
خبر خیلی ساده و کوتاه و تکان دهنده بود:« سلنجر رفت!!!». چند بار مجبور شدم اس ام اس را بخوانم تا معنیش را بفهمم! باورش سخت بود اما اتفاق افتاده بود! دیشب ، همان ساعت 11:45 دقیقه که در بهت و ناراحتی بودم یادداشتی هم برای خداحافظ با آقای نویسنده نوشتم اما امروز به نظرم نوشته ای مسخره و بی معنی می آید! از نوشتن یادداشت تاثر در مرگ کسی متنفرم چرا که معتقدم اگر کسی را دوست داریم باید در حیاتش وفاداریمان را به او ثابت کنیم! سلنجر به معنای واقعی کلمه نمرده. او با هزاران شخصیت بی نظیری که آفریده برای همیشه در قلب ما زنده خواهد بود. کمتر برای مرگش حسرت می خورم، بیشتر برای داستان ها و شخصیت هایی حسرت می خورم که می توانستند از قلم او زاده و جاودانه شوند و نشدند!
امروز ، به قول خود سلنجر از زبان سیمور عزیز، یک روز خوب برای موز ماهی است!
«صدا دوباره از آن طرف خط به گوش رسید.« یادم می آد پنجمین باری که صدام از بچه های حاضرجواب پخش شد، به جای والت رفتم که یه جای دیگه بازی داشت- یادت می آید والت کی بازی داشت؟ به هر حال، شب قبل از پخش برنامه شروع کردم به غر زدن. با ویکر که از در داشتم می رفتم بیرون، سیمور بهم گفت کفشم رو برق بندازم. من از کوره در رفتم. تماشاچی های توی استودیو همه شون احمق بودند، گوینده احمق بود، سرمایه گذارها احمق بودند، وبرای من کوچک ترین اهمیتی نداشتند که کفش هام رو براشون برق بندازم، و این رو به سیمور گفتم. گفتم به هر حال نمی تونند از اون جایی که ما می نشستیم کفش هام رو ببینند. اون گفت به هر حال برقشون بندازم. گفت اون ها را به خاطر خانم چاقه برق بندازم. نمی دونستم درباره ی چی صحبت می کنه، ولی از اون قیافه های سیموری گرفته بود، بنابراین این کار رو کردم. هیچ وقت به من نگفت خانم چاقه کی یه، ولی من هر دفعه که برنامه مون پخش می شد کفش هام رو به خاطر خانوم چاقه برق می انداختم – همه ی اون سال ها که من و تو با هم برنامه داشتیم، اگه یادت بیاد. فکر نمی کنم بیشتر از یکی دو دفعه جا انداخته باشم. یه تصویر خیلی شفاف از این خانوم چاقه توی ذهن من شکل گرفت. همه ی روز توی ایوون نشسته و مگس می پرونه، و رادیوش از صبح تا شب روشنه و صداش هم تا آخر بلنده. مجسم می کردم گرما وحشتناکه و اون احتمالا سرطان داره و... نمی دونم. به هر حال، به نظر کاملا واضح می اومد که چرا سیمور از من می خواد وقتی برنامه پخش می شه کفش هام رو برق بندازم. منطقی بود.»
فرانی ایستاده بود. دستش را از روی صورتش برداشته بود و گوشی را دو دستی نگه داشته بود. توی تلفن گفت « به من هم گفته بود. یه بار به من گفت به خاطر خانوم چاقه حرف های خنده دار بزنم.» یک دستش را از گوشی برداشت و خیلی آرام روی فرق سرش گذاشت؛ بعد دوباره گوشی را با دو دستش گرفت. « هیچ وقت اون رو توی ایوون تصور نکرده بودم، ولی پاهاش خیلی – می دونی – خیلی چاق و خیلی رگ نما بود. روی یه صندلی حصیری قناس نشسته بود. ولی ، اون هم سرطان داشت و رادیوش هم همیشه روشن بود و صداش تا آخر بلند بود! ما من هم!»
«آره . آره. آره. خیله خوب. حالا بذار یه چیزی بهت بگم، رفیق... گوش می کنی؟»
فرانی که شدیدا عصبی به نظر می رسید، با سر تایید کرد.
«برای من مهم نیست یه بازیگر کجا بازی می کنه. ممکنه توی جشنواره ی تابستانی باشه، ممکنه توی رادیو باشه، ممکنه توی تلویزیون باشه، ممکنه توی یک سالن تئاتر لعنتی برادوی باشه ، که پر باشه از مد روزترین، خوش خوراک ترین، حمام آفتاب گرفته ترین تماشاچی هایی که بتونی تصور کنی. ولی یه راز وحشتناک رو بهت می گم – داری گوش می کنی؟ هیچ کی تو دنیا نیست که خانوم چاقه ی سیمور نباشه. این شامل پرفسور تاپر تو هم می شه، رفیق و همه ی فک و فامیل لعنتی اش. هیچ کس هیچ جا نیست که خانوم چاقه ی سیمور نباشه. این رو نمی دونی؟ هنوز این راز لعنتی رو نمی دونی؟ و هنوز نمی دونی – به من گوش کن- نمی دونی خود خانوم چاقه کی یه؟... ای ، رفیق. ای ، رفیق. خود مسیحه. خود مسیحه، رفیق.»...
فرانی کمی نفسش را تو داد ولی گوشی را روی گوشش نگه داشت. صدای بوق، البته ، به دنبال قطع ارتباط آمد. به نظر می رسید فرانی آن را برای گوش دادن صدایی فوق العاده زیبا یافته، انگار تنها جایگزین ممکن برای سکوت ازلی بود. ولی در ضمن به نظر می رسید می داند کی دیگر به آن گوش نکند، انگار همه ی عقل موجود در جهان، کم یا زیاد، ناگهان نصیب او شده بود. وقتی گوشی را سرجایش گذاشت، به نظر می رسید می داند بعدش هم چه کار کند. وسایل سیگارش را جمع کرد، بعد روتختی کتان را از روی تختی که رویش نشسته بود کنار زد، دمپایی هایش را در آورد و روی تخت رفت. چند دقیقه، پیش از آن که به خوابی عمیق و بی رویا فرو برود، ساکت دراز کشید و به سقف لبخند زد.» ( فرانی و زویی، جی. دی. سلنجر، ترجمه ی میلاد زکریا، نشر مرکز)
کتاب های آقای نویسنده:






و البته باید به کتاب های یادداشت های شخصی یک سرباز ترجمه ی علی شیعه علی و تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران هم اشاره کرد که متاسفانه عکس هایی با کیفیت مناسب از اونها برای گذاشتن در وبلاگ پیدا نکردم!
باآقای نویسنده خوش بگذره!