اینجا باشگاهی ست برای تمام کتاب خورهای عزیز! خوش آمدید
این روزها کم پیدا می شوند کتابهایی که وقتی آنها را دست می گیری دیگر توان زمین گذاشتنشان را نداشته باشی. این روزها نویسنده ها یا درگیر و اسیر ابداع فرم های جدید داستان پردازی با همان مضامین تکراری همیشگی هستند یا طرح های بدیع و تازهه را به سادگی خراب می کنند. کم پیدا می شوند کتاب هایی که تو را با خودشان به عوالمی به یادماندنی و تازه ببرند و دهانت را پر از شیرینی طولانی مدتی کنند مثل وقتی که شکلات خوشمزه ای در دهانت آهسته آب می شود و تو فکر می کنی این لذت تا ابدیت ادامه خواهد داشت. «مثل آب برای شکلات» نوشته ی لورا اسکوئیول یکی از این کتاب هاست. کتابی که مثل اسمش شیرین و به یادماندنی است. این کتاب داستان یک خانواده را روایت می کند که شخصیت اصلی آن دختر کوچک خانواده است. این دختر متفاوت در آشپزخانه متولد و بزرگ می شود و به یک آشپز بالفطره تبدیل. اما تمام سرنوشت این دختر آشپز شدن نیست. او به دنیا آمده تا عاشق شود و با نیروی عشق سنت های غیرعقلانی و انسانی جامعه ی خود را از بین ببرد. سبک کتاب رئالیسم جادویی است هرچند این رئالیسم جادویی خیلی ملایم تر، شیرین تر و باورپذیرتر از آثار مارکز است. یکی از قشنگی های «مثل آب برای شکلات» این است که این کتاب در عین داستان بودن یک کتاب آشپزی ست!!! هرفصل از کتاب با نام و دستور پخت یک غذا شروع می شود.غذایی که قرار است به مناسبت خاصی در داستان به وسیله ی قهرمان پخته شود و ماجراهای تازه ای را برای او رقم بزند و احساساتش را به تصویر بکشد. «مثل آب برای شکلات» یک داستان جذاب به تمام معناست که برای من زنده کننده ی داستان های بی نظیر و بی نقص قدیمی با تمام شیرینی هایش بود. این کتاب تاکنون7 بار با ترجمه ی خانم مریم بیات تجدید چاپ شده و توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان با قیمت 3500 تومان در بازار کتاب موجود است. *** فردا صبح زود به یک مسافرت طولانی خواهم رفت! آنقدر ظرف یک هفته ی گذشته اتفاقات جورواجور افتاده است و تحت فشار شدید عصبی قرار گرفته ام که واقعا نمی دانم دلم چه می خواهد! این سفر یک سفر معمولی نیست: در ضمن آن باید در امتحانان المپیاد دانشجویی شرکت کنم و اگر همه چیز به خوبی و طبق برنامه پیش برود در آخر آن به عروسی یکی از بهترین دوستان زندگیم دعوت شده ام! نمی دانم دفعه ی بعد که یارمهربان را به روز می کنم کی خواهد بود اما امیدوارم خیلی طول نکشد! در این روزهای سخت که هر روز همه منتظر یک اتفاق که نه،منتظر یک فاجعه بودیم، دل و دماغ به روز کردن نداشتم. می دانستم که کسی هم مثل من حوصله ی خواندن یک معرفی کتاب بی طرفانه را ندارد.هرچند در این روزها،که مصادف شد با تعطیلی دانشگاه و لغو امتحانات،برای فرار از فکر و خیالات و درد و رنجی که درونم را می خورد به خواندن پناه بردم و فکر می کنم به اندازه ای در این دو هفته مطالعه کرده ام که در حالت عادی ممکن بود در یک ماه هم موفق به این میزان مطالعه نباشم. اما به همان دلیلی که اول گفتم چیزی ننوشتم چون می دانستم مخاطبی ندارم و از طرفی در یک حرکت ناگهانی اسم وبلاگم از فهرست وب سایت های گوگل حذف شده بود و کمتر کسی به یار مهربان سر می زد و بودند روزهایی که بیشتر از 2 یا 3 نفر بازدید کننده،آن هم به طور اتفاقی، نداشتم. همین موضوع بیشتر انگیزه ی ادامه ی کار را از من گرفت. تا دیروز که مثل تمام روزهای گذشته در حال کلنجار رفتن با خودم برای به روز کردن یار مهربان بودم متوجه شدم اسم وبلاگم دوباره به گوگل برگشته و تعداد مراجعان هدفمند به یارمهربان در حال برگشتن به حالت عادی ست. شاید مسخره باشد اما همین روزنه ی کوچک در دل تاریکم آنقدر روشنایی تاباند تا مصمم شدم دوباره بنویسم. شاید به نظر خیلی از شما نوشتن از کتاب و ترویج کتابخوانی در این شرایط هولناک کار احمقانه و تفننی باشد اما احساس می کنم وقتی ما خواب بودیم و مثل همیشه خوش بینانه جاانداختن اصولمان را به فردا موکول می کردیم،شکست خوردیم و شکستیم! پس معتقدم ما و قلممان،که تنها سلاح باقی مانده برای ماست، راهی طولانی در پیش داریم. می دانم از شعار خسته اید اما زندگی همچنان ادامه دارد با ما یا بی ما! تا امروز بدون ما رقم خورد،دلم می خواهد از اینجا به بعد بی ما نباشد! *** «ما احمقانه عاشق شدیم و صادقانه خیانت کردیم و این گونه شد که قصه ی ما بر سر زبان ها افتاد» این چند سطر بخشی از شعری بلند است که پشت جلد کتاب «من یک پسر بد بودم» سروده ی رسول یونان نوشته شده است. تا قبل از دیدن این کتاب،ساده انگارانه فکر می کردم رسول یونان تنها یک مترجم است. بنابراین سروده هایش را خریدم تا ببینم چقدر در مترجمی شاعر است! شعرهای رسول یونان بیش از هر چیزی ساده اند،ساده و کوتاه. او با حداقل کلمات و استفاده از تشبیه های ساده اما جدید سطرهایی را خلق می کند که در نگاه اول شاید به نظرمان آنقدر ساده هستند که اصلا شعر به حساب نیایند اما با کمی دقت سرشار از شاعرانگی منحصر به فرد یونان هستند! در من یک پسر بد بودم یونان از احساسات و رویاهایش می گوید و آنها را صادقانه به مخاطب هدیه می کند. چیزی که این نوشته ها را به اشعاری به یاد ماندنی تبدیل می کند، به نظر من تخیل بالای شاعر و صداقت اوست. «تالاپ. ماه بر بام خانه ام می افتد. ادامه ی باران ها همیشه زیبا نیست و همین طور ادامه ی رویاها. تو نیستی و این شب سرد و غمگین ادامه ای سرمه ای است که تو به چشمانت کشیده ای...» این شعر خیلی خیلی ساده است. شاید شما از خودتان بپرسید چه چیزی آن را شعر کرده است یا به قول نظریه پردازان جدید«ادبیت» این شعر در چیست؟ اگر بخواهم خیلی خلاصه به آن بپردازم باید بگویم تخیل شاعرانه و استفاده ی به موقع اما جدید و تاثیر گذار از تشبیه! تک تک کلمات این شعر حرفهای زیادی برای گفتن دارند اما من آنها را نمی نویسم،فقط سرنخ را به شما می دهم تا بادقت بیشتری به سراغ اشعار این کتاب بروید و به سادگی از کنار آنها نگذرید. به تازگی مجموعه ی دیگری از اشعار یونان با عنوان «پایین آوردن پیانو از پله های یک هتل یخی» به بازار آمده است. اما «من یک پسر بد بودم» با قیمت 2000 تومان توسط نشر افکار چاپ شده و هم اکنون در قفسه ی کتابفروشی ها منتظر شماست. 


نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت
19:28 توسط آزاده نجفیان| |
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت
12:51 توسط آزاده نجفیان| |


