اینجا باشگاهی ست برای تمام کتاب خورهای عزیز! خوش آمدید
یادم می آید که در عنفوان جوانی، چنان که افتد و دانی، زمانی که تازه شروع به مطالعه ی علمی و جدی ادبیات کرده بودم، در شرایطی قرار گرفتم که با آدم ها و کتاب هایی آشنا شدم که آن روزها چراغ راهم شدند و من را به جلو هل دادند. این چند روز که با تمام گرفتاری های جسمی و ذهنی فکرم مشغول این بود که این بار چه کتابی را معرفی کنم که هم تازگی داشته باشد و هم مفید باشد یاد یکی از آن کتاب های قدیمی راه گشا افتادم که در گوشه ای از کتابخانه ام در ازدحام روزافزون کتابها در حال فشرده شدن بود. «قمار عاشقانه» مجموعه ای از سخنرانی ها و گفتگوهای دکتر عبدالکریم سروش در کلاس ها و جلسات ایشان( زمانی که هنوز کلاس و جلسه ای داشتند) است. محور اصلی تمام سخنرانی ها ، که به شکل مقاله برای چاپ تنظیم شده اند، مولانا و شمس است. عنوان مقاله ها به این ترتیب است: قمار عاشقانه، مولوی و تصوف عشقی، غم عاشقی و خنده ی معشوقی، خنده ی نمکین خداوند، شمس و مولانا ، تاویل در مثنوی، حسین بن علی و جلال الدین رومی، قصه ی موسی و شبان و رازهای نهان ، دریا و آفتاب در شعر مولوی و داستان معاویه و ابلیس. باز هم به یاد دارم که خیلی چیزها در مورد داستان موسی و شبان و معاویه و ابلیس از این دو مقاله یادگرفتم. نثر مقالات بسیار ساده است و مطالب خیلی ساده و همه فهم توضیح داده شده اند تا جایی که می توانند برای تمام علاقه مندان به مولانا، با هر سطح سواد و اطلاعاتی، مفید باشند. البته هنگام خواندن این کتاب و هر کتابی باید این مطلب را در نظر داشت که این مطالب فقط نظر نویسنده ی کتاب است و تنها یک زاویه از هزاران زاویه ی متن را نشان می دهند و ممکن است اشتباه یا مورد پسند ما نباشند اما به خودی خود قابل احترام و توجه هستند. قمار عاشقانه را انتشارات موسسه فرهنگی صراط در سال 83(چاپ ششم) با قیمت 3400 تومان منتشر کرده است. *همان طور که در جریان هستید پاییز و مهرماه از راه رسیده و به طبع دانشگاه ها هم باز شده است. از آنجایی که به لطف خداوند من دوباره بعد از 4 سال کنکوری هستم، بر میزان گرفتاری های همیشه زیادم افزوده شده و مجبورم 90 درصد ساعاتی را که سر کلاس و دانشگاه نیستم به درس خواندن و دوره کردن اختصاص دهم. بنابراین متاسفانه دیر به دیر وبلاگ را به روز خواهم کرد. پیشاپیش عذرخواهی من را بپذیرید! اما نکته ی مثبت و خبر خوش آنکه این ترم چند درس فوق العاده در راستای طرح همیشگی کتابخوانی دارم: ادبیات معاصر نثر، سهرودی و مثنوی 1 . برای کنفرانس درس ادبیات معاصر قرار است راجع به عباس معروفی صحبت کنم بنابراین به زودی مطلب مفصلی در مورد معروفی و کارهایش و کتابهای مرجع پیرامونش خواهم نوشت. در مورد سهروردی و مثنوی هم که تکلیف روشن است. پس به قول معروف به روز شدن این وبلاگ دیر و زود خواهد داشت اما سوخت و سوز نه! *جایزه ی ادبی ایران: به روز شد! در دوران غیبت صغرام می تونید با مراجعه به این سایت معرفی کتابهام رو بخونید! کافه پیانو، فرهاد جعفری، نشر چشمه، چاپ نهم تابستان 1387 ، 3800 تومان این بار می خواهم در مورد کتابی بنویسم که احتمالا تا کنون همه ی شما اگر حداقل یکبار آن را نخوانده باشید، بیش از یک بار نام آن را شنیده اید. کتابی که طی مدت زمانی کوتاه توانست جای خود را در میان اهالی کتابخوان باز کند و در بازار کساد کتاب خیلی زود به چاپهای چندم برسد. تا امروز نوشتن راجع به کافه پیانو را به تعویق انداختم چرا که منتظر بودم سروصداهای پیرامون آن بخوابد تا بتوان بی طرفانه تر و جامع تر درباره اش صحبت کرد. کافه پیانو داستان بلندی است که از زبان مردی روایت می شود که در شهری کوچک برای امرار معاش کافه ای دایر کرده است. کتاب شرح زندگی، کار و عقاید مردی است که امروز جایی ایستاده که معتقد است جایگاه او نیست و این نارضایتی توام با نوعی تسلیم او در برابر شرایط موجود، زندگیش را رقم می زند. کتاب از قسمت ها (اپیزودهای) متعددی تشکیل شده و نویسنده در هر اپیزود به معرفی افکارش یا شخصیت های موثر در زندگیش پرداخته است. کافه محلی برای رفت و آمد شخصیت های داستان است که تقریبا هیچکدام در داستان محوریت اصلی پیدا نمی کنند ودر واقع شخصیت اصلی و محوری کافه پیانو، اصلی که نویسنده کتاب را برای آن نوشته است، افکار و ذهنیات خود راوی و دیدگاه او نسبت به جهان واطرافیانش است، نه دیگر شخصیت ها و حوادث! راوی از زندگیش می گوید، از دخترش، همسرش، پدرو مادر و دوستان که هر کدام از این شخصیتها، هر جا که لازم باشد، وارد داستان می شوند تا عکس العمل راوی در مقابل عشق، خانواده، کار ، آرمان و تعهد پر رنگ تر شود وبعد آرام آرام کم رنگ و گاهی محو می شوند. در واقع باید گفت کافه پیانو پازلی است که از قطعه های کوچک و بزرگ بسیاری تشکیل شده و هر بخش کتاب حکم قطعه ای را دارد که تصور راوی از خودش را کامل می کند و نبود آن قطعه مسلما خللی در کلیت ماجرا ایجاد خواهد کرد. شخصیت های این کتاب افرادی کاملا واقعی و ملموس هستند با ابعادی متفاوت و نویسنده به خوبی توانسته است از پس شخصیت پردازی بربیاید. نثر کتاب بسیار شیرین و نزدیک به زبان محاوره است و شگرد جعفری در استفاده ی به ظاهر افراطی از علائم نگارشی ، آهنگ و طنین خاصی برای آن ایجاد کرده است. علائم نگارشی خواننده را مجبور می کند تا متن را عینا آن طور که نویسنده می خواهد، با همان لحن و آهنگ، بخواند تا دقیقا متوجه ی منظور او شود. نویسنده در اواسط داستان برای ایجاد گره داستانی شخص ثالثی را ، صفورا، وارد زندگی خانوادگی خود می کند . ورود صفورا به داستان حساب شده است و قرار گرفتن راوی بر سر دو راهی انتخاب، به نرمی و زیبایی تصویر شده اما ناگهان بی هیچ دلیلی صفورا از داستان حذف می شود!بعد از اینکه نویسنده در یکی از فصل های پایانی داستان از دنیای داستانی خارج می شود و نه در مقام راوی، بلکه در مقام نویسنده ی کافه پیانو وارد کتاب می شود و بر سر «صفورای داستانی» با همسرش مشاجره می کند ، از خانه بیرون می آید و بی مقدمه تصمیم به اخراج صفورا از داستان می گیرد بدون اینکه این آمدن و رفتن تغییر و تحولی در راوی یا حتی زندگی او داشته باشد و به قول خود جعفری در پایان همان فصل : «این ها را گفتم و از خانه بیرون زدم چون هر چه فکر کردم، هیچ جور دیگری نمی شد سروته داستانی را که داشت بالا می گرفت ، به هم آورد» و بلافاصله در فصل های آینده به خانه ی صفورا می رود و رابطه ی خود را با او قطع می کند. انگار نویسنده واقعا برای به پایان رساندن و جمع کردن داستان چاره ای جز این نداشته است و داستان ناگهان تمام می شود. متاسفانه این اشکال، بزرگترین عیب کافه پیانو است چرا که داستان بدون ایجاد چنین گرهی به خوبی شکل گرفته و پیش می رفت و می شد نویسنده صفورا را اصلا وارد داستان نکند یا بالعکس با ورود صفورا و حضورش در کنار راوی و دودلی مداوم او مثل سایر اتفاقات داستان برخورد کند و راوی را با این شک، در کنار تمام معضلات زندگیش به حال خود بگذارد نه اینکه صرفا برای «هم آوردن سرو ته داستان» شتابزده عمل کند! یکی دیگر از موارد قابل بحث در مورد این کتاب صفحه ی پایانی آن است که جعفری علت نوشتن کافه پیانو را خیلی کوتاه شرح می دهد و با توضیح واضحات هرگونه تشابه بین شخصیت ها و اتفاقات داستانی و زندگی واقعیش را انکار می کند! به نظر می رسد بد نبود جعفری به خواننده و قضاوتش اعتماد می کرد و ذهن خواننده را برای خیالپردازی باز می گذاشت تا اینکه اینقدر صریح به داستان بودن داستانش اعتراف می کرد و بخشی از زیبایی داستان را – که تعلیق خواننده بین واقعیت و خیال است- از بین می برد. در کل باید گفت کافه پیانو داستانی خواندنی و موفق است و با تمام ایرادها و اشکالات ریز و درشتی که این روزها بر آن می گیرند جای خود را در میان اهالی کتابخوان باز کرده است و چه دلیلی غیر ازاین می تواند بر موفقیت کتاب گواهی دهد؟! *سایت رسمی فرهاد جعفری:گفتمگفت



نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت
16:40 توسط آزاده نجفیان| |
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت
14:10 توسط آزاده نجفیان| |


