنارنج غوغا مي کنه و صداي اذان داره اينقدر بي تابت مي کنه که مي خواي سوار باد بشي و بري، فقط بري، مهم نيست چطوري و باکي؟ حتي شده با مرگ، فقط به جايي که بتوني عزيزانتو در آرامش ببيني و ترساتو فراموش کني! يادت مياد که مي ترسي، از آينده، از سرنوشتي که اين روزا نمي توني و مي دوني که توان ايستادن در مقابلشو نداري، سرنوشتي که اين روزا برات بوي جداي و درد داره، دور شدن از آدما و آرزوهايي که عزيزترينن برات!

ميگي: سادات خانم امسال نارنجا دير بهار دادن، اما ببين چقدر پرن! سرشاخه ها رو ببين! ببين از بهار سفيدن...و تو دلت بگي اما من امسال شکوفه نداشتم، من امسال بهاري نشدم، من امسال... و هي بهارنارنج بچيني و صداي سادات خانم از دور بياد که : مادر! دستاتو ببند وقتي مي چينيشون تا پرپر نشن، و تو هي دقت کني، هي دستاتت خراش بردارن و هي مزه‌ي اشکو توي دهنت احساس کني و فکر کني: اين همه زيبايي مگه يه دفعه اي ممکنه؟ يعني سال ديگه هم زنده ام که دوباره بهار دادن رديف اين درختا رو ببينم؟ يعني سال ديگه...

کيسه‌ي مادربزرگ پر شده و حوصله اش از سماجت و سکوتت براي چيدن بهار سررفته، پاهاش درد مي کنه و مي خواد نمازشو بخونه اما تو مصري که : نه! هنوز چند تا درخت مونده، يه کم ديگه بريم جلو. اونوقت براش جک مي گي تا بخنده و گربه هايي که توي اين هواي بهاري دنبال هم مي کنن ميشن مايه‌ي خنده و تعريف خاطره هايي که مي دوني اگه هزار بارم بشنويشون بازم تازه ان، به تازگي هر بار باريدن بارون، به تازگي هر بار بهار دادن نارنج، به تازگي هر بار گريه کردن!

تمام تنم بوي بهارنارنج ميده! دستام خراشيده ان، باد بوي کسان من رو ميده و ... مرگ خيلي نزديکه، خيلي!

نوراني شدم

در جادوي بهار نارنج

نصيبم

اين همه شادي نبود.

شمس لنگرودي

حرف بزن...!

حرف بزن

می خواهم صدایت را بشنوم

تو باغبان صدایت بودی

و خنده ات

دسته کبوتران سفیدی

که به یکباره پرواز می کنند.

 

تو را دوست دارم

چون صدای اذان در سپیده دم

چون راهی که به خواب منتهی می شود

تو را دوست دارم

چون آخرین بسته ی سیگاری در تبعید.

غلامرضا بروسان

... !

که برگذشت که بوی عبیر می آید؟

که می رود که چنین دلپذیر می آید؟

نشان یوسف گم کرده می دهد یعقوب

مگر ز مصر به کنعان بشیر می آید؟

ز دست رفتم و بی دیدگان نمی دانند

که زخم های نظر بر بصیر می آید

همی خرامد و عقلم به طبع می گوید

نظر بدوز، که آن بی نظیر می آید

جمال کعبه چنان می دواندم به نشاط

که خارهای مغیان حریر می آید

نه آنچنان به تو مشغولم ای بهشتی روی

که یاد خویشتنم در ضمیر می آید

ز دیدنت نتوانم که دیده بردوزم

وگر معاینه بینم که تیر می آید

هزار جامه ی معنی که من براندازم

به قامتی که تو داری قصیر می آید

به کشتن آمده بود آنکه مدعی پنداشت

که رحمتی مگرش بر اسیر می آید

رسید ناله ی سعدی به هر که در آفاق

هم آتشی زده ای تا نفیر می آید.

 

امروز، اول اردیبهشت ماه،‌روز سعدی بود. همیشه ی خدا توی این روز یه حس عجیبی دارم،یه حسی که از شب قبلش انگار آروم زیر پوستم رخنه می کنه و صبح با یه لطافت و اضطراب خاص بیدارم می کنه. حسی که بهم میگه این روز قراره یه روز متفاوت از تمام 365 روز سال باشه، روزی که من به دیدار و بزرگداشت مردی می رم که از روزی که باهاش آشنا شدم زندگیم برای همیشه تغییر کرده!

سعدی مردیه که به من یک اصل اساسی زندگی انسانی رو یادداد اون هم درست در سنی که بیشتر از هرچیزی به دنبال یک راهنما می گشتم و تشنه ی متفاوت بودن و انسان بودن بودم. سعدی اصل اساسی «دوست داشتن و عشق ورزیدن» رو به من یادداد. بهم یادداد که عاشق هیچ چیزی از خودش نداره و همه چیزش متعلق به کسی که دوستش داره. بهم یاد داد که باید عاشق باشم و تمام عالم رو دوست داشت باشم و بی دریغ و بی هیچ چشم داشتی همیشه عشق بورزم حتی اگه در مقابل محبتی که می کنم هیچ چیزی دریافت نکنم. اون بهم یاد داد که : «عشق آدمیت است، گر این ذوق در تو نیست/هم شرکتی به خوردن و خفتن دواب را» و من شروع کردم به عاشق دنیا شدن و عاشق آدمای دور برم شدن و دوست داشتن خالصانه ی تمام عالم بدون هیچ چشم داشتی! من بچه بودم، فقط 16 سالم بود، و با تمام خلوصم محبتم رو نثار آدمهای دور و برم کردم، دوستانی که فکر می کردم تمام دنیای من هستند،‌و بودند، اما یک روز چشمامو بازکردم و دیدم یک هزارم اندازه ای که من بهشون احترام میذارم و دوستشون دارم اونا همچین حسی رو ندارن و برای جمع دوستانه ای که من تلاش کردم، با تمام وجودم،‌اونو حفظ کنم هیچ ارزشی قائل نیستن و... 7سال از اون روزای طلایی می گذره! من شکستم چون اصل دوست داشتن جهانی زیادی برای من بزرگ بود. یه اصل بزرگ و جاودانه که در من نگنجید و از من سر رفت! مثل وقتی که کسی بخواد به زور یه اقیانوس بی کران رو توی به فنجون کوچولو بریزه. نتیجه از همون اول معلومه! من به این زمین خوردن احتیاج داشتم تا بزرگ شم و واقعیت ها رو ببینم و بفهمم که هرکسی لایق دوست داشتن و عشق ورزیدن نیست هرچند بقدری خسته و فرسوده بودم و چشم هام ترسیده بود که اینبار داشتم از اون ور بام می افتادم اما... نیفتادم!

همیشه پیش خودم، اونم دقیقا توی روز سعدی، فکر می کنم اگر روزی روزگاری توی اون دنیا فرصتی پیش بیاد تا سعدی رو ببینم نمی ذارم به این راحتی ها از پل صراط رد بشه! همیشه به خودم می گم: مگه نبینمت جناب آقای سعدی! باید جواب تک تک غم ها و سرخوردگی هام  رو بدی! باید تقاص اینکه دیگه نمی تونم هیچ کس رو به حد کمال دوست داشته باشم چون همه ی آدمای عالم رو با خط کش لعنتی دوست داشتن جهانی تو می سنجم، بدی!باید جواب این همه تنهایی افزاینده رو که روز به روز ، و جدیدا لحظه به لحظه، رو به افزایشه رو بدی! آآآآآآآآآآآآآآی اگه ببینمت،‌آآآآآآآآآآآآآآآآی...!

امروز بیش از تمام این روزهایی که بهم گذشت غمگین بودم. امروز بیشتر از تمام این روزهایی که به سرعت برق می گذرنن بی دلیل اشک برای ریختن داشتم و با تمام غزل هایی که خونده شد گریه کردم! از خودم پرسیدم چرا؟ چی شد که اینطوری شد؟ چی شد که من اینجا وایسادم که اینقدر احساس تنهایی می کنم اونم بدون دلیل؟ اگه این اشکا رو کسانی که صادقانه در تمام این سالها کنارم بودن و دوستم داشتن می دیدن پیش خودشون راجع من چی فکر می کردن؟ فکر نمی کردن من یه ناسپاس احمقم که قدر بودنشون رو نمی دونم؟... و به این نتیجه رسیدم که خسته ام، خسته و دل شکسته! نه! کسی دلمو نشکسته، خودم دل خودمو شکوندم: با کله شقی ایده آلیستیم، با اصول بیش از اندازه منطقیم و دلی که از بس به بکن و نکن های من گوش داده زده به سرشو  بی تابی می کنه، خسته شده از تنها بودن و منطقی بودن و عاشق چیزهایی بودن که فقط توی خیال درستن!خسته شده از بس که بقیه رو دوست داشته، صادقانه و خالصانه و مطابق اصلی جهانی دوست داشتن،‌اما اونقدر که انتظار داشته جوابی ندیده!خسته شده از بس کسانی رو دوست داشته که دوستش ندارن! دل من شکسته چون در تمام این سالها خودم بودم و میخوام همیشه خودم باشم اما باید بین خودم بودن و تنها بودن یکی رو انتخاب کنم اما من نمی تونم،‌نمی تونم،‌نمی تونم...!

تمام این اراجیف طولانی رو بهم بافتم که عذر بدتر از گناه بیارم برای مدتی نبودن و ننوشتن و تعطیل کردن یار مهربان!نه اینکه دیگه کتاب نمی خونم،‌نه، من از خوندن ناگزیرم اما دل و دماغی برای نوشتن ندارم. خیلی خسته ام و دل زده و دلم نمی خواد یار مهربانم رنگ ملال و کسالت بگیره پس یه مدت نیستم! نه اینکه نباشم، سر می زنم اما فعلا قصد به روز کردن ندارم! شاید همین فردا از این ناامیدیی دیوانه کننده دربیام و به روز کنم ، شاید هم یک هفته دیگه ، یک ماه دیگه و... نمی دونم! از رحمتش ناامید نیستم اما بیش از اندازه از خودم ناامیدم که بتونم برای آینده فکری بکنم و برنامه ای بریزم!

چرت و پرت زیاد گفتم، فکر کنم چیزایی که گفتم هیچ ربطی به هم نداشته باشن اما بعضی وقتا آدم از اصولی و منطقی حرف زدن خسته میشه! اصلا فکر کنید یه متن که به روش جریان سیال ذهن بوده رو خوندین، هرچند که امیدوارم اونقدر عاقل بوده باشین که اصلا شروع به خوندنش نکرده باشین!

مدتی نیستم،‌همین!

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم می کنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه ی تطهیرند...

یک روز خوب برای موز ماهی: سلنجر رفت!!!

سلنجر

خبر خیلی ساده و کوتاه و تکان دهنده بود:« سلنجر رفت!!!». چند بار مجبور شدم اس ام اس را بخوانم تا معنیش را بفهمم! باورش سخت بود اما اتفاق افتاده بود! دیشب ، همان ساعت 11:45 دقیقه که در بهت و ناراحتی بودم یادداشتی هم برای خداحافظ با آقای نویسنده نوشتم اما امروز به نظرم نوشته ای مسخره و بی معنی می آید! از نوشتن یادداشت تاثر در مرگ کسی متنفرم چرا که معتقدم اگر کسی را دوست داریم باید در حیاتش وفاداریمان را به او ثابت کنیم! سلنجر به معنای واقعی کلمه نمرده. او با هزاران شخصیت بی نظیری که آفریده برای همیشه در قلب ما زنده خواهد بود. کمتر برای مرگش حسرت می خورم، بیشتر برای داستان ها و شخصیت هایی حسرت می خورم که می توانستند از قلم او زاده و جاودانه شوند و نشدند!

امروز ، به قول خود سلنجر از زبان سیمور عزیز، یک روز خوب برای موز ماهی است!

«صدا دوباره از آن طرف خط به گوش رسید.« یادم می آد پنجمین باری که صدام از بچه های حاضرجواب پخش شد، به جای والت رفتم که یه جای دیگه بازی داشت- یادت می آید والت کی بازی داشت؟ به هر حال، شب قبل از پخش برنامه شروع کردم به غر زدن. با ویکر که از در داشتم می رفتم بیرون، سیمور بهم گفت کفشم رو برق بندازم. من از کوره در رفتم. تماشاچی های توی استودیو همه شون احمق بودند، گوینده احمق بود، سرمایه گذارها احمق بودند، وبرای من کوچک ترین اهمیتی نداشتند که کفش هام رو براشون برق بندازم، و این رو به سیمور گفتم. گفتم به هر حال نمی تونند از اون جایی که ما می نشستیم کفش هام رو ببینند. اون گفت به هر حال برقشون بندازم. گفت اون ها را به خاطر خانم چاقه برق بندازم. نمی دونستم درباره ی چی صحبت می کنه، ولی از اون قیافه های سیموری گرفته بود، بنابراین این کار رو کردم. هیچ وقت به من نگفت خانم چاقه کی یه، ولی من هر دفعه که برنامه مون پخش می شد کفش هام رو به خاطر خانوم چاقه برق می انداختم – همه ی اون سال ها که من و تو با هم برنامه داشتیم، اگه یادت بیاد. فکر نمی کنم بیشتر از یکی دو دفعه جا انداخته باشم. یه تصویر خیلی شفاف از این خانوم چاقه توی ذهن من شکل گرفت. همه ی روز توی ایوون نشسته و مگس می پرونه، و رادیوش از صبح تا شب روشنه و صداش هم تا آخر بلنده. مجسم می کردم گرما وحشتناکه و اون احتمالا سرطان داره و... نمی دونم. به هر حال، به نظر کاملا واضح می اومد که چرا سیمور از من می خواد وقتی برنامه پخش می شه کفش هام رو برق بندازم. منطقی بود.»

فرانی ایستاده بود. دستش را از روی صورتش برداشته بود و گوشی را دو دستی نگه داشته بود. توی تلفن گفت « به من هم گفته بود. یه بار به  من گفت به خاطر خانوم چاقه حرف های خنده دار بزنم.» یک دستش را از گوشی برداشت و خیلی آرام روی فرق سرش گذاشت؛ بعد دوباره گوشی را با دو دستش گرفت. « هیچ وقت اون رو توی ایوون تصور نکرده بودم، ولی پاهاش خیلی – می دونی – خیلی چاق و خیلی رگ نما بود. روی یه صندلی حصیری قناس نشسته بود. ولی ، اون هم سرطان داشت و رادیوش هم همیشه روشن بود و صداش تا آخر بلند بود! ما من هم!»

«‌آره . آره. آره. خیله خوب. حالا بذار یه چیزی بهت بگم، رفیق... گوش می کنی؟»

فرانی که شدیدا عصبی به نظر می رسید، با سر تایید کرد.

«برای من مهم نیست یه بازیگر کجا بازی می کنه. ممکنه توی جشنواره ی تابستانی باشه، ممکنه توی رادیو باشه، ممکنه توی تلویزیون باشه، ممکنه توی یک سالن تئاتر لعنتی برادوی باشه ، که پر باشه از مد روزترین، خوش خوراک ترین، حمام آفتاب گرفته ترین تماشاچی هایی که بتونی تصور کنی. ولی یه راز وحشتناک رو بهت می گم – داری گوش می کنی؟ هیچ کی تو دنیا نیست که خانوم چاقه ی سیمور نباشه. این شامل پرفسور تاپر تو هم می شه، رفیق و همه ی فک و فامیل لعنتی اش. هیچ کس هیچ جا نیست که خانوم چاقه ی سیمور نباشه. این رو نمی دونی؟ هنوز این راز لعنتی رو نمی دونی؟ و هنوز نمی دونی – به من گوش کن- نمی دونی خود خانوم چاقه کی یه؟... ای ، رفیق. ای ، رفیق. خود مسیحه. خود مسیحه، رفیق.»...

فرانی کمی نفسش را تو داد ولی گوشی را روی گوشش نگه داشت. صدای بوق، البته ، به دنبال قطع ارتباط آمد. به نظر می رسید فرانی آن را برای گوش دادن صدایی فوق العاده زیبا یافته، انگار تنها جایگزین ممکن برای سکوت ازلی بود. ولی در ضمن به نظر می رسید می داند کی دیگر به آن گوش نکند، انگار همه ی عقل موجود در جهان، کم یا زیاد، ناگهان نصیب او شده بود. وقتی گوشی را سرجایش گذاشت، به نظر می رسید می داند بعدش هم چه کار کند. وسایل سیگارش را جمع کرد، بعد روتختی کتان را از روی تختی که رویش نشسته بود کنار زد، دمپایی هایش را در آورد و روی تخت رفت. چند دقیقه، پیش از آن که به خوابی عمیق و بی رویا فرو برود، ساکت دراز کشید و به سقف لبخند زد.» ( فرانی و زویی، جی. دی. سلنجر، ترجمه ی  میلاد زکریا، نشر مرکز)

کتاب های آقای نویسنده:

ناطور دشت

 

فرانی و زویی

 

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم

 

نغمه ی غمگین

هفته ای یه بار آدمو نمی کشه

 

جنگل واژگون

 

و البته باید به کتاب های یادداشت های شخصی یک سرباز ترجمه ی علی شیعه علی و تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران هم اشاره کرد که متاسفانه عکس هایی با کیفیت مناسب از اونها برای گذاشتن در وبلاگ پیدا نکردم!

با‌آقای نویسنده خوش بگذره!