بالزاک و خیاط کوچولوی چینی

وقتی که همیشه کار و وظیفه ات این باشد که بخوانی و نقد کنی و تکنیک ها و اسلوب ها را پیدا کنی، ذهنت عادت می کند تا از هر چیز ساده ای دریایی از معنی بتراشد! البته این موضوع فی نفسه بد نیست اما گاهی خسته کننده می شود. گاهی دلم می خواهد فقط و فقط یک داستان را برای لذت خواندن و نه هیچ چیز دیگری بخوانم و این سخت است چرا که وقتی حتی ذهن بیمار من از اکتشافات دست بر می دارد این نویسنده ها هستند که دست از سر تکنیک و اصول برنمی دارند و تو را در هزارتوهای داستانیشان سردرگم می کنند.

اما برخلاف همیشه اینبار در اوج امتحانات و گرفتاری ها به کتابی برخوردم که بعد از مدت ها لذت خواندن را به من چشاند و در روزهای ملال انگیز و پرفشار امتحانات ، پر از شور و شوقم کرد. از قضا این کتاب هم در مورد کتاب و کتابخوانی و کتابخورهاست!!!

بالزاک و خیاط کوچولوی چینی

بالزاک و خیاط کوچولوی چینی نوشته ی دای سیجی داستان دو جوان است که بعد از انقلاب کمونیستی چین برای بازپروری به یکی از دور افتاده ترین روستاهای چین فرستاده می شوند. این دوجوان از خانواده های تحصیل کرده و روشن فکر هستند و زندگی بدوی کوهستان به شدت آزارشان می دهد آن هم در جو اختناق بعد از انقلاب که خواندن هر کتابی ممنوع است و هرچیزی که مظهر غرب و تمدن باشد محکوم. اما آنها به طور اتفاقی به گنجینه ی ارزشمندی از کتاب های نویسندگان غربی دست پیدا می کنند و این می شود که افق های بی کران دیگری را کشف می کنند. آنها در کوهستان دورافتاده عشق را در هیئت دخترک زیبای خیاط روستا پیدا می کنند و تصمیم می گیرند تا با کتاب خوان کردن خیاط کوچولو او را به دختری با فرهنگ تبدیل کنند.

بالزاک و خیاط کوچولوی چینی در عین حالی که یک رمان بسیار لطیف و زیباست اطلاعات جالبی در مورد چین بعد از انقلاب و سرگذشت مردم آن به خواننده می دهد. چیزی که بیشتر از همه در موقع خواندن کتاب برایم لذت بخش بود این بود که می دیدم شخصیت های اصلی داستان هم مثل من به معجزه ی کتاب ایمان دارند و برای به دست آوردن تنها یک جلد از آن حاضرند سخت ترین و وحشتناک ترین خطرها را به جان بخرند. لطافت عشق چینی کتاب مرا به یاد نقاشی های ظریف و طرح های چینی انداخت و بی نهایت مسرورم کرد.

بالزاک و خیاط کوچولوی چینی را الهه هاشمی ترجمه کرده و نشرچشمه با قیمت 4000 تومان آن را در اختیار کتابخورهای عزیزی که هیچ چیز آن ها را از لذت خواندن محروم نمی کند، قرار داده است.

 

*نمازخانه ی کوچک من

یک روز خوب برای موز ماهی: سلنجر رفت!!!

سلنجر

خبر خیلی ساده و کوتاه و تکان دهنده بود:« سلنجر رفت!!!». چند بار مجبور شدم اس ام اس را بخوانم تا معنیش را بفهمم! باورش سخت بود اما اتفاق افتاده بود! دیشب ، همان ساعت 11:45 دقیقه که در بهت و ناراحتی بودم یادداشتی هم برای خداحافظ با آقای نویسنده نوشتم اما امروز به نظرم نوشته ای مسخره و بی معنی می آید! از نوشتن یادداشت تاثر در مرگ کسی متنفرم چرا که معتقدم اگر کسی را دوست داریم باید در حیاتش وفاداریمان را به او ثابت کنیم! سلنجر به معنای واقعی کلمه نمرده. او با هزاران شخصیت بی نظیری که آفریده برای همیشه در قلب ما زنده خواهد بود. کمتر برای مرگش حسرت می خورم، بیشتر برای داستان ها و شخصیت هایی حسرت می خورم که می توانستند از قلم او زاده و جاودانه شوند و نشدند!

امروز ، به قول خود سلنجر از زبان سیمور عزیز، یک روز خوب برای موز ماهی است!

«صدا دوباره از آن طرف خط به گوش رسید.« یادم می آد پنجمین باری که صدام از بچه های حاضرجواب پخش شد، به جای والت رفتم که یه جای دیگه بازی داشت- یادت می آید والت کی بازی داشت؟ به هر حال، شب قبل از پخش برنامه شروع کردم به غر زدن. با ویکر که از در داشتم می رفتم بیرون، سیمور بهم گفت کفشم رو برق بندازم. من از کوره در رفتم. تماشاچی های توی استودیو همه شون احمق بودند، گوینده احمق بود، سرمایه گذارها احمق بودند، وبرای من کوچک ترین اهمیتی نداشتند که کفش هام رو براشون برق بندازم، و این رو به سیمور گفتم. گفتم به هر حال نمی تونند از اون جایی که ما می نشستیم کفش هام رو ببینند. اون گفت به هر حال برقشون بندازم. گفت اون ها را به خاطر خانم چاقه برق بندازم. نمی دونستم درباره ی چی صحبت می کنه، ولی از اون قیافه های سیموری گرفته بود، بنابراین این کار رو کردم. هیچ وقت به من نگفت خانم چاقه کی یه، ولی من هر دفعه که برنامه مون پخش می شد کفش هام رو به خاطر خانوم چاقه برق می انداختم – همه ی اون سال ها که من و تو با هم برنامه داشتیم، اگه یادت بیاد. فکر نمی کنم بیشتر از یکی دو دفعه جا انداخته باشم. یه تصویر خیلی شفاف از این خانوم چاقه توی ذهن من شکل گرفت. همه ی روز توی ایوون نشسته و مگس می پرونه، و رادیوش از صبح تا شب روشنه و صداش هم تا آخر بلنده. مجسم می کردم گرما وحشتناکه و اون احتمالا سرطان داره و... نمی دونم. به هر حال، به نظر کاملا واضح می اومد که چرا سیمور از من می خواد وقتی برنامه پخش می شه کفش هام رو برق بندازم. منطقی بود.»

فرانی ایستاده بود. دستش را از روی صورتش برداشته بود و گوشی را دو دستی نگه داشته بود. توی تلفن گفت « به من هم گفته بود. یه بار به  من گفت به خاطر خانوم چاقه حرف های خنده دار بزنم.» یک دستش را از گوشی برداشت و خیلی آرام روی فرق سرش گذاشت؛ بعد دوباره گوشی را با دو دستش گرفت. « هیچ وقت اون رو توی ایوون تصور نکرده بودم، ولی پاهاش خیلی – می دونی – خیلی چاق و خیلی رگ نما بود. روی یه صندلی حصیری قناس نشسته بود. ولی ، اون هم سرطان داشت و رادیوش هم همیشه روشن بود و صداش تا آخر بلند بود! ما من هم!»

«‌آره . آره. آره. خیله خوب. حالا بذار یه چیزی بهت بگم، رفیق... گوش می کنی؟»

فرانی که شدیدا عصبی به نظر می رسید، با سر تایید کرد.

«برای من مهم نیست یه بازیگر کجا بازی می کنه. ممکنه توی جشنواره ی تابستانی باشه، ممکنه توی رادیو باشه، ممکنه توی تلویزیون باشه، ممکنه توی یک سالن تئاتر لعنتی برادوی باشه ، که پر باشه از مد روزترین، خوش خوراک ترین، حمام آفتاب گرفته ترین تماشاچی هایی که بتونی تصور کنی. ولی یه راز وحشتناک رو بهت می گم – داری گوش می کنی؟ هیچ کی تو دنیا نیست که خانوم چاقه ی سیمور نباشه. این شامل پرفسور تاپر تو هم می شه، رفیق و همه ی فک و فامیل لعنتی اش. هیچ کس هیچ جا نیست که خانوم چاقه ی سیمور نباشه. این رو نمی دونی؟ هنوز این راز لعنتی رو نمی دونی؟ و هنوز نمی دونی – به من گوش کن- نمی دونی خود خانوم چاقه کی یه؟... ای ، رفیق. ای ، رفیق. خود مسیحه. خود مسیحه، رفیق.»...

فرانی کمی نفسش را تو داد ولی گوشی را روی گوشش نگه داشت. صدای بوق، البته ، به دنبال قطع ارتباط آمد. به نظر می رسید فرانی آن را برای گوش دادن صدایی فوق العاده زیبا یافته، انگار تنها جایگزین ممکن برای سکوت ازلی بود. ولی در ضمن به نظر می رسید می داند کی دیگر به آن گوش نکند، انگار همه ی عقل موجود در جهان، کم یا زیاد، ناگهان نصیب او شده بود. وقتی گوشی را سرجایش گذاشت، به نظر می رسید می داند بعدش هم چه کار کند. وسایل سیگارش را جمع کرد، بعد روتختی کتان را از روی تختی که رویش نشسته بود کنار زد، دمپایی هایش را در آورد و روی تخت رفت. چند دقیقه، پیش از آن که به خوابی عمیق و بی رویا فرو برود، ساکت دراز کشید و به سقف لبخند زد.» ( فرانی و زویی، جی. دی. سلنجر، ترجمه ی  میلاد زکریا، نشر مرکز)

کتاب های آقای نویسنده:

ناطور دشت

 

فرانی و زویی

 

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم

 

نغمه ی غمگین

هفته ای یه بار آدمو نمی کشه

 

جنگل واژگون

 

و البته باید به کتاب های یادداشت های شخصی یک سرباز ترجمه ی علی شیعه علی و تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران هم اشاره کرد که متاسفانه عکس هایی با کیفیت مناسب از اونها برای گذاشتن در وبلاگ پیدا نکردم!

با‌آقای نویسنده خوش بگذره!