تبليغاتX
یار مهربان
یار مهربان

اینجا باشگاهی ست برای تمام کتاب خورهای عزیز! خوش آمدید

 

سه گانه ی نیویورک

برای خواندن هر کتابی، به نظرمن، سختی و عقبه ی خاصی وجود دارد. بعضی کتاب ها کمی پیچیدگی در فرم دارند( مثل سال بلوا یا سمفونی مردگان معروفی) بعضی کتاب های پیچیدگی معنایی دارند(مثل دنیای سوفی) بعضی هم هستند که هر دوی این خصوصیات را دارند( مثل کتاب من ببر نیستم، تاکم پیچیده به بالای خویش که نویسنده اش را به یاد نمی آورم و تنها کتابی است که بیشتر از 20 صفحه از آن را نخوانده ام و جز یک نفر کسی را نمی شناسم که توانسته باشد کتاب را بخواند!).

به عقیده ی من کتاب های پل آستر جز دسته ی دوم هستند با پیچیدگی معنایی که گاهی این پیچیدگی حاصل به کاربردن فرم خاصی است که نویسنده از آن استفاده می کند.

نشر افق ابتکار جالبی به خرج داده و یکی از سه گانه های پل آستر را با عنوان «سه گانه ی نیویورک» در یک مجلد چاپ کرده است. سه کتاب شهر شیشه ای، ارواح و اتاق دربسته  با دو مترجم متفاوت: شهرزاد لولاچی و خجسته ی کیهان، در یک جلد جمع شده اند تا خواننده با خرید یک کتاب توالی داستان ها را در خواندن و درک مقصود نویسنده حفظ کند.

کتاب اول، شهر شیشه ای، داستان نویسنده ای به اسم کوئین است که داستان های پلیسی می نویسد و در اثر یک به ظاهر اشتباه تلفنی با کارآگاه خصوصی ای به نام  پل آستر(!) اشتباه گرفته می شود و تصمیم می گیرد برای یکبار هم که شده از این نام استفاده کند و به جای اینکه فقط نویسنده ی داستان های پلیسی باشد اینبار خودش در هیات یک کارآگاه ظاهر شود و گره از حل معمایی بردارد اما ناخودآگاه درگیر ماجرای عجیبی می شود و کم کم خواسته یا ناخواسته به یک استحاله ی درونی می رسد.

ارواح باز هم داستان یک کارآگاه است اما اینبار با اسمی عام: آبی! که از طرف شخصی به اسم سفید مامور شده تا سیاه را تحت نظر بگیرد و حتی لحظه ای از او غافل نشود. آبی زندگی مخفیانه ی خود را شروع می کند  و طی روزمرگی ای که به آن دچار می شود حقایقی را در مورد سیاه و خودش می فهمد  که زندگیش را دگرگون می کند

اما اتاق دربسته از زبان نویسنده ای روایت می شود که در جریان حادثه ای درگیر خاطرات خودش و دوست قدیمیش می شود و برای رهایی از دایره ای که اسیر آن شده قبول می کند تا بیوگرافی دوست سابقش را بنویسد اما مثل دو داستان قبلی هر چه جلوتر می رود ناهمواری های این راه بیشتر می شود تا اینکه او هم  مثل کوئین و آبی دچار استحاله می شود اما با این تفاوت که او اینبار برخلاف شخصیت های کتاب های گذشته این تحولات را پشت سر می گذارد و سالم از ماجرا بیرون می آید  و این اوست که راوی واقعی داستان هاست.

اتاق دربسته کلید حل معمای شهر شیشه ای و ارواح است. شخصیت های این دو کتاب دوباره در اتاق دربسته  حضور پیدا می کنند و در این کتاب است که معلوم می شود در واقع هر کدام از این سه کتاب سه اپیزود از یک اتفاق هستند و راوی آنها یک نفر است: همان آقای نویسنده ی اتاق دربسته!

زاویه ی دید کتاب اول سوم شخص یا دانای کل نامحدود است برعکس کتاب سوم که از زاویه ی اول شخص روایت می شود. هیچکدام از کتاب ها ماجرا محور نیستند فقط اتفاقات اول داستان مثل زنگ تلفن شخصیت ها را هوشیار و در جریان تازه ای ورای زندگی عادیشان می اندازند. در واقع این حوادث حکم استارت و محرک برای شروع حرکت و کندوکاو شخصیتها هستند.

تمام داستانها  حول شخصیت اصلی ماجرا می گردد. هر سه شخصیت هر کدام به بهانه ای مجبور به جست و جو و کاوش می شوند و طی این تکاپو به تعریف تازه ای از خود و هویتشان می رسند. در واقع هر کدام از این سه داستان دایره ی بسته ای( اتاق دربسته ای) است که از شخصیت اصلی شروع می شود و در آخرین نقطه به خود او می رسد اما اینبار با یک استحاله ی درونی و دیدی جدید نسبت به خود! هر سه شخصیت گرفتار روزمرگی و توالی خسته کننده ی اتفاقات ساده ی روزانه هستند و همین زندگی ماشینی آن ها را از آنچه که هستند یا باید باشند بیگانه کرده. در واقع این سه گانه خودش یک دایره ی بزرگ است که شروع کننده ی این سیر شخصیت نویسنده ی کتاب اتاق دربسته است. او مجبور به جست و جو می شود، طی کنکاش با اتفاقات بسیاری رو به رو می شود و آدم های مشابه خودش  که داستان آنها را به عنوان مقدمه در دو کتاب شهر شیشه ای و ارواح می آورد ودر آخرین نقطه های دایره به خودش می رسد و ماجرای واقعی را حکایت می کند و دایره را می بندد. مرد نویسنده تنها کسی است که فرجامی نسبتا مشخص دارد چرا که اوست که توانسته مراحل تغییر و تحول را پشت سر بگذارد ، به پشت در اتاق دربسته که هویت واقعی اوست برسد ، از آنجا به سلامت به زندگی واقعیش برگردد و بالاخره این دایره را ببندد.

آستر نویسنده ای بسیار تیزهوش و حتی نابغه است. نوشته های او هنرمندانه زندگی و هویت بشر امروز را به چالش می کشند. این روزها با اینکه اکثر نویسنده ها به جهش های نسبتا بزرگی در زمینه ی فرم رسیده اند اما کمتر نویسنده ای را می شناسم ، چه ایرانی و چه خارجی، که در محتوا هم توانسته باشد خواننده اش را به فکر وادارد.

پل آستر

سه گانه ی نیویورک هر چند داستان هایی به ظاهر پلیسی و کارآگاهی هستند اما اینبار معما اتفاقات و پدیده های بیرونی خارج از کنترل ما نیست بلکه معما و کلاف سر در گم خود کارآگاه است.

چاپ دوم سه گانه ی نیویورک سال 86 است و این کتاب با قیمت 6000 تومان(سه کتاب در یک کتاب) روانه ی بازار شده است.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 18:33 توسط آزاده نجفیان| |

چند سال پیش که به تبع دوران سرخوشانه ی نوجوانی هنوز درگیر شعر و شاعری بودم و هر از چندی الهه ی الهام به سراغم می آمد و از حق نگذریم موفقیت هایی هم کسب کرده بودم، دوستی گزیده ی اشعار عاشقانه ی نزار قبانی را با نام «در بندر آبی چشمانت» با ترجمه ی زیبا و روان احمد پوری به من هدیه داد. آن کتاب دریچه ی جدیدی به عالم شعر و شاعری به خصوص اشعار ترجمه بود. بعد از آن شروع به مطالعه ی جدی شاعران برون مرزی به خصوص با ترجمه های احمد پوری کردم. اما همچنان با ترس پیش می رفتم چرا که از ترجمه های بد اشعار خاطرات بدی داشتم.

تا اینکه  به کتاب جدیدی برخوردم: «جهان در بوسه های ما زاده می شود»! کتاب مجموعه ای از اشعار شاعران به نام جهان: لنگستون هیوز، نزار قبانی، پابلو نرودا، اوکتاویو پاز، غاده السمان، خوان رامون خیمنس، برتولت برشت، ناظم حکمت، ژاک پره ور و فدریکو گارسیا لورکا است اما اینبار با ظهور یک مترجم جدید: یغما گلرویی!

یغما گلرویی

گلرویی نامی آشنا در عرصه ی ترانه و ترانه سرایی است و باید اعتراف کرد که حضورش در عرصه ی ترجمه هم  حضوری موفق بوده است. اشعار شاعران انصافا با سلیقه انتخاب شده و مترجم سعی کرده تا جایی که ممکن است به لحن اصلی اشعار پایبند باشد. برای مقایسه ، مجموعه ای از  عاشقانه های ناظم حکمت توسط پوری هم ترجمه شده است اما تفاوت بارز این دو ترجمه آن است که لحن تمام اشعاری که پوری ترجمه کرده بسیار شبیه به هم است و همه ی اشعار به زبان فارسی کتابی ترجمه شده اند اما گلرویی در ترجمه بعضی از اشعار حکمت از لحن محاوره استفاده کرده است چرا که به نظر او این لحن(که در شکل نوشتاری کلام هم نمود پیدا کرده) به متن اصلی شعر نزدیکتر است:

« در رستوران آستوریای برلین

دخترکی است پیشخدمت

چون قطره ی نقره

از بالای سینی سنگین و پر به من لبخند می زند» (ناظم حکمت، ترجمه احمد پوری)

«یه دختر با چشای مثِ نقره

تو رستوران آستوریای برلین

از پس سینیای غذایی که می آوُرد

بِم چراغ می زد»( همان، ترجمه یغما گلرویی).

 

مجموعه ی دیگری از اشعار شاعران جهان با نام « تمام کودکان جهان شاعرند» نیز توسط گلرویی در ادامه ی این کتاب ترجمه شده و جدیدا شاهد ترجمه های جدید از او در بازار هستیم.

جهان در بوسه های ما زاده می شود را نشر دارینوش با قیمت 2700 تومان در سال 83 منتشر کرده است.

 

پیش از خواب...

 

پیش از خواب گوسفندان را نمی شمارم!

یارانی را می شمرم که ترکشان گفته ام!

صورت هاشان را به یاد می آورم

که یکایک در برابرم ورق می خورند!

آن ها را چون زخم ها می شمارم...

و خوابم نمی برد!

باقی شب را به والیوم می بخشم

و به خواب آورهای دیگر!

از خود می پرسم

یاران پیرار من

چگونه به گله ی گوسفند بدل شدند!

چندان که چشم فرو می بندم،

آنان را چشم در راه خویش می بینم

و یک به یک می شمارمشان

تا بلکه در خواب به خواب روم.

غاده سمان

 

*اینبار بخش انگلیسی سایت جایزه ی ادبی ایران به روز شد!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 20:25 توسط آزاده نجفیان| |

عادت دارم وقتی برای دوستی کامنت می گذارم یا به هر دلیلی در جایی که می توان برایش  پیغام و یا یادداشتی گذاشت شعر یا متنی متناسب با موقعیتی که در آن هستیم هم ضمیمه ی نوشته ام می کنم. به همین خاطر گاهی می شود در روز چند بار به سراغ دفترچه ی یادداشتم یا کتابخانه ام می روم تا یادداشت یا کتاب مورد نظر را پیدا کنم. چند روز پیش که به قصد همین کار سراغ کتابخانه ام رفته بودم کتابی را کشف کردم که مدت ها بود از آن بی خبر بودم.

انجیرهای سرخ مزار

 ۲سال پیش مجموعه داستان «انجیرهای سرخ مزار» نوشته ی محمد حسین محمدی ، نویسنده ی افغانی، را از دوستی هدیه گرفته بودم اما از مجموع 14 داستان 3تای آن را بیشتر نتوانسته بودم بخوانم و کتاب به احترام عزیزی که آن را هدیه داده بود به جمع کتابهای کتابخانه ام پیوست! از آنجایی که معتقدم خواندن هر کتاب زمان - و حتی سن – خاص خودش را می طلبد، چند روز پیش که دوباره به انجیرهای سرخ مزار برخوردم پیش خودم گفتم حتما وقت خواندن این کتاب رسیده است و ته دلم کیف کردم که بغل گوشم توانسته ام کتابی را پیدا کنم که شگفت زده و غافلگیرم کند. حدسم درست بود: وقت خواندن کتاب رسیده بود!

 

محمد حسین محمدی

انجیرهای سرخ مزار نوشته ی یک نویسنده ی افغانی مقیم ایران  و شامل داستان هایی در مورد افغانستان است. جالبترین ویژگی این کتاب نثر آن است که به زبان فارسی افغانی (دری) نوشته شده است. نویسنده اصلا خودش را مقید نکرده تا به فارسی معیار ایرانی بنویسد و در نهایت اعتماد به نفس گویش خودش را در نگارش حفظ کرده است اما این به اصطلاح به زبان اصلی نوشتن هر چند در چند صفحه ی اول برای خواننده ایجاد اشکال می کند و ثقیل است اما در مجموع باعث اصالت و دلنشین تر شدن داستان های کتاب می شود و جالب اینجاست که محمدی با در نظر گرفتن مشکلاتی که ممکن است برای خواننده اش پیش بیاید تدارک یک لغت نامه ی افغانی به فارسی را در آخر کتاب داده و کلماتی را که واقعا نمی توان معنای آن را حدس زد معنی کرده است.

تمام داستان ها حول افغانستان و جنگ های داخلی آن می گردد. نویسنده جنگ و حوادث پیرامون آن را از زوایای مختلف به وسیله ی شخصیت های مختلف که گاهی کودکند و گاهی بزرگسال، زن هستند یا مرد به تصویر می کشد و با استفاده از طرح هایی ساده ، ابتدایی و با محوریت درونمایه ی جنگ و آسیب های آن خواننده ی خود را به شدت درگیر شخصیت ها و مسائل آنها می کند.

یکی دیگر از جذابیتهای این کتاب طرح جلدی است که برای آن انتخاب شده: دو دست سختی کشیده و معصوم بر روی هم  با تسبیحی در کنار آنها که خود دنیایی حرف برای گفتن دارد!

می دانم که مجموعه داستان دیگری با نام «از یاد رفتن» از محمدی جدیدا منتشر شده اما من سابقا به علت اینکه همین کتاب اول او را نخوانده بودم سراغ دومی هم نرفتم. اگر کسی از شما دومین کتاب این نویسنده را خوانده این بار شما کرم کتاب باشید و مسئولیت معرفی این کتاب را به عهده بگیرید. منتظرم!

انجیرهای سرخ مزار را نشر چشمه در سال 84(چاپ دوم) با قیمت 1100 تومان به بازار عرضه کرده است. راستی! کتاب برنده ی جایزه ی بهترین مجموعه داستان سال 83 از بنیادگلشیری است!

 

*پیشاپیش رسیدن ماه رمضان را تبریک می گویم! مادرم وقتی بچه بودیم داستانی را برایمان تعریف می کرد که تا امروز که دو دهه از زندگیم می گذرد هر بار که روزه می گیرم آن را به یاد می آورم! مادرم می گفت:« خدا در روز اول ماه رمضان یک خوشه ی گندم در دل بنده هایش قرار می دهد ، هر دانه گندم برای یک روز از ماه رمضان، تا بنده اش وقتی روزه است احساس گرسنگی نکند. خدا روز آخر ماه رمضان هم این خوشه ی گندم را از دل بنده هایش برمی دارد به همین خاطر روز اول و آخر رمضان وقتی روزه می گیریم بیشتر از سایر روزها احساس گرسنگی می کنیم چرا که روز اول تازه گندم در دل ما گذاشته می شود و روز آخر هم آن را بر می دارند، به همین سادگی!

این داستان افسانه گونه با تمام سادگیش بیشتر از هر داستان و حکایتی در طول زندگیم ذهنم را به خودش مشغول کرده و به جرات می گویم: من به داستان خدا و خوشه ی گندم ایمان دارم، بله! از صمیم قلب ایمان دارم.

 

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 20:47 توسط آزاده نجفیان| |

 

 

«هر صباحم غمی از دور زمان پیش آید

گویم این نیز نهم بر سر غم های دگر»

دیشب دوستی اس ام اسی داد به این مضمون که به علت سهل انگاری مسئولان محترم در ارسال مدارک ، ملبورن استرالیا به جای شیراز دومین شهر خلاق ادبی جهان شد! انگار برق مرا گرفت! ملبورن استرالیا به جای شیراز!!!؟؟ چه ارتباطی بین ملبورن و ادبیات وجود دارد!!؟؟ سهل انگار مسئولان؟؟

نه!بگذارید کمی به عقب برگردم، به اول اول ماجرا!

1- از 3سال پیش زمزمه هایی پیرامون کاندید شدن شیراز به عنوان دومین شهر خلّاق ادبی جهان ، بعد از ادینبورگ اسکاتلند، به گوش می رسید. این زمزمه ها در ابتدا برایم کمی جالب و خنده دار بود! چطور ممکن است شیراز، آن هم با باوضع موجود، حتی توانسته باشد کاندید  احراز این عنوان بشود چه برسد به دریافت آن!!! اما کم کم با تشکیل کمیته ی بزرگذاشت روز جهانی شعر و شروع برنامه های مختلفی پیرامون بزرگداشت این روز باورم شد که نه! انگار اینبار مسئولان واقعا قصد انجام کاری دارند و برای رسیدن به آن هم مشغول برنامه ریزی هستند! 2 سال پیاپی برنامه ی روز جهانی شعر برگزار شد  و من هم در این 2 سال از دور دستی بر آتش داشتم و از نزدیک شاهد فعالیت دوستانم بودم. علاوه بر این برنامه ، کتاب هایی با حمایت کمیته ی روز جهانی شعر منتشر شد و در این 2 سال دو بار نشان درجه یک  حافظ شناسی به دو حافظ شناس برجسته ی جهانی، پرفسور دوفوشه کور: مترجم حافظ به فرانسوی و جیوانی ام درمه: مترجم حافظ به ایتالیایی، اعطا شد. اینقدر به  شنیدن این جمله ی «شیراز، دومین شهر خلاق ادبی جهان» در این 3 سال عادت کرده بودم که انگار باورم شده بود دستیابی به این مقام هر چند دور از دسترس اما برای ما ممکن است! تا اینکه دیشب...!

2-دیشب وقتی اس ام اس را خواندم به خودم گفتم ما کجا بوده ایم که ملبورن به این راحتی جای ما را گرفت؟؟! سهل انگاری در ارسال مدارک یعنی چه؟ و در همان گیجی خواهرم گفت: این که تازگی ندارد! مگر نبود سهل انگاری در ارسال مدارک تیم استقلال و حذف استقلال از بازی ها! مگر نبود...! گفتم: دختر! این کجا و  آن کجا! شهر خلاق ادبی جهان کجا و ...!

3-برای احراز مقام دوم شهر خلاق ادبی جهان فقط راه اندازی کمیته ی روزجهانی شعر کافی نبود. در این طرح تعداد انتشاراتی ها ، کتابفروشی ها و فرهنگسراها ملاک مهمی برای به دست آوردن این عنوان است! شیراز چند انتشاراتی دارد؟ کجای شیراز فرهنگسرا داریم؟ روی هم یک انتشاراتی مطرح هست که آن هم به علت سرعت کم در نشر کتاب نویسندگان را وادار می کند تا کتابشان را به انتشاراتی های خارج از است و عموما انتشاراتی های پایتخت بسپارند! برای کسب این عنوان تعداد کتاب های منتشر شده توسط فعالان ادبی آن شهر ملاک است که به دلایل بالا جز چند مورد، این موضوع عملا منتفی است. برای رسیدن به این عنوان فعالیت انجمن ها و NGO  های ادبی یکی از ملاک هاست! کدام انجمن؟ چه NGO ایی؟ در حالی که ما به همین خوش خیالی روزگار می گذراندیم استرالیا در دو سال گذشته 19 میلیون دلار برای فعالیت های ادبی خود خرج کرده است!!! چه سادلوحانه انتظار داشتیم شیراز دومین شهر خلاق ادبی جهان شود! برای خلاق بودن باید پول خرج کرد و ما چه کردیم!!؟ تنها به این موضوع اکتفا کردیم که شیراز دارای فرهنگ و تمدنی قدیمی و باستانی است و دو قله ی بزرگ ادبی جهان ، حافظ و سعدی، از این خاک برخاسته اند و آبشخور بسیاری از شاعران و نویسندگان بزرگ هم این سرزمین بوده است. همین! سعدی کیست؟ حافظ کجاست؟ کدام فرهنگ و تمدن؟ فرهنگ و تمدن که زبان ندارد خود را معرفی کند باید معرفی شود اما ما چه کردیم...!!؟؟ تا کی قرار است از حاصل تلاش قدیمی ها استفاده کنیم؟ پس خودمان چه؟ فعالیتهای ادبی جدید چه می شود؟ ما کجا ایستاده ایم؟؟؟!!!

4-دکتر سعید زاهد، رئیس بنیاد فارس شناسی، می گوید: ما چیزی را از دست نداده ایم!!! ما هنوز فرصت داریم!!! بله! ما تا قیامت فرصت داریم اما متاسفانه دنیا منتظر ما و نحوه ی استفاده ی ما از فرصت هایمان نمی ماند.

5-این سوال مثل خوره ای دارد تمام ذهن و وجودم را می خورد: اگر کسب عنوان دومین شهر خلاق ادبی جهان برای شیراز ، یک افتخار ملی است چرا ما چنان که باید و شاید از طرف دولت و نهادهای فعال خارج از استان یاری نشدیم؟؟؟ چرا این موضوع به عنوان هدفی ملی از طرف رسانه ها حمایت نشد؟؟؟ اصلا چند نفر از شما می دانستید شیراز کاندید احراز این مقام است؟؟؟ چه احمقانه این موضوع هم قربانی نگاه متعصب و جانبدارانه ی همیشگی ما شد! چه ساده این موضوع فقط مشکل و دغدغه ی شیرازی ها تلقی شد و کسی از ما حمایت نکرد! شما را به مولا نگویید این مشکل شیرازی هاست! نگویید مگر نمی خواستید دومین شهر خلاق ادبی جهان شوید پس چشمتان کور، بیشتر کار می کردید! هموطن! بیا و یکبار صادقانه عینک قومیت را کنار بگذار. بیا فراموش کن که اصفهانی، همدانی، خراسانی یا آذربایجانی هستی! ما همه ایرانی هستیم و ما ایرانی ها چه ساده بزرگترین موقعیتمان را برای مطرح شدن فرهنگی در سطح جهان از دست دادیم! مثل همیشه وقتی ما خواب بودیم دیگرانی کاشتند و برداشتند و ما همچنان در خواب خوش خود ستاره می چینیم و به هیچ قیمتی حاضر به بیدار شدن نیستیم!

6-ای دریغا ای دریغا ای دریغا ای دریغ! در این سالها اتفاقات مخرب زیادی افتاد که غرور ملیمان را جریحه دار کرد اما اعتراف می کنم هرگز تا این حد ناراحت نشده بودم! سوختم، به علی سوختم! شاید به این خاطر که خودم هم به نحوی درگیر این ماجرا بودم و شاهد تلاش صادقانه ی دوستانی بودم که با جان و دل تلاش می کردند تا حداقل نسیمی به این فضای رخوتناک شهر مرده ی ما دمیده شود اما نشد! شاید به خاطر این هم سوختن و آتش گرفتم که هر روز خدا از جلوی آرامگاه حافظ رد می شوم و چشم در چشمش دارم یا هر شب با حرف ها و غزل های سعدی به خواب می روم و همیشه به خودم می گویم : یعنی می شود روزی برسد که این دو ، فقط دو نام دستمالی شده نباشند و تمام جهانیان سر تعظیم در مقابلشان فرود بیاورند؟! حیف از آن تلاش ها! دریغ از آن امیدها!

7-عنوان دومین شهر خلاق ادبی جهان نوش جان استرالیایی ها! شاید وقتی دیگر...!

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را!

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 21:15 توسط آزاده نجفیان| |

 

ضیا موحد

در عالم ظاهر بعضی پدیده های اطرافمان متضاد و حتی متناقض با هم به نظر می رسند و یکی از علت های برتری انسان به عنوان موجودی منحصر به فرد همین جمع اضداد بودن اوست! در عالم واقع و منطقی ما شعر و فلسفه روبه روی هم قرار دارند و آمیختن این دو با هم باعث بی اعتباری هر کدام می شود: شعری که سخنگوی فلسفه باشد شعر نیست و فلسفه ای که شاعرانه باشد و نگاهی تخیلی داشته باشد فاقد اعتبار! اما در عالم درون تمام شاعران بزرگ ما فیلسوفانی ارجمند و مطرح هستند و هر کدام علاوه بر فلسفه ی عمومی، فلسفه ای مختص خود دارند و بوده اند در تاریخ فیلسوفانی که شاعر نیز بوده اند مثل: ابن سینا، عین القضات، سهروردی و غیره.

«ضیا موحد» یکی از چهره های فلسفی دوران معاصر ماست اما فیلسوفی که بیشتر حوزه ی فعالیتش را معطوف به عرصه ی شعر و فلسفه ی شعر کرده است و کتابهای مطرحی در این زمینه، از جمله کتاب «شعر و شناخت»، تالیف کرده است.

اما موحد علاوه بر فعالیت در حوزه ی نظری شعر خود نیز شاعر است و تاکنون سه دفتر شعر از او منتشر شده. «مشتی نور سرد» یکی دفاتر شعر اوست که حاوی اشعار سپید این فیلسوف شاعر و یا شاید شاعر فیلسوف معاصر است.

مشتی نور سرد

شعرهای موحد در عین سادگی زبان و مفهوم نگاه ویژه ی شاعر را به تصویر می کشند. اشعار این کتاب حاوی تصاویر جدیدی از پدیده های اطراف ماست و کاملا مشخص است که شاعر بعد از پشت سر گذاشتن نیم قرن از زندگیش دوباره به اطرافش نگاه کرده، به بازخوانی و بازنگری پدیده های اطرافش پرداخته و هیچ زبانی را چون زبان مخیل شاعرانه برای بیان دیده ها و شنیده های جدیدش مناسب ندیده است:

«چه آفتابی

چه صبح شادابی

همیشه این

            این یاس بنفش آنجا بود؟

همیشه این دیوار آجری را

                            یاس بنفش می پوشاند؟...»

 

اما در بعضی از اشعار نگاه صرف فلسفی شاعر نفوذ کرده است و شعر کاملا رنگ بیانیه ای فلسفی به خود گرفته است:

«بحث این نیست که : آدم هست

مشکل این است : چرا هست؟

می توانست نباشد

کوره های آدم سوزی نیز همین

«می توانست نباشد» را ثابت کردند...»

 

لحن شعرها صلابت خاصی دارند که در کنار عاطفه ی حاکم بر اشعار و فضایی متناقض اما زیبا را برای خواننده تداعی می کنند و مثل روح جامع اضداد موحد مار به شگفتی وادار می کنند.

مشتی نور سرد را انتشارات نیلوفر در سال 83 (چاپ دوم) با قیمت  1500 تومان به بازار عرضه کرده است.

 

 

باری کسی چه می داند

 

و غیبت تو مثل غروب است که فضا را پر می کند

                                                   از آنچه ندانم چیست

مثل پرنده ای که برای رفتن آماده ست

اما صدای بالش می ماند

و من ترا

در غیبتت شناختم

وکوچه های بعد از نیمه شب که جز من

و یک سیاه مست

                 دگر هیچ کس نبود

و آن پرنده باز

از لای برگها خواند

 

در غیبتت و در چشمان دختری

که دسته ی گلی در دست داشت

 

و سال ها گذشتند

مستان به خواب سنگین رفتند

گلها

پرپر شدند

و

باز آن پرنده است که می خواند

و آن دختری که گفتم

دسته گلی به دستش بود

باری

  کسی چه می داند

 

 

*جایزه ی ادبی ایران: این بار واقعا به روز شد! شرمنده به خاطر تاخیر در به روز رسانی!

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 13:24 توسط آزاده نجفیان| |