شمایل تاریک کاخ ها

شمایل تاریک کاخ ها،حسین سناپور،نشر چشمه، چاپ دوم 1389، 4500 تومان

کتاب شمايل تاريک کاخ‌ها شامل دو داستان، آتش بندان و شمايل تاريک کاخ‌ها مي‌شود. داستان آتش بندان ماجراي مردي زرتشتي است که پس از سال‌ها دوري از وطن و اعتقاداتش،کابوس‌هاي هولناکي به سراغش مي‌آيند و او تصميم مي‌گيرد براي فهميدن خواب‌هايش به شهر آبا و اجداديش، يزد، برگردد و به دنبال ريشه‌ي ناآرامي‌هايش بگردد.

شمايل تاريک کاخ‌ها ماجراي دو زوج، ناصر و معصومه و کوروش و سپيده، است که در ضمن بحث‌هاي هميشگيشان درباره‌ي تاريخ و فرهنگ ايران، تصميم مي‌گيرند بعد از مطالعه درباره‌ي تاريخ صفويه به اصفهان سفر کنند. ناصر که شخصيت اصلي و راوي داستان نيز هست، به قدري در تاريخ اين دوره غرق مي‌شود که شخصيت‌ها و اتفاقات تاريخي براي او زنده مي‌شوند ارتباطش را با دنياي واقعي و آدم‌هاي اطرافش قطع مي‌کنند و به او درک جديدي از روش زندگي مي‌دهند.

هر دو داستان بر واقعيت‌ها و اتفاقات تاريخي بنا شده‌اند. آتش بندان از سرگذشت زرتشتيان در ايران مي‌گويد و شمايل تاريک کاخ‌ها از عصر صفويه و اقدامات شاه عباس. در هر دو داستان شخصيت‌هاي اصلي آنقدر در تصورات يا خواب‌هايش غرق مي‌شوند که مرز بين واقعيت و خيال را گم مي‌کنند و اسير کابوس‌ها و ماليخولياي خود مي‌گردند. سفر که از بن مايه‌هاي کهن جهاني داستان است در هر دو داستان نقش تعيين کننده دارد و شخصيت‌هاي اصلي براي فرار يا بهتر فهميدن کابوس‌هايشان سفر مي‌کنند و در پايان سفر به درک جديدي از خود و زندگيشان مي‌رسند.

بُعد داستاني آتش بندان کمتر از شمايل تاريک کاخ‌هاست و نويسنده موفق نشده حوادث تاريخي را به خوبي با شخصيت اصليش مرتبط و منطبق کند. به همين علت جاهايي که از دين زرتشتي صحبت مي‌شود بيشتر حالتي گزارش وار و تاريخ گونه دارد و به خوبي در متن داستان حل نشده‌است. اما شمايل تاريک کاخ‌ها داستان موفقي است که در عين حالي که در کمال ظرافت اطلاعت مفيد و جالبي از بخش‌هاي کمتر دانسته‌ي تاريخ به خوانندگانش مي‌دهد، در لايه‌ي زيرين خود از باورهاي عميق ايرانيان سخن مي‌گويد. ناصر، راوي داستان شمايل، نماينده‌اي از فرهنگ ايراني است که در طول اين سفر و در مواجه با تاريخ يکي از پرشکوه‌ترين سلسله‌هاي سرزمينش، به خودش و تاريخ خانوادگيش رجوع مي‌کند و به خيال خود راه حل جديدي براي فرار از مشکلاتش مي‌يابد.

اداي احترام به يک عاشقانه‌ي آرام

اجداد ما، منظورم پدربزرگ‌ها يا پدر پدربزرگ‌هامون نيست،بلکه منظورم مردان و زنانيه که هزاران سال پيش، مثل زمان قصه‌ها، دور دور زندگي مي‌کردن. بله، اجداد ما در زمان‌هاي دور به چيزهايي اعتقاد داشتن که ما امروز اسمشون رو اسطوره گذاشتيم. اونا به يک جهان نظام مند که بر مدار انصاف مي‌گشت اعتقاد داشتن. معتقد بودن که تمام عالم زنده است و زندگي تمام تلاشش رو مي‌کنه تا با ما همراهي کنه. باور داشتن که مي‌شه حتي بر سخت‌ترين پديده‌هاي طبيعي به کمک ساده‌ترين اوراد غلبه کرد. اونا براي هرچيز ساده‌اي در ذهنشون يه الهه داشتن: خداي باد، خداي خورشيد، ابر، بارون... پدران ما در دنيايي رويايي و سراسر شگفتي زندگي مي‌کردن. دنيايي که نااميدي بي معني بود چرا که حتي در بدترين لحظات هم، فقط اگه ايمان داشتي، يکي از اين هزاران خدا و ابرقهرمان‌ها، سر به زنگاه، به سراغت مي اومد تا تو رو نجات بده. دنياي اونا به اندازه‌ي زماني که درش زندگي مي‌کردن، از ما دوره دوره دوره.

اما ما در عصر احتمال زندگي مي‌کنيم. همه چيز زندگي ما در هاله‌ي خاکستري رنگي از شک و نا اميدي پيچيده شده. با اينکه هزار برابر پدرانمون علم و قدرت مقابله با نيروهاي وحشي و غيرقابل پيش بيني عالم رو داريم اما بيشتر از اون‌ها آسيب پذير و نااميديم. دنياي ما يه دنياي خاليه جديه که هر لحظه بايد منتظر يه اتفاق تازه باشيم، با اينکه از قبل سريع‌ترين و باهوش‌ترين ماشين‌ها احتمال وقوعش رو پيش بيني کرده بودن. اسطوره‌ها و ابرقهرمان‌هاي عصر ما هم مثل اين دنيا، خاکستري و شکست خوردن. اونا خسته و دلزده‌ان، قهرمان شدن چون قهرمان بودن تنها راه غلبه بر ترسه و از همه مهم‌تر اينکه اسطوره‌هاي ما عاشق پايان‌هاي تلخ و تاريکن چون فکر مي‌کنن اين طوري هر داستاني باورپذيرتره و به دنياي ما آدماي خاکستري نزديکتر. ما هم باور کرديم که فقط وقتي داستاني واقعيه که يه پايان تلخ و دردناک داشته باشه. حداکثر قانع مي‌شيم به يه پايان باز که بهمون اجازه مي‌ده در شک رخوتناک خودمون براي هميشه معلق بمونيم. ما اميد و پايان‌هاي خوش داستاني پدرانمون رو فراموش کرديم چون از اين مي‌ترسيم که اگه منتظر پايان خوشي براي اتفاقات باشيم ما رو به خيال پرداز بودن متهم کنن و بگن که فرسنگ‌ها از دنياي واقعي دوريم. حتي توي اين دنياي محتمل يقيني براي معجزه هم دليل و توجيه علمي وجود داره. ما با خودم تنها رها شديم، بي هيچ اميد و معجزه‌اي و بدون حتي باور خوش خيالانه‌ي سر رسيدن يه قهرمان براي نجاتمون، اونم درست سر به زنگاه.

من يه آدم خاکستريم که دارم توي اين دنياي خاکستري بي اميد زندگي مي‌کنم. من هر روز صبح که چشم‌هام رو باز مي‌کنم از اينکه هنوز زنده‌ام اول کمي تعجب مي‌کنم، بعد خوشحال مي‌شم و تصميم مي‌گيرم از اين فرصتي که دوباره بهم داده شده به بهترين شکل ممکن استفاده کنم اما هرچي به پايان روز نزديک مي‌شم کم کم فراموش مي‌کنم که اصلا دارم زندگي مي‌کنم و فقط مثه يه ساعت کوکي که به تموم شدن کوکش نزديک مي‌شه لاک‌پشت‌وار جلو مي‌رم، بي هيچ هدفي. فقط براي اينکه روز تموم بشه. اون وقت شب توي رختخواب دوباره به ياد مي‌آرم که زنده بودم، بهم فرصت داده شده بود و من اون فرصت رو به راحتي از دست دادم. وقتي چشم‌هام رو مي‌بندم به خودم قول مي‌دم که اگه فردا دوباره بازشون کردم از اين فرصت استفاده کنم و... . من مدتهاست که به پايان‌هاي خوش اعتقاد ندارم. هميشه وقتي بخاطر اين موضوع سرزنش و به بدبيني متهم مي‌شم، به همه مي‌گم بدبين نيستم بلکه واقع بينم اما خودمم مي‌دونم که دروغ مي گم. خودمم مي‌دونم که مدتهاست آرزو دارم تمام اين منطق چارچوب دار ذهنم رو در مورد واقعيت دور بريزم و اميدوار باشم. اميدوار باشم که هنوز مي‌شه به چيزي تمام و کمال باور داشت، اميدوار باشم که هنوزم وقتي که ما انتظار نداريم ممکنه اتفاقات خوب يا قهرماناي ناشناخته به کمک ما بيان و درست سر به زنگاه همه چيزو تغيير بدن. اميدوار باشم که هنوز مي‌شه دوست داشت بي چشم داشت و دوست داشته شد بي توقع. اميدوار باشم به ... پايان‌هاي خوب و خوش مثله قصه‌ها.

در اين روزهاي صرفه جويي لبخند، اتفاقاتي در حوالي من افتاد که دوباره به ماجراهاي خوب اميدوارم کرد. اين مقدمه‌ي کسل کننده و طولاني براي رسيدن و گفتن از اين اتفاق خوب بود. من 6 ساله که شاهد يه عشق و علاقه‌ي اسطوره‌ايم، يه عشق مثله عشقايي که توي قصه‌هاي جن و پري وجود داره. عشقي که انگار از لاي صفحات کاهي و حروف سربي کتاباي قديمي، مثه توي فيلما، يه دفعه سر از قرن بيست و يکم درآورده. شاهد دو دوست که سالهاست همديگه رو دوست دارن و بخاطر اين دوست داشتن، و فقط بخاطر دوست داشتن، صبر و فداکاري کردن چون در يه جايي از اعماق قلبشون ايمان داشتن که هنوز مي‌شه به زندگي باور داشت. من 6 سال از نزديک شاهد فراز و نشيب هاشون بودم. من بدون اينکه حتي گاهي خودشون بفهمن که چه ناظر دقيقي هستم، مواظب تک تک اعمال و رفتارشون بودم. روزهاي شادشون رو ديدم و بي نهايت شاد شدم و از غم‌ها و غصه‌هاشون بي اندازه رنجيدم و ترسيدم. اما درتمام اين مدت فقط به يک چيز فکر مي‌کردم: اگه اين عشق اسطوره‌اي، اگه اين عشقي که از لا به لاي قصه‌هاي قديمي جن و پري مادربزرگا بيرون اومده بالاخره به سرانجام برسه، هنوز مي‌‌شه اميدوار بود. هنوز مي‌شه زندگي کرد و از همه مهم‌تر هنوز مي‌شه عاشق شد و عاشقي کرد. اون دو تا هيچ وقت نفهميدن که هر حرکتشون، هر شادي و غمشون چقدر در من تاثير مي‌ذاره، مني که فقط منتظر يه نشونه‌ام تا اميدوار بشم يا نااميد.

فردا شب من به مراسم نامزدي اين دو دوست دعوتم. چيزي حدود 16 ساعت ديگه تمام تلاش‌هاي اونا بالاخره به نتيجه مي‌رسه. اما من هنوز مي‌ترسم و نگرانم. با اينکه بي‌اندازه خوشحالم و بي قرار، اما هنوز نگرانم و همون بدبيني ذاتي لعنتيم، همون منطقي که به خاکستري بودن و پايان‌هاي بد اين دنيا معتقده، بهم ميگه نکنه... اما نه! مي‌خوام اين بار اميدوارم باشم. چون اين اميدواري هديه‌ي دوستانيه که حتي خودشون هم نمي‌دونن با اين عشق بزرگشون به همديگه چه عطيه‌ي بي نظيري رو به من بخشيدن.

دوستان من! ممنونم! ممنونم که عاشق بوديم و عاشق موندين. ممنونم که ثابت کردين حتي توي اين دنياي بي‌رحم هم مي‌شه دوست داشت و سر اين دوست داشتن موند. ممنونم که تلاش کردين به اين قصه‌ي قديمي يه رنگ روشن براق بزنين و بهش يه پايان خوش بدين تا دوباره خوندني بشه. ممنونم!

مي‌دونم از فردا يه فصل جديد توي زندگي و عشق اين دو نفر شروع مي‌شه. مي‌دونم که هنوز خيلي زوده که بگم پايان خوشي در انتظارشونه، اما دلم مي‌خواد، به رسم تمام قصه‌هاي قديمي، وقتي شاهزاده و شاهدخت، بعد از پشت سر گذاشتن هزاران مانع وحشتناک و عجيب و غريب، بالاخره ازدواج مي‌کنن، به قصرشون مي‌رن و درهاي قصر رو پشت سرشون مي‌بندن، قصه رو تموم کنم و فقط بگم: و اون‌ها براي هميشه با خوبي و خوشي با هم زندگي کردن!