تبليغاتX
یار مهربان


یار مهربان

اینجا باشگاهی ست برای تمام کتاب خورهای عزیز! خوش آمدید

بسياري بر اين باورند که ارديبهشت شيراز فصل شعر و شاعري است و شاهدان تاريخي بسياري براي اثبات اين مدعا وجود دارند (از جمله سعدي عزيزتر از جان). اما براي من ارديبهشت طليعه‌دار گرماي زود هنگامي است که با شدت رخ مي‌نمايد و خانه‌نشين و افسرده‌ام مي‌کند. براي منِ گريزان از گرما، سرما و شب‌هاي بلند و تنهاي زمستان، فصل شعر و شاعري است. از اين مقدمه‌ي بي‌ربط که بگذريم، برخلاف سال‌هاي گذشته، ارديبهشت رو به اتمام امسال به دليل واقعه‌اي ميمون و خجسته براي من هم به فصل شعر تبديل شده و برحسب اتفاق با کتاب‌هاي شعر جديد هم‌اتاق شده‌ام. يکي از اين کتاب‌ها مجموعه‌ي «اگر زن نبودم، قطار بودم» سروده‌ي حديث لزر غلامي است.

حديث را سال‌هاست که مي‌شناسم. از سال‌هاي بسيار دور اما شيرين نوجواني که هنوز شاعر بودم و او شعرهايم را با ذوق مي‌خواند، تصحيح مي‌کرد و هر از چندي هم واسطه‌ي چاپشان مي‌شد. وقتي دوره‌ي شاعري من تمام شد و وقت کردم به دور و اطرافم آن‌گونه که هستند نگاه کنم، حديث شاعر را پيدا کردم و غزل‌هايش بيش از همه توجهم را جلب کرد. غزل‌هايي نو با موضوعات جديد و از همه مهم‌تر انتخاب جسورانه و استفاده‌ي هنرمندانه از کلمات که طعم گس زنانه‌ي ويژه‌اي به اشعار او مي‌داد. سال‌هاست که پيگير اشعار حديث هستم تا بالاخره توفيق رفيق راه شد و از اين مجموعه‌ي تازه چاپ که انتشارات چکه با همکاري شهر قلم آن را چاپ کرده‌است به دستم رسيد.

اگر زن نبودم، قطار بودم مجموعه‌اي از شعرهاي سپيد حديث است. در اين کتاب هم بيش از هر چيز نگاه زنانه و جسورانه‌ي حديث که در کنار تخيل بلندپروازانه‌اش ترکيبي دوست‌داشتني را ساخته، نظرم را جلب کرد. مهم‌ترين ويژگي شعرهاي او براي خوانندگاني که اشعارش را دنبال مي‌کنند همين آفرينش دنياي منحصر به فردي است که در ميان آثار شاعران ديگر، اشعار حديث را در بيشتر مواقع قابل شناسايي مي‌کند. تخيل شاعر حد و مرزي ندارد و به راحتي مي‌تواند به هر چيز، رنگي از زندگي ببخشد.

اما در کنار تمام اين توصيفات، احساسات سرشار اين مجموعه بسيار من را تحت تاثير قرار داد و به هيجان آورد. تنها 12 شعر مستقل کتاب با جمله‌ي «دوستت دارم» آغاز مي‌شود که اين اشعار جداي از شعرهايي هستند که از دوست داشتن مي‌گويند.

راستش صادقانه اعتراف مي‌کنم که بعد از خواندن اين 12 شعر به حديث حسوديم شد که کساني را دارد که تا اين اندازه شايسته‌ي تکرار بي‌پايان و شاعرانه‌ي دوستت دارم هستند و اين‌که او تا چه حد سرشار از زندگي، اميد و عشق است.

من «اگر زن نبودم، قطار بودم» را بسيار دوست دارم و اميدوارم تمام خوانندگانش نيز آن را دوست داشته باشند.

 

کاج

سيب مي‌دهد

اگر عاشق شود

انگور مي‌دهد

اگر مست شود

توت فرنگي مي‌دهد

اگر خوشبخت شود

کاج مي‌ماند

اگر تنها باشد!

***

در تنم، گردشگري است

که سير نمي‌شود از

سياحتم!

من اما متروکه‌ام

امامزاده‌اي هستم

که چندي است

به نسبش شک کرده‌است.

***

دوستت دارم

به خاطر پاهاي سبکت

وقتي که در من مي‌دوي

و هواي خنکت

وقتي که در تو چادر مي‌زنم.

***

روزها

آهوي دو ساله‌ي دست‌آموز

شب‌ها

زني که از شب‌پره مي‌ترسد

ايستاده در ايوان

با تور دستباف

از باغچه‌ي نااميدي ماهي مي‌گيرد!

من

فقط روزهاي باراني خودم هستم

زني گندمزار

زني دشت

زني که در تلفظ نامش لکنت ندارد

و در بستن چمدان‌هاي پوسيده‌اش

ترديد نمي‌کند

من فقط شب‌هاي زمستان خودم هستم

وقتي که آدم برفي همزاد من

در برهنگي‌اش آب مي‌شود

و شب بسيار طولاني است.

روزها

آهوي رميده

شب‌ها

شکارچي تنهايي که دست خالي به کلبه بازگشته‌است.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:17 توسط آزاده نجفیان| |

سايه ي نقره اي، شعر اقوام ايراني/ آذري، گردآوري و برگردان: رسول يونان، نشر مشکي، چاپ دوم 1387، 600 تومان


شمردن بلد نيستم

دوست داشتن بلدم

و گاهي شده

يکي را دو بار دوست داشته باشم

دو نفر را يک جا

چه کار مي شود کرد؟

دوست داشتن بلدم

شمردن بلد نيستم.


***


تصويرش را بر کاغذ کشيدم

دختري که

در خيابان گدايي مي کرد

و کاسه اش را پر از پول کشيدم

خواستم خجالت نکشد.


***


به من نگوييد

که بزرگ شده اي

قد کشيده اي

دنيا کوچک تر شده است

آنقدر که

اگر چند قدم بردارم

به آخر دنيا مي رسم.


***


تو مي روي

و من پشت سرت مه مي پاشم

بگذار جاده ها مه آلود باشند

گرگ ها در مه

خوب سفر مي کنند

خوب شکار مي کنند...


نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:39 توسط آزاده نجفیان| |

بايد اين‌جا رو زودتر به‌روز و گردگيري مي‌کردم اما راستش ترجيح دادم دست کم چند روزي به حال خودم باشم و خودم رو مجبور را به انجام کاري نکنم. اين شد که به روز کردن يار مهربان تا امروز به تاخير افتاد.

روز دوشنبه 10 بهمن ماه از پايان‌نامه‌ام، خيلي بهتر از اون چيزي که انتظار داشتم، دفاع کردم و بالاخره پرونده‌ي اين کار هم تقريبا بسته شد؛ هرچند آغازي شد براي کارهاي ناتمام يا تازه‌اي که اون‌ها رو از امروز شروع خواهم کرد و بدون شک به روز کردن يار مهربان يکي از اونهاست.

 

***

 

به ياد دارم که وقتي دبيرستاني بودم (ياد باد آن روزگاران، ياد باد...)، معلم ادبيات ما پيشنهاد داد تا دفتري داشته باشيم و هر وقت به بيت يا جمله‌ي زيبايي برخورديم، آن را در اين دفتر يادداشت کنيم. خوب بخاطر دارم که گفت روزي اين دفتر چراغ راه شما خواهد شد.

هرچند چندان شاگرد حرف شنوي نبودم اما استثنا به اين حرف عمل کردم و اين کار شد عادتي ديرينه که هنوز هم ادامه دارد و حاصلش نزديک به چهار دفتر بيت و جمله‌ي منتخب است که به راستي در بيشتر موارد چراغ راه و مايه‌ي لذت و شادي برايم بوده‌است.

حدود يک سال پيش خبر چاپ کتابي از شمس لنگرودي را از سوي نشر مرکز شنيدم با نام روزي که برف سرخ ببارد که اين کتاب منتخبي از تک بيت‌هاي برگزيده‌ي سبک هندي به سليقه‌ي شمس عزيز بود. کتاب تا هفته‌ي پيش به دستم نرسيد تا اينکه به طور اتفاقي جايي و وقتي که انتظارش را نداشتم پيدايش کردم.

اسم کتاب از اين بيت مشهور صائب آماده‌است: روزي که برف سرخ ببارد از آسمان/ بخت سياه اهل هنر سبز مي‌شود. شمس مقدمه‌اي کوتاه و مفيد در چرايي و چگونگي انتخاب اين ابيات، تعريف شعر و سبک هندي بر کتاب نوشته‌است، آن‌گاه ابيات آورده شده‌اند.

به محض باز کردن کتاب، ياد دفترهاي شعر خودم و گزيده‌اي که در اين سال‌ها از تک بيت‌هاي مورد علاقه‌ام گردآوري کرده‌ بودم افتادم، به ويژه که با هوشياري ناشر اين اثر در قطع جيبي و با رنگ و طراحي جلد بسيار زيبايي منتشر شده و همان احساس ساده و صميمي دفترهاي يادداشت را به خواننده منتقل مي‌کند.

صادقانه بايد گفت شمس در انتخاب بيت‌ها نهايت هنرمندي را به کار برده است به همين دليل اين کتاب به گنجينه‌اي از بهترين تصاوير سبک هندي در قالب شعر تبديل شده‌است که به راحتي مي‌توان آن را هميشه به همراه داشت و در هرجا و هر وقت چند بيتي از آن را خواند، حفظ کرد و ساعت‌ها به تصاوير و مفاهيم جديدي که اين اشعار به تصوير مي‌کشند فکر کرد.

روزي که برف سرخ ببارد در سال 89 چاپ شده و با قيمت 4500 تومان در اختيار خوانندگان علاقه‌مند به ادبيات قرار گرفته‌است. اين کتاب را بسيار دوست دارم؛ به همين دليل پيشنهاد مي‌کنم اگر از خوانندگان پيگير ادبيات و به ويژه شعر هستيد خواندن آن را از دست ندهيد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 21:17 توسط آزاده نجفیان| |

دوستان عزيز سلام!

عذرخواهي من رو بخاطر دير به روز شدن يار مهربان بپذيريد. من به شدت درگير سرو سامان دادن به پايان نامه هستم و متاسفانه فرصت مطالعه ي خارج از حوزه ي پايان نامه و معرفي کتاب جديد رو ندارم. بنابراين اين پست، آخرين معرفي من تا بعد از دفاع خواهد بود.

مي تونيد معرفي کتاب باجه ي عوارض شهر خيالي، نوشته ي نرتن جاستر رو در اينجا(سايت گل آقا) ببينيد. اما لطفا اگر نظری داريد توي وبلاگ خودم بذاريد تا ببينم. علت اينکه اصل مطلب رو توي وبلاگ نذاشتم و به سايت گل آقا لينک دادم اين بود که هم با اين سايت آشنا بشيد و هم اگر علاقه مند بوديد دو تا معرفي ديگه ي کتاب من رو هم در اين سايت ببينيد.

برام آرزوي موفقيت کنيد. به اميد ديدار!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 19:41 توسط آزاده نجفیان| |

مثلا، برادرم، اووه تيم، ترجمه‌ي محمود حسيني‌زاد، نشر افق، 1387، 2300 تومان

مدت‌ها بود که درباره‌ي کتاب «مثلا، برادرم» نوشته‌ي اووه تيم خوانده بودم و يک سال بود که کتاب را خريده بودم اما به هزار و يک دليل وقت و حوصله‌ي خواندنش نبود تا بالاخره اين فرصت دست داد و سراغ کتاب رفتم.

برخلاف آن‌چه فکر مي‌کردم با يک داستان سراسر تخيلي و احساسي روبرو نشدم. مثلا، برادرم يک داستان واقعي است. داستاني که نويسنده از زندگي خودش و خانواده‌اش روايت مي‌کند. برادر تيم از ماموران اس اس در زمان جنگ جهاني دوم بوده‌ و در گير و دار جنگ کشته شده‌است. تيم سراغ دفترچه‌ي خاطرات برادرش مي‌رود و يادداشت‌هاي او را مرور مي‌کند. او در تمام يادداشت‌ها به دنبال رد پايي از انگيزه‌ي برادرش براي ملحق شدن به اس اس‌ها و احساسش نسبت به جنگ و مرگ مي‌گردد. مرور خاطرات يک سرباز مرده، بهانه‌اي ست تا نويسنده تاريخ يک نسل را مرور کند. نسلي از آلماني‌ها که هيتلر را قهرمان مي‌دانستند و جنگ را لازم و منصفانه و پاکسازي نژادي را کاري بجا. تيم بدون جهت‌گيري و مثل يک دوربين بي‌طرف، سرنوشت خودش، خانواده‌اش و ملتش را پيش روي خوانندگان مي‌گذارد، با حسرت و تاسفي که از تک تک کلمات کتاب مي‌بارد. درد واقعي يک انسان از کشتار انسان‌هاي ديگر و عذاب اين‌که يکي از نزديکترين کسانت، بي‌هيچ عذاب و ناراحتي، در خط مقدم اين کشتار و پاکسازي قرار داشته‌است.

مثلا، برادرم در کنار يک کتاب داستاني، تاريخ و جامعه‌شناسي يک ملت است، از نگاه يک مورخ که فراتر از نژاد و مليت به انسان و انسانيت نظر مي‌افکند و همين موضوع است که اين اثر را به ياد ماندني و بي‌نهايت تکان‌دهنده کرده است.

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 0:14 توسط آزاده نجفیان| |

شمایل تاریک کاخ ها،حسین سناپور،نشر چشمه، چاپ دوم 1389، 4500 تومان

کتاب شمايل تاريک کاخ‌ها شامل دو داستان، آتش بندان و شمايل تاريک کاخ‌ها مي‌شود. داستان آتش بندان ماجراي مردي زرتشتي است که پس از سال‌ها دوري از وطن و اعتقاداتش،کابوس‌هاي هولناکي به سراغش مي‌آيند و او تصميم مي‌گيرد براي فهميدن خواب‌هايش به شهر آبا و اجداديش، يزد، برگردد و به دنبال ريشه‌ي ناآرامي‌هايش بگردد.

شمايل تاريک کاخ‌ها ماجراي دو زوج، ناصر و معصومه و کوروش و سپيده، است که در ضمن بحث‌هاي هميشگيشان درباره‌ي تاريخ و فرهنگ ايران، تصميم مي‌گيرند بعد از مطالعه درباره‌ي تاريخ صفويه به اصفهان سفر کنند. ناصر که شخصيت اصلي و راوي داستان نيز هست، به قدري در تاريخ اين دوره غرق مي‌شود که شخصيت‌ها و اتفاقات تاريخي براي او زنده مي‌شوند ارتباطش را با دنياي واقعي و آدم‌هاي اطرافش قطع مي‌کنند و به او درک جديدي از روش زندگي مي‌دهند.

هر دو داستان بر واقعيت‌ها و اتفاقات تاريخي بنا شده‌اند. آتش بندان از سرگذشت زرتشتيان در ايران مي‌گويد و شمايل تاريک کاخ‌ها از عصر صفويه و اقدامات شاه عباس. در هر دو داستان شخصيت‌هاي اصلي آنقدر در تصورات يا خواب‌هايش غرق مي‌شوند که مرز بين واقعيت و خيال را گم مي‌کنند و اسير کابوس‌ها و ماليخولياي خود مي‌گردند. سفر که از بن مايه‌هاي کهن جهاني داستان است در هر دو داستان نقش تعيين کننده دارد و شخصيت‌هاي اصلي براي فرار يا بهتر فهميدن کابوس‌هايشان سفر مي‌کنند و در پايان سفر به درک جديدي از خود و زندگيشان مي‌رسند.

بُعد داستاني آتش بندان کمتر از شمايل تاريک کاخ‌هاست و نويسنده موفق نشده حوادث تاريخي را به خوبي با شخصيت اصليش مرتبط و منطبق کند. به همين علت جاهايي که از دين زرتشتي صحبت مي‌شود بيشتر حالتي گزارش وار و تاريخ گونه دارد و به خوبي در متن داستان حل نشده‌است. اما شمايل تاريک کاخ‌ها داستان موفقي است که در عين حالي که در کمال ظرافت اطلاعت مفيد و جالبي از بخش‌هاي کمتر دانسته‌ي تاريخ به خوانندگانش مي‌دهد، در لايه‌ي زيرين خود از باورهاي عميق ايرانيان سخن مي‌گويد. ناصر، راوي داستان شمايل، نماينده‌اي از فرهنگ ايراني است که در طول اين سفر و در مواجه با تاريخ يکي از پرشکوه‌ترين سلسله‌هاي سرزمينش، به خودش و تاريخ خانوادگيش رجوع مي‌کند و به خيال خود راه حل جديدي براي فرار از مشکلاتش مي‌يابد.

نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 21:52 توسط آزاده نجفیان| |

اجداد ما، منظورم پدربزرگ‌ها يا پدر پدربزرگ‌هامون نيست،بلکه منظورم مردان و زنانيه که هزاران سال پيش، مثل زمان قصه‌ها، دور دور زندگي مي‌کردن. بله، اجداد ما در زمان‌هاي دور به چيزهايي اعتقاد داشتن که ما امروز اسمشون رو اسطوره گذاشتيم. اونا به يک جهان نظام مند که بر مدار انصاف مي‌گشت اعتقاد داشتن. معتقد بودن که تمام عالم زنده است و زندگي تمام تلاشش رو مي‌کنه تا با ما همراهي کنه. باور داشتن که مي‌شه حتي بر سخت‌ترين پديده‌هاي طبيعي به کمک ساده‌ترين اوراد غلبه کرد. اونا براي هرچيز ساده‌اي در ذهنشون يه الهه داشتن: خداي باد، خداي خورشيد، ابر، بارون... پدران ما در دنيايي رويايي و سراسر شگفتي زندگي مي‌کردن. دنيايي که نااميدي بي معني بود چرا که حتي در بدترين لحظات هم، فقط اگه ايمان داشتي، يکي از اين هزاران خدا و ابرقهرمان‌ها، سر به زنگاه، به سراغت مي اومد تا تو رو نجات بده. دنياي اونا به اندازه‌ي زماني که درش زندگي مي‌کردن، از ما دوره دوره دوره.

اما ما در عصر احتمال زندگي مي‌کنيم. همه چيز زندگي ما در هاله‌ي خاکستري رنگي از شک و نا اميدي پيچيده شده. با اينکه هزار برابر پدرانمون علم و قدرت مقابله با نيروهاي وحشي و غيرقابل پيش بيني عالم رو داريم اما بيشتر از اون‌ها آسيب پذير و نااميديم. دنياي ما يه دنياي خاليه جديه که هر لحظه بايد منتظر يه اتفاق تازه باشيم، با اينکه از قبل سريع‌ترين و باهوش‌ترين ماشين‌ها احتمال وقوعش رو پيش بيني کرده بودن. اسطوره‌ها و ابرقهرمان‌هاي عصر ما هم مثل اين دنيا، خاکستري و شکست خوردن. اونا خسته و دلزده‌ان، قهرمان شدن چون قهرمان بودن تنها راه غلبه بر ترسه و از همه مهم‌تر اينکه اسطوره‌هاي ما عاشق پايان‌هاي تلخ و تاريکن چون فکر مي‌کنن اين طوري هر داستاني باورپذيرتره و به دنياي ما آدماي خاکستري نزديکتر. ما هم باور کرديم که فقط وقتي داستاني واقعيه که يه پايان تلخ و دردناک داشته باشه. حداکثر قانع مي‌شيم به يه پايان باز که بهمون اجازه مي‌ده در شک رخوتناک خودمون براي هميشه معلق بمونيم. ما اميد و پايان‌هاي خوش داستاني پدرانمون رو فراموش کرديم چون از اين مي‌ترسيم که اگه منتظر پايان خوشي براي اتفاقات باشيم ما رو به خيال پرداز بودن متهم کنن و بگن که فرسنگ‌ها از دنياي واقعي دوريم. حتي توي اين دنياي محتمل يقيني براي معجزه هم دليل و توجيه علمي وجود داره. ما با خودم تنها رها شديم، بي هيچ اميد و معجزه‌اي و بدون حتي باور خوش خيالانه‌ي سر رسيدن يه قهرمان براي نجاتمون، اونم درست سر به زنگاه.

من يه آدم خاکستريم که دارم توي اين دنياي خاکستري بي اميد زندگي مي‌کنم. من هر روز صبح که چشم‌هام رو باز مي‌کنم از اينکه هنوز زنده‌ام اول کمي تعجب مي‌کنم، بعد خوشحال مي‌شم و تصميم مي‌گيرم از اين فرصتي که دوباره بهم داده شده به بهترين شکل ممکن استفاده کنم اما هرچي به پايان روز نزديک مي‌شم کم کم فراموش مي‌کنم که اصلا دارم زندگي مي‌کنم و فقط مثه يه ساعت کوکي که به تموم شدن کوکش نزديک مي‌شه لاک‌پشت‌وار جلو مي‌رم، بي هيچ هدفي. فقط براي اينکه روز تموم بشه. اون وقت شب توي رختخواب دوباره به ياد مي‌آرم که زنده بودم، بهم فرصت داده شده بود و من اون فرصت رو به راحتي از دست دادم. وقتي چشم‌هام رو مي‌بندم به خودم قول مي‌دم که اگه فردا دوباره بازشون کردم از اين فرصت استفاده کنم و... . من مدتهاست که به پايان‌هاي خوش اعتقاد ندارم. هميشه وقتي بخاطر اين موضوع سرزنش و به بدبيني متهم مي‌شم، به همه مي‌گم بدبين نيستم بلکه واقع بينم اما خودمم مي‌دونم که دروغ مي گم. خودمم مي‌دونم که مدتهاست آرزو دارم تمام اين منطق چارچوب دار ذهنم رو در مورد واقعيت دور بريزم و اميدوار باشم. اميدوار باشم که هنوز مي‌شه به چيزي تمام و کمال باور داشت، اميدوار باشم که هنوزم وقتي که ما انتظار نداريم ممکنه اتفاقات خوب يا قهرماناي ناشناخته به کمک ما بيان و درست سر به زنگاه همه چيزو تغيير بدن. اميدوار باشم که هنوز مي‌شه دوست داشت بي چشم داشت و دوست داشته شد بي توقع. اميدوار باشم به ... پايان‌هاي خوب و خوش مثله قصه‌ها.

در اين روزهاي صرفه جويي لبخند، اتفاقاتي در حوالي من افتاد که دوباره به ماجراهاي خوب اميدوارم کرد. اين مقدمه‌ي کسل کننده و طولاني براي رسيدن و گفتن از اين اتفاق خوب بود. من 6 ساله که شاهد يه عشق و علاقه‌ي اسطوره‌ايم، يه عشق مثله عشقايي که توي قصه‌هاي جن و پري وجود داره. عشقي که انگار از لاي صفحات کاهي و حروف سربي کتاباي قديمي، مثه توي فيلما، يه دفعه سر از قرن بيست و يکم درآورده. شاهد دو دوست که سالهاست همديگه رو دوست دارن و بخاطر اين دوست داشتن، و فقط بخاطر دوست داشتن، صبر و فداکاري کردن چون در يه جايي از اعماق قلبشون ايمان داشتن که هنوز مي‌شه به زندگي باور داشت. من 6 سال از نزديک شاهد فراز و نشيب هاشون بودم. من بدون اينکه حتي گاهي خودشون بفهمن که چه ناظر دقيقي هستم، مواظب تک تک اعمال و رفتارشون بودم. روزهاي شادشون رو ديدم و بي نهايت شاد شدم و از غم‌ها و غصه‌هاشون بي اندازه رنجيدم و ترسيدم. اما درتمام اين مدت فقط به يک چيز فکر مي‌کردم: اگه اين عشق اسطوره‌اي، اگه اين عشقي که از لا به لاي قصه‌هاي قديمي جن و پري مادربزرگا بيرون اومده بالاخره به سرانجام برسه، هنوز مي‌‌شه اميدوار بود. هنوز مي‌شه زندگي کرد و از همه مهم‌تر هنوز مي‌شه عاشق شد و عاشقي کرد. اون دو تا هيچ وقت نفهميدن که هر حرکتشون، هر شادي و غمشون چقدر در من تاثير مي‌ذاره، مني که فقط منتظر يه نشونه‌ام تا اميدوار بشم يا نااميد.

فردا شب من به مراسم نامزدي اين دو دوست دعوتم. چيزي حدود 16 ساعت ديگه تمام تلاش‌هاي اونا بالاخره به نتيجه مي‌رسه. اما من هنوز مي‌ترسم و نگرانم. با اينکه بي‌اندازه خوشحالم و بي قرار، اما هنوز نگرانم و همون بدبيني ذاتي لعنتيم، همون منطقي که به خاکستري بودن و پايان‌هاي بد اين دنيا معتقده، بهم ميگه نکنه... اما نه! مي‌خوام اين بار اميدوارم باشم. چون اين اميدواري هديه‌ي دوستانيه که حتي خودشون هم نمي‌دونن با اين عشق بزرگشون به همديگه چه عطيه‌ي بي نظيري رو به من بخشيدن.

دوستان من! ممنونم! ممنونم که عاشق بوديم و عاشق موندين. ممنونم که ثابت کردين حتي توي اين دنياي بي‌رحم هم مي‌شه دوست داشت و سر اين دوست داشتن موند. ممنونم که تلاش کردين به اين قصه‌ي قديمي يه رنگ روشن براق بزنين و بهش يه پايان خوش بدين تا دوباره خوندني بشه. ممنونم!

مي‌دونم از فردا يه فصل جديد توي زندگي و عشق اين دو نفر شروع مي‌شه. مي‌دونم که هنوز خيلي زوده که بگم پايان خوشي در انتظارشونه، اما دلم مي‌خواد، به رسم تمام قصه‌هاي قديمي، وقتي شاهزاده و شاهدخت، بعد از پشت سر گذاشتن هزاران مانع وحشتناک و عجيب و غريب، بالاخره ازدواج مي‌کنن، به قصرشون مي‌رن و درهاي قصر رو پشت سرشون مي‌بندن، قصه رو تموم کنم و فقط بگم: و اون‌ها براي هميشه با خوبي و خوشي با هم زندگي کردن!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 23:25 توسط آزاده نجفیان| |

حفره‌ها(مجموعه‌ي شعر)، گروس عبدالملکيان، نشر چشمه، چاپ دوم 1390، 2400 تومان

آنانچه مي‌بيني

و آنانچه مي‌شنوي

و آنانچه دست مي‌کشي

و آنانچه درک مي‌کني،

بن بست مي‌شود.

حفره‌ها، تو را پيش مي‌برند...

 
مجموعه‌ي جديد شعر گروس عبدالملکيان با شعر بالا، که اسم کتاب هم از آن آمده است، شروع مي‌شود. اين کتاب هم مثل ديگر آثار عبدالملکيان مجموعه‌اي از شعرهاي سپيد اوست، با نگاه خاص شاعر به پديده‌هاي اطرافش.

نکته‌ي جالب توجه در اين مجموعه، شکل روايت گونه‌ي تقريبا تمام اشعار است. شعر از جايي در ميانه‌ي روايت ذهني شاعر آغاز مي‌شود، نخ تخيلات شاعرانه ماجراها را به هم ربط مي‌دهد و با يک پايان شگفت انگيز و غافلگيرانه، به سبک هميشگي اشعار عبدالملکيان، به پايان مي‌رسد در حالي که به خواننده‌ي خود تصوير جديدي از اتفاقات و ماجراهاي هميشگي و تکراري زندگي داده است. همين موضوع، در خوانش اول، گاهي باعث گم شدن رشته‌ي اتفاقات مي‌شود که استفاده‌ي چند منظوره‌ي شاعر از کلمات در پيش آمدن اين سردرگمي شاعرانه بي‌تاثير نيست. بهترين مثال براي اين مورد شعر خزر است. در اين شعر عبدالملکيان با نگاهي شاعرانه تاريخ ايران را، از زمان باستان تا کنون، در اپيزودهاي کوتاهي که با ترجيع بند «کبريت بکش» از هم جدا و به هم وصل مي‌شوند، مرور مي‌کند تا به خزر، اين مرز سبز و شکوهمند مي رسد و از نام خزر به نام زني دريايي. در پايان شعر، انگار تمام تاريخ در وجود يک زن خلاصه شده است.

هنر عبدالملکيان بيش از هر چيز در ارائه‌ي تصاوير جديد و شاعرانه اما کوتاه از پديده‌هاي معمولي است.اين موضوع باعث مي‌شود تا خواننده در عين حالي که از کليت يک شعر لذت مي‌برد، نقاط اوج شعر را هم که در اين تصاوير گنجانده شده‌اند به خاطر بسپارد.

حفره‌ها، تصوير حفره‌ها و تنهايي‌هاي دروني يک شاعر است، که با سوالاتي تکراري که بي‌دليل هر روز و هر روز بزرگ‌تر مي‌شوند، پر شده است.

باراني که روزها

بالاي شهر ايستاده بود

عاقبت باريد،

تو بعد سال‌ها به خانه‌ام آمدي...

تکليف رنگ موهات

در چشم‌هام روشن نبود

تکليف مهرباني، اندوه، خشم

و چيزهاي ديگري که در کمد آماده کرده بودم

تکليف شمع‌هاي روي ميز

روشن نبود...

من و تو بارها

زمان را

در کافه‌ها و خيابان‌ها فراموش کرده بوديم

و حالا زمان داشت

از ما انتقام مي‌گرفت

در زدي

باز کردم،

سلام کردي

اما صدا نداشتي،

به آغوشم کشيدي

اما سايه‌ات را ديدم

که دست‌هايش توي جيبش بود

به اتاق آمديم

شمع‌ها را روشن کردم

ولي هيچ چيز روشن نشد

نور

تاريکي را

پنهان کرده بود...

بعد

بر مبل نشستي

در مبل فرو رفتي

در مبل لرزيدي

در مبل عرق کردي

پنهاني، گوشه‌ي تقويم نوشتم:

                     نهنگي که در ساحل تقلا مي‌کند

                     براي ديدن هيچ کس نيامده‌است.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 13:43 توسط آزاده نجفیان| |


تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی(مجموعه شعرهاي سپيد)،انتشارات فصل پنجم، 1390، 3000 تومان
هرچند بهمني با غزل‌هايش شهرت دارد و همه او را به عنوان شاعري غزلسرا مي‌شناسند، اما او در قالب‌هاي شعري ديگر هم طبع آزمايي کرده است از جمله شعر سپيد که جديدترين دفتر شعري او مجموعه‌اي از اين دست است. شعرهاي سپيد بهمني در در تنفس آزاد يا همان حال و هواي عاشقانه‌ي هميشگي غزل‌هايش را دارند يا پر از دلتنگي و شکايت از روزهاي نبودن و غيبتش هستند. هرچند سپيدسروده‌هاي او به قوت غزل‌هايش نيستند اما خواندنشان خالي از لطف نيست

اين پنجره بي مورد مي شود

اگر تو

از آن سويش عبور نکني

اين اتاق

بي مورد مي شود

اگر اين پنجره را نداشت.

 

اين خانه

اين کوچه

اين محله...

فکرش را که مي کنم

من هم

شاعر بي موردي مي شدم


منظره‌ي پريده رنگ تپه‌ها، کازوئو ايشي گورو، ترجمه‌ي امير امجد،انتشارات نيلا، چاپ دوم 1389، 4500 تومان

Image

ايشي گورو نويسنده‌ي ژاپني الاصل ساکن انگلستان است که طي سال‌هاي اخير در ايران به شهرت رسيده است و کارهايش با ترجمه هاي مختلف راهي بازار کتاب شده‌اند.منظره‌ي پريده رنگ تپه‌ها اولين رمان ايشي گورو است که باعث شهرت او شد و توجه منتقدان را نسبت به او جلب کرد.

داستان کتاب از اين قرار است که زني ژاپني که سال‌ها پيش به همراه دخترش، همسر و کشورش را ترک کرده و به انگلستان مهاجرت کرده و زندگي جديدي تشکيل داده است، اکنون در سالروز مرگ همان دختر، خاطراتش را مرور مي کند.

اين کتاب برخلاف آثار بعدي ايشي گورو، رنگ بيشتري از مردم و فرهنگ ژاپني دارد. نکته‌ي جالب در مورد داستان منظره‌ي پريده رنگ تپه‌ها، هنرمندي نويسنده در شکل روايت خاطره‌ها است تاجايي که در آخر کتاب خواننده مشکوک مي شود که به راستي راوي واقعي خاطرات کيست و اتفاقات نقل شده چقدر مي توانند واقعي باشند. کتاب با زباني ادبي به بهترين نحو ممکن به مسئله‌ي مهاجرت و تاثير آن بر فرزندان مهاجران پرداخته است.

پيش از اين از ايشي گورو کتاب هاي بازمانده‌ي روز(ترجمه‌ي نجف دريابندري، انتشارات کارنامه)، وقتي يتيم بوديم(ترجمه‌ي مژده دقيقي، انتشارات هرمس)، هرگز رهايم مکن و تسلي ناپذير(ترجمه‌ي سهيل سمي، انتشارات ققنوس) به فارسي منتشر شده است.

 

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 11:43 توسط آزاده نجفیان| |

توت ها دارند می رسند

با من قرار بگذار!

 

نرگس برهمند

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 14:28 توسط آزاده نجفیان| |

Design By : Night Melody





Powered by WebGozar